{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت³⁵

ویو سلین
تمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کردم.

«کت مال منه...»
«فعلاً پیش خودت نگهش دار.»

هرچی بیشتر بهش فکر می‌کردم، کمتر می‌فهمیدم باید بهش اعتماد کنم یا ازش بترسم.
صبح، کتش رو تا کردم و داخل کیفم گذاشتم.
امروز...
باید بهش پسش می‌دادم.

ویو جونگ‌کوک
جیمین هنوز پشت لپ‌تاپش نشسته بود.

جیمین: هرچی بیشتر می‌گردم، بیشتر مطمئن می‌شم...
اون مرد همه ردهاشو پاک می‌کنه.

یونگی دست به سینه کنار پنجره ایستاده بود.

° یعنی الان فقط یه هدف داره...

نگاهم از پنجره به خیابون افتاد.

• سلین...

همون لحظه گوشی‌م لرزید.
جیمین دوباره حرف زد.

جیمین: سلین از خونه خارج شد.

بی‌اختیار کلید ماشین رو برداشتم.

• میرم دنبالش

ویو سلین
بعد از کلاس، از دانشگاه بیرون اومدم.
کلارا برای خرید رفته بود و قرار بود نیم ساعت دیگه برگرده.
تنها کنار ماشینم ایستاده بودم.
کت هنوز توی کیفم بود.
خواستم در ماشین رو باز کنم...

که یه نفر آروم گفت:
• دنبال من می‌گشتی؟

از جا پریدم.
برگشتم.
جونگ‌کوک...
با لباس مشکی، چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.
همون نگاه همیشگی...

اما این بار انگار خسته‌تر بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد آروم کیفمو باز کردم و کتش رو بیرون آوردم.

^ این...
مال توئه.

جونگ‌کوک به کت نگاه کرد.
اما برنداشت.

• گفتم پیش خودت نگهش دار.

اخم کردم.

^ اون پیامو تو فرستادی؟

برای اولین بار...
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:

• نه.

قلبم فرو ریخت.

^ پس...

جونگ‌کوک یه قدم نزدیک‌تر شد.

• هر پیامی از شماره ناشناس اومد...
دیگه جواب نده.

حس کردم می‌خواد چیز دیگه‌ای هم بگه...
اما نگفت.

ویو مرد ناشناس
از داخل ماشین، هر دوشون رو زیر نظر داشتم.
لبخند زدم.

؟: بالاخره...
با هم ملاقات کردین.
دستم روی ماشه رفت.
دوربین اسلحه رو تنظیم کردم.
نه روی جونگ‌کوک...
روی سلین.
همین که انگشتم روی ماشه فشار اومد...
یه نفر از پشت دستمو گرفت.
با عصبانیت برگشتم.

؟: هنوز نه.

اخم کردم.

؟: چرا؟

مرد ناشناس با صدایی سرد گفت:

؟: گفتم اول... بازی.
بعد...
مرگ.

ویو جونگ‌کوک
یه حس بد...
بدجور بد.
بی‌اختیار اطراف رو نگاه کردم.
انگار...
یکی نگاهمون می‌کرد.
بدون فکر، دست سلین رو گرفتم و پشت ماشین کشیدمش.
سلین با تعجب نگام کرد.

^ چیکار می‌کنی؟

همون لحظه...
تق!
صدای گلوله سکوت خیابون رو شکست.
گلوله از جایی رد شد که سلین یک ثانیه قبل ایستاده بود.
برای چند لحظه...

فقط صدای نفس‌های هر دومون شنیده می‌شد.
نگاهم توی چشم‌هاش گره خورد
این بار...
ترس توی چشم‌های هر دومون موج می‌زد

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

لبخند قاتلپارت³⁶ویو سلینصدای گلوله هنوز توی گوشم زنگ می‌زد.ق...

لبخند قاتلپارت³⁷ویو جونگ‌کوکبعد از اینکه مطمئن شدم خطری نیست...

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

لبخند قاتلپارت³³ویو جونگ‌کوکهمین که از انبار بیرون اومدیم، ب...

لبخند قاتلپارت²⁵ویو جونگ‌کوکصبح زود...هنوز آفتاب کامل طلوع ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط