part

part: ³¹
عشق بی رنگ

ته: میدونی چقد دوست دارم؟

ا.ت: نه.. چقد؟

ته: قابل توصیف نیس ولی... اندازه ∞ دوست دارم..

ا.ت: واووو...

ته: قربون ذوقتتتتت

ا.ت: اوم... من.. هنوزم.. بابت چند روز پیش ازت میترسم...

ته: عسلم من از همون روز اولم گفتم.. بهت اسیب نمیزنم...

ا.ت: تو جلو چشام.. یه نفرو کشتی تهیونگ... هنوزم صدای.. اون گلوله.. تو سرمه...

منو کشید تو بغلش.. موهامو نوازش کرد.. با این کارش قلبم اروم گرفت...

ته: کشتمش چون خیلی اذیتت کرده بود.. حیف اون گلوله که حروم مغز بی خاصیتش کردم...

ا.ت: درسته.. اون اذیتم کرده بود.. ولی دلیل نمیشد بخوای بکشیش..

ته: میشه...

ا.ت: هعییی..

ته: راستیییی.. یادم نبود.. اینو واسه تو خریدم(یه جعبه از زیر تخت اورد پایین داد به ا.ت )

ا.ت: این چیه؟

ته: یه کادو.. برا اینکه از دلت دربیارم.. اون روز.. یکم عصبی بودم.. سرت داد زدم..

اروم بازش کردم... دیدم یه گردنبند خوشگله.. خیلی ظریف بود.. وسطش یه نگین قرمز کار شده بود.. با دقت روش طرح کشیده بودن...
از خوشگلیش یه لبخند رویه لبم نشست...

ته: خوشت میاد؟ اگ بده عوضش میکنم..

ا.ت: نه.. خیلی خوشگله... دوسش دارم..

ته: اوک... این کوچیکترین ترین کاری بود که میتونستم برات بکنم..

ا.ت: ولی برای من بهترین کاری بود که میتونستی بکنی... مرسی.. بابت همه چی..

ته: خواهش میکنم لاو...

یه لبخند زدمو انداختمش تو گردنم... خیلی خوشگل بود...

ا.ت: هیچوقت از گردنم درش نمیارم..

یه لبخند مستطیلی زد... بعدش اروم خوابوندم رو تخت و لبشو گذاشت رو لبم..
چشمامو بستمو اروم باهاش همراهی کردم...
لبمو محکم مک میزد.. مزه خون رو تو دهنم حس کردم... بعد از ¹⁰ مین ازم جدا شد..

ته: چرا انقد خوشمزه ای؟

ا.ت: عههه.. زشتههه..

ته: هیچم زشت نیس... اصن خوشمزه ای.. خوشمزه ایییییی...

ا.ت: دیوونه(خنده) پاشو از روم..

خندید و پاشد... صدای خندش رو دوس داشتم...

پاشدم رفتم لباسامو عوض کردم.... ارایشمو پاک کردم نشستم رو تخت...

ته: فردا میخوام بیام مدرست.. ببینم رفتار بچه ها باهات چجوریه...

وایییی نهههه.. اگ بیاد سونگمین و گوک دو میفهمن.. هوففف.. باید یه جوری بپیچونمش..

ا.ت: خوبه.. نیازی نیس بیای..

ته: مطمئنی؟

ا.ت: اره..

هانول به گوشیم پیام داد.. پیامشو چک کردم..
هانول: ا.ت کی میای بریم خرید لباس؟
ا.ت: هانول.. من نمیتونم بیام...
هانول: چرا؟ بیا دیگه...
ا.ت: نه هانول.. نمیتونم.. اصرار نکن...
هانول: هعییی باشه.. شب بخیر
ا.ت: همچنین..

گوشیو خاموش کردم... اگ تهیونگ بفهمه زندشون نمیذاره.... بهتره بهش فک نکنم ولش...

ته: من میرم استخر.. میای؟

ا.ت: من شنا بلد نیستم...

ته: اشکال نداره... بیا و خودتو بسپر به من..

ا.ت: اوکی..

رفتم و یه مایو برداشتم... براید بغلم کرد و بردم تو زیر زمین... برگام ریختتتت.. یه استخر بزرگ با تموم امکانات..................
دیدگاه ها (۱)

part: ³²عشق بی رنگتهیونگ لباسشو دراورد.. با یه شو/رت پرید تو...

part: ³³عشق بی رنگته: ببینین.. من باهاش میرم سر قرار.. نامجو...

تا اخر عمرم عاشقت میمونم لاو@veosn

هوش مصنوعی جان؟ این چه وضعشه؟ چرا بینی کوچولوی کوکی انقد گند...

خون‌آشام جذاب من(P:6)

love Between the Tides²⁶رفتم سوار ماشین شدم تهیونگ: دو ساعت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط