{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³²

باران بی‌وقفه می‌بارید. جونگکوک آرام در خیابان‌های خیس قدم می‌زد. دیگر حتی نمی‌دانست کجاست ؛ ذهنش هنوز در همان اسکله مانده بود و هرچقدر سعی می‌کرد به لوکا فکر کند...باز هم تصویر تهیونگ جلوی چشمش می‌آمد. خنده‌هاش...شیطنت‌هاش...صداش...جونگکوک محکم چشم‌هایش را بست.
جونگکوک : بسه دیگه...
اما خاطره‌ها دست‌بردار نبودند. آخرین تصویر...تهیونگی بود که با شانه‌ی خون‌آلود روی زمین افتاده بود. قلبش دوباره فشرده شد.
جونگکوک : حالت... خوبه؟
بی‌اختیار زیر لب زمزمه کرد و چند ثانیه بعد خودش هم از این جمله شوکه شد. با عصبانیت مشتش را به دیوار کوبید.
جونگکوک : اه...چرا نمی‌تونم ازت متنفر باشم مرتیکه عوضی...؟
صداش میان باران گم شد.

......

تهیونگ روی تخت نشسته بود و پانسمان تازه‌ای روی شانه‌اش بسته بودند. در اتاق باز شد و ته‌سونگ وارد شد. چند لحظه بدون حرف به او نگاه کرد بعد پرونده‌ی قهوه‌ای‌رنگی را روی تخت انداخت.
ته‌سونگ : مأموریت تموم شده ، لوکا رو پیدا کردیم فقط باید بگیریمش . پرونده رو تحویل بده
تهیونگ حتی به پرونده نگاه هم نکرد.
تهیونگ: نه
با سردی زمزمه کرد . ته‌سونگ اخم کرد.
ته‌سونگ : نه؟!
تهیونگ : تا وقتی لوکا دستگیر نشده...کار من تموم نشده
ته‌سونگ : دستگیری لوکا مسئولیت تو نیست ، بقیه ادامه‌ش میدن . تو فقط باید از طریق جئون بهش می‌رسیدی
تهیونگ : نه ، من ادامه‌ش میدم
ته‌سونگ نفس عمیقی کشید
ته‌سونگ : به خاطر اون مرده ؟!
تهیونگ سکوت کرد
ته‌سونگ: جوابمو بده
و باز هم سکوت
ته‌سونگ پوزخندی زد.
ته‌سونگ : می‌دونی اون بعد از فهمیدن حقیقت...دیگه حتی حاضر نیست به صورتت نگاه کنه؟
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
تهیونگ : می‌دونم
ته‌سونگ : و بازم می‌خوای دنبالش بری؟
تهیونگ : آره
ته‌سونگ : چرا؟
تهیونگ چند ثانیه به بانداژ روی شانه‌اش خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت
تهیونگ : چون نمی‌خوام رو از دستش بدم...میترسم ، میترسم از دستش بدم ، اون...واقعا تنها تر از چیزیه که به نظر میاد
ته‌سونگ نگاهش کرد
ته‌سونگ : تهیونگ...تو واقعاً عاشقش شدی...
این بار...تهیونگ انکار نکرد. فقط آرام...چشم‌هایش را بست و اشکی بی‌صدا از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.
تهیونگ : آره...عاشقش شدم ، اما...خیلی دیر فهمیدم
اتاق در سکوت فرو رفت. ته‌سونگ چیزی نگفت چون برای اولین بار...نمی‌دانست باید به عنوان فرمانده با تهیونگ حرف بزند...یا به عنوان برادری که داشت می‌دید یکی از افرادش، همه‌چیزش را از دست داده است.

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۱)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³¹جونگکوک از اسکله دور شد....

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁹هلیکوپتر چند متر بالاتر ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁰صدای گلوله‌ها بی‌وقفه در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط