{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁹

هلیکوپتر چند متر بالاتر از زمین ثابت ماند و طناب‌های ضخیمی یکی‌یکی پایین افتادند. چند مرد مسلح از طناب‌ها سر خوردند و روی زمین فرود آمدند. افراد لوکا فوراً اسلحه‌هایشان را بالا آوردند. لوکا با اخم به آسمان نگاه کرد.
لوکا : این دیگه چه کوفتیه...
آخرین نفر از طناب پایین پرید ؛ چکمه‌هایش محکم روی زمین نشست. کت بلند مشکی‌اش با باد تکان خورد ، وقتی سرش را بالا آورد...تهیونگ بی‌اختیار زیر لب زمزمه کرد
تهیونگ : ...ته‌سونگ
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد
جونگکوک : می‌شناسیش؟
تهیونگ لب‌هایش را روی هم فشرد ، قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد...
ته‌سونگ فریاد زد
ته‌سونگ : هیچ‌کس تکون نخوره!
افرادش در چند ثانیه تمام محوطه رو محاصره کردند. لوکا پوزخندی زد. ته‌سونگ اسلحه‌اش را مستقیم سمت لوکا گرفت.
ته‌سونگ : همه چیتمومه لوکا
لوکا خندید
لوکا : فکر کردی به همین راحتیه؟
همون لحظه صدای تیراندازی محوطه را پر کرد. افراد لوکا پشت جعبه‌ها پناه گرفتند و درگیری شروع شد. جونگکوک بی‌اختیار دست تهیونگ را گرفت.
جونگکوک : باید از اینجا بریم خطرناکه !
اما تهیونگ تکان نخورد. جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک : سیان ؟!
تهیونگ آرام دستش را از میان انگشتان جونگکوک بیرون کشید. برای چند لحظه...فقط سکوت بینشان بود . ناگهان ته سونگ فریاد زد
ته‌سونگ : تهیونگ! زودباش بیا اینجا!
و به تهیونگ نگاه کرد . جونگکوک خشکش زد. نگاهش آرام از ته‌سونگ به تهیونگ رفت. تهیونگ چشم‌هایش را بست...انگار از شنیدن آن سکوت بیشتر از هر کسی متنفر بود. ته‌سونگ دوباره فریاد زد
ته‌سونگ : مأموریت تموم شد! برگرد!
زمان انگار متوقف شد ؛ جونگکوک به سختی نفس کشید. نگاهش روی صورت تهیونگ قفل شده بود.
جونگکوک : ...تهیونگ ؟! مأموریت؟! اون...داره چی میگه ؟!
تهیونگ هیچ جوابی نداد و فقط سرش را پایین انداخت. همین سکوت...از هر اعترافی بدتر بود. جونگکوک آرام یک قدم عقب رفت. چشم‌هایش پر از ناباوری بود و از اشک های نریخته برق میزد
جونگکوک : داری شوخی می‌کنی ؟!
تهیونگ لب‌هایش لرزید.
تهیونگ : جونگکوک... من...
جونگکوک : نه...یه چیزه دیگه بگو...بگو دروغ میگه...فقط بگو دروغه...
صدایش می‌لرزید ، برای اولین بار...نه از خشم بلکه از شکستن. تهیونگ حتی نتوانست به چشم‌هاش نگاه کند. همین...تمام جواب بود. جونگکوک آرام خندید. خنده‌ای کوتاه و تلخ ، باور نمی‌کرد. تمام شب‌هایی که کنار هم خوابیده بودند... تمام خنده‌ها...تمام قول‌ها... تمام لحظه‌هایی که جونش رو برای او به خطر انداخته بود ، همه مثل تکه‌های شیشه جلوی چشمش خرد شدند. چند قدم دیگر عقب رفت ؛ احساس می‌کرد زمین زیر پایش خالی شده است. تهیونگ با چشمانی اشک‌آلود یک قدم جلو آمد.
تهیونگ : جونگکوک...
اما جونگکوک بی‌اختیار عقب کشید ، انگار از لمس شدن توسط تهیونگ می‌ترسید.
جونگکوک : نه...
چشم‌هایش از اشک پر شده بود، اما نمی‌گذاشت پایین بریزند . فقط...به تهیونگ خیره ماند. نگاهی که هزار سؤال داخلش بود...«پس اون شب که نجاتم دادی چی؟ وقتی زخمم رو بستی چی؟ وقتی گفتی کنارم می‌مونی چی؟ واقعا همه‌ش دروغ بود؟
تهیونگ دیگه نتوانست تحمل کنه و اشک از روی گونه‌اش پایین آمد.
تهیونگ : جونگکوک... قسم می‌خورم...
اما جونگکوک حرفش را برید و با صدایی که از همیشه آرام‌تر بود...آرامشی که از هر فریادی ترسناک‌تر بود گفت
جونگکوک : دیگه اسممو صدا نزن
و برای تهیونگ...همان یک جمله...بدترین مجازاتی بود که می‌توانست بشنود.

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۲۴)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁰صدای گلوله‌ها بی‌وقفه در...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³¹جونگکوک از اسکله دور شد....

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁸لوکا از ماشین پیاده شد و...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁷نور خورشید از لای پرده د...

مالِ منپارت ۹ | کابوسشب...عمارت در سکوت فرو رفته بود....فقط ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 94✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط