part
part: ³³
عشق بی رنگ
ته: ببینین.. من باهاش میرم سر قرار.. نامجون تو باهام بیا ولی تو ون بمون.. بعدش من یکم باهاش حرف میزنم و سرگرمش میکنم... تو این مدت.. تو رمز رو بزن و اطلاعات رو برگردون.. شماعم موقعیت رو کنترل کنید.. اوکیه؟
نامجون: اوک ولی... من حداقل نیم ساعت زمان لازم دارم...
ته: اوکیه.. تا نیم ساعت سرگرمش میکنم..
اعضا: پس حله...
هوسوک: تهیونگ..
ته: هوم؟
هوسوک: محظ احتیاط... دوتا بادیگارد حرفه ای با خودت ببر...
تهیونگ: نیازی نیس..
جیمین: نیازه.. باید ببری.. تو نقشه اونو نمیدونی... نمیدونی چه حرومزاده ایه...
ته: اوک..
پرش زمانی به ساعت ¹ نصفه شب
برگشتم عمارت.. رفتم طبقه بالا تواتاقم..دیدم مث یه فرشته خوابیده...چجوری میتونه انقد خوشگل باشه؟ بوسه ای رویه لبش گذاشتم..
رفتم یه دوش ²⁰ مینی گرفتم.. اومدم بیرون موهاشو با حوله خشک کردم تا بیدار نشه..
لباسامو پوشیدم و کنارش دراز کشیدم... به چهره ی خوشگل و کیوتش زل زدم............ از پشت بغلش کردم و خوابیدم......................
پرش زمانی به فردا ساعت ⁹ صبح
ا.ت ویو
اروم چشامو باز کردم دیدم تو بغل تهیونگم... برگشتم.. اوخودااا.. چقد کیوتههههههه....
لپشو بوس کردم.. کاشکی الان زیر دستات قیافتو میدیدن... اروم چشماشو باز کرد....
ته: صب بخیر.. ساعت چنده؟
ا.ت: صب بخیر.. ساعت.. ⁹ عه
سریع از جاش پاشد..
ته: چیییی؟ چرا بیدارم نکردییییی؟
ا.ت: امروز روز تعطیله جناب کیم...
ته: عاها.. اوک.. یادم نبود...
رفتیم پایین و صبحونه خوردیم اومدیم بالا..
تهیونگ یه لباس دارک و یه نیم بوت پوشید.. بعدش موهاشو درس کرد.. بعدشم ادکلنشو زد...
ا.ت: کجا میری؟ امروز تعطیله همه جا..
ته: واس من نه... کار دارم... شب میبینمت..
ا.ت: باشه... امروز میتونم برم بیرون؟ با دوستم هانول؟
ته: نه..
ا.ت: باشه.. گگگ
خندید و موهامو ناز کردو رفت..از تراس دیدم سوار ون شد و رفت... خبببب.. الان چیکار کنم؟ یکم اهنگ بگوشم؟ یس همینه...
ایپادمو گذاشتم تو گوشم.. اهنگ Rockstar لیسا رو پلی کردم.. یکم باهاش بالا پایین پریدم بعدش خسته شدم نشستم رو تخت.. نفس نفس میزدم... یهو عمیلی از زیر تخت اومد بیرون...
ا.ت: تو اینجا چیکار میکنیییی؟
اروم گرفتمش و گذاشتمش رو پاهام.. یکم نازش کردم یه واسم لوس شد.. یکم لبخند زدمو بیشتر نازش کردم تا چند ساعت باهاش مشغول شدم... بعدش در زدن
ا.ت: بیا تو
جولیا اومد داخل.. تعظیم کرد...
جولیا: خانم...بفرمایید پایین برای میل کردن ناهار..
ا.ت: اوک.. میتونی بری..
جولیا: با اجازه..
رفت بیرون بهش نگا کردم دیدم خوابش برده اروم گذاشتمش رو تخت.. روش پتو کشیدم رفتم پایین... نشستم پشت میز و اروم غذامو خوردم.............................................
تهیونگ ویو
رفتم سازمان و یه بار دیگه نقشه رو مرور کردیم.. بعدش راه افتادیم...................
عشق بی رنگ
ته: ببینین.. من باهاش میرم سر قرار.. نامجون تو باهام بیا ولی تو ون بمون.. بعدش من یکم باهاش حرف میزنم و سرگرمش میکنم... تو این مدت.. تو رمز رو بزن و اطلاعات رو برگردون.. شماعم موقعیت رو کنترل کنید.. اوکیه؟
نامجون: اوک ولی... من حداقل نیم ساعت زمان لازم دارم...
ته: اوکیه.. تا نیم ساعت سرگرمش میکنم..
اعضا: پس حله...
هوسوک: تهیونگ..
ته: هوم؟
هوسوک: محظ احتیاط... دوتا بادیگارد حرفه ای با خودت ببر...
تهیونگ: نیازی نیس..
جیمین: نیازه.. باید ببری.. تو نقشه اونو نمیدونی... نمیدونی چه حرومزاده ایه...
ته: اوک..
پرش زمانی به ساعت ¹ نصفه شب
برگشتم عمارت.. رفتم طبقه بالا تواتاقم..دیدم مث یه فرشته خوابیده...چجوری میتونه انقد خوشگل باشه؟ بوسه ای رویه لبش گذاشتم..
رفتم یه دوش ²⁰ مینی گرفتم.. اومدم بیرون موهاشو با حوله خشک کردم تا بیدار نشه..
لباسامو پوشیدم و کنارش دراز کشیدم... به چهره ی خوشگل و کیوتش زل زدم............ از پشت بغلش کردم و خوابیدم......................
پرش زمانی به فردا ساعت ⁹ صبح
ا.ت ویو
اروم چشامو باز کردم دیدم تو بغل تهیونگم... برگشتم.. اوخودااا.. چقد کیوتههههههه....
لپشو بوس کردم.. کاشکی الان زیر دستات قیافتو میدیدن... اروم چشماشو باز کرد....
ته: صب بخیر.. ساعت چنده؟
ا.ت: صب بخیر.. ساعت.. ⁹ عه
سریع از جاش پاشد..
ته: چیییی؟ چرا بیدارم نکردییییی؟
ا.ت: امروز روز تعطیله جناب کیم...
ته: عاها.. اوک.. یادم نبود...
رفتیم پایین و صبحونه خوردیم اومدیم بالا..
تهیونگ یه لباس دارک و یه نیم بوت پوشید.. بعدش موهاشو درس کرد.. بعدشم ادکلنشو زد...
ا.ت: کجا میری؟ امروز تعطیله همه جا..
ته: واس من نه... کار دارم... شب میبینمت..
ا.ت: باشه... امروز میتونم برم بیرون؟ با دوستم هانول؟
ته: نه..
ا.ت: باشه.. گگگ
خندید و موهامو ناز کردو رفت..از تراس دیدم سوار ون شد و رفت... خبببب.. الان چیکار کنم؟ یکم اهنگ بگوشم؟ یس همینه...
ایپادمو گذاشتم تو گوشم.. اهنگ Rockstar لیسا رو پلی کردم.. یکم باهاش بالا پایین پریدم بعدش خسته شدم نشستم رو تخت.. نفس نفس میزدم... یهو عمیلی از زیر تخت اومد بیرون...
ا.ت: تو اینجا چیکار میکنیییی؟
اروم گرفتمش و گذاشتمش رو پاهام.. یکم نازش کردم یه واسم لوس شد.. یکم لبخند زدمو بیشتر نازش کردم تا چند ساعت باهاش مشغول شدم... بعدش در زدن
ا.ت: بیا تو
جولیا اومد داخل.. تعظیم کرد...
جولیا: خانم...بفرمایید پایین برای میل کردن ناهار..
ا.ت: اوک.. میتونی بری..
جولیا: با اجازه..
رفت بیرون بهش نگا کردم دیدم خوابش برده اروم گذاشتمش رو تخت.. روش پتو کشیدم رفتم پایین... نشستم پشت میز و اروم غذامو خوردم.............................................
تهیونگ ویو
رفتم سازمان و یه بار دیگه نقشه رو مرور کردیم.. بعدش راه افتادیم...................
- ۸.۹k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط