دریاچه خونین :
دریاچه خونین :
فصل اول _ پارت 9
سرباز 1: هوی چرا کشتیش
سرباز 2: هی خیلی سخت نگیر. آهای تو بلند شو.
چویا ولی صدای اطراف را نمیشنید و به جنازه خانواده اش نگاه میکرد و اشک می ریخت.
سرباز به چویا لگدی محکم زد و چویا سرش محکم به زمین خورد و برای بار آخر چشمش به مادر.. پدر... و هلیا که در خون خود غرق شده بودند نگاه کرد و چشمانش کم کم سیاهی رفت و بیهوش شد.
------------------------
چویا چشمانش را کم کم باز کرد همجا تاریک بود و شب شده بود که سلیا چویا را آرام صدا کرد و گفت : چویاا! بلاخر به هوش اومدی.
چویا کم کم یادش امد که چه اتفاقی افتاده. قطره اشکی از گونه اش سر خورد.
دست سلیا را گرفت و محکم فشارش داد و با صدای تلخ و غمگینی گفت : بعدش.... بعدش چی شد... سلیا...
سلیا دست های سرد چویا را فشار داد و سرش را پایین انداخت. بعد ارام گفت : تو از هوش رفتی یکی از سرباز ها تو رو کول و... صدایش گرفت...ادامه داد.... بعدش جنازه مادر، پدر و هلیا را بردند و ما رو همراه بقیه اسیر ها به اینجا اوردن. سرش را بالا آورد و به چویا نگاه کرد چویا سرش را پایین انداخته بود و گریه میکرد. چویا با صدای گرفته ای گفت : سلیا.... الان ما... فقط هم دیگه رو داریم. سلیا را محکم بغل کرد و سلیا هم او را متقابل بغل کرد و هر دو خواهر تا سپیده دم در آغوش هم اشک ریختند و برای خانواده خود سوگواری کردند
_______
ادامه دارد....
فصل اول _ پارت 9
سرباز 1: هوی چرا کشتیش
سرباز 2: هی خیلی سخت نگیر. آهای تو بلند شو.
چویا ولی صدای اطراف را نمیشنید و به جنازه خانواده اش نگاه میکرد و اشک می ریخت.
سرباز به چویا لگدی محکم زد و چویا سرش محکم به زمین خورد و برای بار آخر چشمش به مادر.. پدر... و هلیا که در خون خود غرق شده بودند نگاه کرد و چشمانش کم کم سیاهی رفت و بیهوش شد.
------------------------
چویا چشمانش را کم کم باز کرد همجا تاریک بود و شب شده بود که سلیا چویا را آرام صدا کرد و گفت : چویاا! بلاخر به هوش اومدی.
چویا کم کم یادش امد که چه اتفاقی افتاده. قطره اشکی از گونه اش سر خورد.
دست سلیا را گرفت و محکم فشارش داد و با صدای تلخ و غمگینی گفت : بعدش.... بعدش چی شد... سلیا...
سلیا دست های سرد چویا را فشار داد و سرش را پایین انداخت. بعد ارام گفت : تو از هوش رفتی یکی از سرباز ها تو رو کول و... صدایش گرفت...ادامه داد.... بعدش جنازه مادر، پدر و هلیا را بردند و ما رو همراه بقیه اسیر ها به اینجا اوردن. سرش را بالا آورد و به چویا نگاه کرد چویا سرش را پایین انداخته بود و گریه میکرد. چویا با صدای گرفته ای گفت : سلیا.... الان ما... فقط هم دیگه رو داریم. سلیا را محکم بغل کرد و سلیا هم او را متقابل بغل کرد و هر دو خواهر تا سپیده دم در آغوش هم اشک ریختند و برای خانواده خود سوگواری کردند
_______
ادامه دارد....
- ۵۹
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط