وقتی بچدار نمیشی پارت

وقتی بچدار نمیشی پارت1:
سلام من یونا هستم و دوماهه با جونکوک ازدواج کردم.
۲۳ سالمه،منشی ی شرکت مدلینگم و باشگاه میرم.
خیلی دوستش جونگ کوک رو و اونم منو دوست داره.
اما جونگ کوک یه چیزی هست که خیلییییی دوست داره.
اونم بچه لست.
اون عاشق بجست میمیره براش منم دوست دارم اما خب اون بیشتر.
ما یک هفته هروز رو.......
الان دوهفته از اون هفته میگذره تصمیم گرفتم به بیمارستان برم تا بیبی چکتمو ببینم.
لباسمو پوشیدم کمی آرایش کردم و به بیمارستان رفتم‌.
بعد نیم‌ساعت پرستار منو صدا کرد ی شیشه به من داد د گفت:((لطفا برید دستشویی و توی این شیشیه دستشویی کنید ممنون.))
منم سرمو به معنای تایید تکون دادم و رفتم.
کارامو کردم دستمو شستم شیشه رو تحویل پرستار دادم و نشستم.
یک ربع بعد:
صدام زدن رفتم بیبی چکت رو تحویل گرفتم و بله منفی بود.
خیلی عجیب بود بار سومی بود که من آزمایش دادم خیلی عجیب و بد بود.
با نا امیدی از بیمارستان بیرون اومدم سوار ماشین شدم و به ساعت نگاه کردم اوه ساعت7 بود یک ساعت دیگه جونگ کوک برمی‌گشت پس سریع به سمن خونه رفتم.


بچه ها حتما عکس هارو چک‌ کنید😘
دیدگاه ها (۰)

وقتی بچدار نمیشدی پارت2:یک ربع بعد...رسیدم خونه هنوز شام درس...

روتین مدرسه😍لایک فراموش‌نشع❤

وقتی بچدار نمیشدی پارت4:اون جونگ کوک بود.به صورتش برگشتم لبخ...

وقتی بچدار نمیشدی پارت:5از خواب بیدار شدم گوشیمو نگاه کردم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط