{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت³⁷

ویو جونگ‌کوک

بعد از اینکه مطمئن شدم خطری نیست، آروم دستامو از روی صورت سلین برداشتم.
چند قدم ازش فاصله گرفتم.
نفس عمیقی کشیدم.

چرا...؟
چرا وقتی گلوله به سمتش اومد، برای اولین بار توی عمرم ترسیدم؟
من...
جونگ‌کوک...
کسی که هیچ‌وقت از مرگ نترسیده بود...
از مرگ یه دختر ترسیده بود.

نگاهم دوباره سمتش رفت.
هنوز رنگش پریده بود.
بی‌اختیار خواستم دوباره بهش نزدیک بشم...
اما خودمو مجبور کردم همون‌جا بایستم.

• باید بری خونه.

سلین چند لحظه فقط نگام کرد.

^ تو چی؟

• من کار دارم.

دروغ بود...
فقط می‌ترسیدم اگه بیشتر کنارم بمونه، نتونم ازش فاصله بگیرم.


ویو سلین
جونگ‌کوک رفت...
ولی انگار یه تیکه از ذهنمم با خودش برد.
تمام مسیر تا خونه فقط بهش فکر می‌کردم.

به اون لحظه‌ای که صورتمو بین دستاش گرفته بود...
به نگاهش...
به ترسی که توی چشم‌هاش دیده بودم.
سرمو تکون دادم.

^ سلین... دیوونه شدی؟
اون یه خلافکاره...
همون کسی که بابا دنبال دستگیر کردنشه.

پس...
چرا هر بار که نزدیکمه...
حس امنیت می‌کنم؟


ویو یونگی
جونگ‌کوک از وقتی برگشته بود، حتی یه کلمه هم حرف نزده بود.

روی مبل نشسته بود و فقط به دیوار خیره شده بود.
آروم کنارش نشستم.

° میخوای تا کی از خودت فرار کنی؟

بدون اینکه نگام کنه گفت:

• منظورت چیه؟

پوزخند زدم.

° از وقتی سلین وارد زندگیت شده...
دیگه اون آدم سابق نیستی.

سکوت...
همین سکوت جوابم بود.
بلند شدم که برم.
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، آروم گفتم:

° فقط یه چیزو یادت باشه...
اگه یه روز مجبور بشی...
بین باند...
و اون دختر...
یکی رو انتخاب کنی...
چی کار می‌کنی؟

این بار...
جونگ‌کوک هیچ جوابی نداشت.

ویو کلارا
همین که سلین وارد اتاق شد، فهمیدم یه چیزی عوض شده.

~ چی شده؟

^ هیچی.

~ به من نگو هیچی.

رفتم کنارش نشستم.

~ از وقتی اون مرد اومده...
چشمات فرق کرده.

سلین لبشو گاز گرفت.

^ کلارا...
فکر می‌کنی...
ممکنه آدم از کسی که نباید...
خوشش بیاد؟

چشمام گرد شد.

~ نگو که...

سلین سریع حرفمو قطع کرد.

^ نگفتم عاشق شدم!
فقط...
وقتی نزدیکشم...
قلبم عجیب رفتار می‌کنه.

لبخند ریزی زدم.
دستشو گرفتم.

~ مواظب باش سلین...
بعضی آدما...
انقدر خطرناکن که حتی دوست داشتنشونم خطرناکه.

سلین آروم به پنجره خیره شد.
زیر لب زمزمه کرد:

^ شاید...
دیگه دیر شده باشه...

ویو مرد ناشناس
از پشت دوربین، هر چهار نفر رو نگاه می‌کردم.
لبخندم عمیق‌تر شد.

؟: عالیه...
جونگ‌کوک...
بالاخره نقطه‌ضعفتو پیدا کردم.
این بار...
گلوله‌هام...
قلبتو نشونه میگیرن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

شات؟آمار مهم نیست۴۸ ساعتاگه خواستین بگین شات

لبخند قاتلپارت³⁸ویو سلینصبح زودتر از همیشه بیدار شدم.اما تما...

لبخند قاتلپارت³⁶ویو سلینصدای گلوله هنوز توی گوشم زنگ می‌زد.ق...

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

لبخند قاتلپارت⁴⁰ویو سلیندستم هنوز توی دست جونگ‌کوک بود.هوا س...

لبخند قاتل پارت¹⁸ویو سلینتمام مسیر دانشگاه، هر چند دقیقه یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط