پارت
پارت ۲۲
مادارا تاجایی که میتوانست دویده بود، هاشیراما توی بغلش رنگش حسابی پریده بود و همان باعث میشد اضطراب وجود مادارا را پر کند. با اینکه با تکه پارچه ای از لباسش محکم زخم هاشیراما را بسته بود، هنوز حس داغی خون روی دست هایش اصلا اوضاع را بهتر نمیکرد.
M:"دووم بیار الان میرسیم بیمارستان."
H:"ببخشید که بدرد نخور بودم."
M:"خفه شو صحنه غمگین درست نکن، قرار نیست چیزی بشه."
سعی کرد تا جای ممکن سریع بدود، نباید با فرد مهم زندگی اش توی دست هایش ناکام میماند.
و بالاخره در دوردست، یک درمانگاه دید. حس راحتی وجودش را پر کرد:"هاااا، دیدی اونجاس. الان سوراختو میبندن."
هاشیراما نگاه مزخرفی به مادارا انداخت:"مگه چاه بسته مادارا؟ ینی چی سوراختو میبندن؟"
M:"اخه الان وقت توجه به حرفای منه؟ الاغ من خودمم نمیفهمم چی دارم میگم."
H:"گفتی الاغ بهم؟ قهرم."
M:"شوتت میکنم اونورا، پرنسس نشو."
H:"مثلا تیر خوردم نگاه کن چجوری رفتار میکنه با ادم خیلی بیتربیتی."
●
دکتر هاشیراما را بستری کرد توی بخش و دست مادارا را هم محکم باند پیچی کرد. بعد با تخته شاسی اش جلوی تخت هاشیراما نشست:"شما دوتا مثلا معروفید. خیلی زشته موقع باندپیچی جیغ میزنید."
M:"من جیغ نزدم."
H:"زر میزنه اقای دکتر صدا جیغش تا اینجا میومد."
M:"تو خودت دستشویی لازم شدی وسطش، دهن منو وا نکنا."
H:"مالیدی عمو، حداقل جیغ زنونه نزدم."
مادارا یک نگاهی به هاشیراما انداخت که 'بذار دکتر بره باهات کار دارم' ازش میبارید.
بعد به دکتر یک نگاه 'شما برید ما حرفای خصوصی داریم' انداخت.
دکتر شانه بالا انداخت:"باووشه."
بعد در را پشت سرش بست. مادارا با پوزخند رفت سمت تخت هاشیراما:"که من جیغ زنونه میزنم؟ الان یکار میکنم تو جیغ بزنی."
هاشیراما فهمید افتاده توی مخمصه. نه میتوانست تکان بخورد، هزار تا سرم هم که بهش وصل بود، نه میتوانست مادارا را نگه دارد:"چی نه وایسا. وایسا غلط کردمممم."
●
Iz:"حال میکنی واسه خودت اون عقباا."
ایزونا از اینه وسط نگاه بازیگوشی به توبیراما که خوابیده بود روی صندلی عقب انداخت، بیچاره نمیتوانست بنشیند.
T:"هنوز درد میکنههه."
Iz:"چون هی بهش دست میزنی. فقط بطری رو نگه دار روش."
T:"حالا تو نگران من نشو، حواستو بده جلو تا سر از یه بیابون لعنتی دیگه در نیاوردیم."
Iz:"نه دیگه رسیدیم شهر، میتونم از دور ببینمش."
توبیراما از اینه وسط نگاهی به چشم های ایزونا انداخت:"پس مادارا اینا چی؟"
ایزونا چشمک زد:"با گوشی اون یارو رهگذره زنگ زدم، حالا خوبه اون بود وگرنه تا ابد تو کویر میموندیم. گفتن تو بیمارستانن. ولی هاشیراما صداش یجوری بود میگفت تیر خورده."
قلب توبیراما افتاد توی دلش:"هاشیراما چی شدهههه؟"
●
T:"ای تخ- چیز...دم و دستگاهم. یکم یواش تر برو."
Iz:"راه بیا دیگه مثلا داداشت تیر خورده."
T:"ببخشید که ریدی به بنده، خیلی معذرت میخوام."
ایزونا به زور توبیراما را تا در اتاق بهداری رساند و در زد به بخش هاشیراما:"بچه ها؟"
M:"فقط یجور وانمود کن انگار هیچی نشده، اوکی؟ ما هیچکاری نکردیم."
هاشیراما که از درد پشتش مینالید به زور صاف نشست:"خدا لعنتت کنه. خداااااا لعنتت کنه مادارا."
ایزونا دوباره در زد:"مادارا؟"
M:"الان میام."
و سریع یقه ی هاشیراما را صاف کرد تا کبودی های روی گردنش و لباس های ژولیده اش معلوم نباشند.
بعد در را باز کرد:"به به چه خبر بفرمایین."
توبیراما و ایزونا رسیدند داخل. توبیراما به هاشیرامایی نگاه کرد که باسنش را میمالید و هاشیراما به توبیرامایی نگاه کرد که دستش روی خشتک شلوارش بود. و هر دو از هم پرسیدند:"اوچیهاعه زد ناکارت کرد مگه نه؟"
و هر دو سر تکان دادند وقتی که مادارا و ایزونا به هم پوزخند زدند:"کارت خوب بود."
مادارا تاجایی که میتوانست دویده بود، هاشیراما توی بغلش رنگش حسابی پریده بود و همان باعث میشد اضطراب وجود مادارا را پر کند. با اینکه با تکه پارچه ای از لباسش محکم زخم هاشیراما را بسته بود، هنوز حس داغی خون روی دست هایش اصلا اوضاع را بهتر نمیکرد.
M:"دووم بیار الان میرسیم بیمارستان."
H:"ببخشید که بدرد نخور بودم."
M:"خفه شو صحنه غمگین درست نکن، قرار نیست چیزی بشه."
سعی کرد تا جای ممکن سریع بدود، نباید با فرد مهم زندگی اش توی دست هایش ناکام میماند.
و بالاخره در دوردست، یک درمانگاه دید. حس راحتی وجودش را پر کرد:"هاااا، دیدی اونجاس. الان سوراختو میبندن."
هاشیراما نگاه مزخرفی به مادارا انداخت:"مگه چاه بسته مادارا؟ ینی چی سوراختو میبندن؟"
M:"اخه الان وقت توجه به حرفای منه؟ الاغ من خودمم نمیفهمم چی دارم میگم."
H:"گفتی الاغ بهم؟ قهرم."
M:"شوتت میکنم اونورا، پرنسس نشو."
H:"مثلا تیر خوردم نگاه کن چجوری رفتار میکنه با ادم خیلی بیتربیتی."
●
دکتر هاشیراما را بستری کرد توی بخش و دست مادارا را هم محکم باند پیچی کرد. بعد با تخته شاسی اش جلوی تخت هاشیراما نشست:"شما دوتا مثلا معروفید. خیلی زشته موقع باندپیچی جیغ میزنید."
M:"من جیغ نزدم."
H:"زر میزنه اقای دکتر صدا جیغش تا اینجا میومد."
M:"تو خودت دستشویی لازم شدی وسطش، دهن منو وا نکنا."
H:"مالیدی عمو، حداقل جیغ زنونه نزدم."
مادارا یک نگاهی به هاشیراما انداخت که 'بذار دکتر بره باهات کار دارم' ازش میبارید.
بعد به دکتر یک نگاه 'شما برید ما حرفای خصوصی داریم' انداخت.
دکتر شانه بالا انداخت:"باووشه."
بعد در را پشت سرش بست. مادارا با پوزخند رفت سمت تخت هاشیراما:"که من جیغ زنونه میزنم؟ الان یکار میکنم تو جیغ بزنی."
هاشیراما فهمید افتاده توی مخمصه. نه میتوانست تکان بخورد، هزار تا سرم هم که بهش وصل بود، نه میتوانست مادارا را نگه دارد:"چی نه وایسا. وایسا غلط کردمممم."
●
Iz:"حال میکنی واسه خودت اون عقباا."
ایزونا از اینه وسط نگاه بازیگوشی به توبیراما که خوابیده بود روی صندلی عقب انداخت، بیچاره نمیتوانست بنشیند.
T:"هنوز درد میکنههه."
Iz:"چون هی بهش دست میزنی. فقط بطری رو نگه دار روش."
T:"حالا تو نگران من نشو، حواستو بده جلو تا سر از یه بیابون لعنتی دیگه در نیاوردیم."
Iz:"نه دیگه رسیدیم شهر، میتونم از دور ببینمش."
توبیراما از اینه وسط نگاهی به چشم های ایزونا انداخت:"پس مادارا اینا چی؟"
ایزونا چشمک زد:"با گوشی اون یارو رهگذره زنگ زدم، حالا خوبه اون بود وگرنه تا ابد تو کویر میموندیم. گفتن تو بیمارستانن. ولی هاشیراما صداش یجوری بود میگفت تیر خورده."
قلب توبیراما افتاد توی دلش:"هاشیراما چی شدهههه؟"
●
T:"ای تخ- چیز...دم و دستگاهم. یکم یواش تر برو."
Iz:"راه بیا دیگه مثلا داداشت تیر خورده."
T:"ببخشید که ریدی به بنده، خیلی معذرت میخوام."
ایزونا به زور توبیراما را تا در اتاق بهداری رساند و در زد به بخش هاشیراما:"بچه ها؟"
M:"فقط یجور وانمود کن انگار هیچی نشده، اوکی؟ ما هیچکاری نکردیم."
هاشیراما که از درد پشتش مینالید به زور صاف نشست:"خدا لعنتت کنه. خداااااا لعنتت کنه مادارا."
ایزونا دوباره در زد:"مادارا؟"
M:"الان میام."
و سریع یقه ی هاشیراما را صاف کرد تا کبودی های روی گردنش و لباس های ژولیده اش معلوم نباشند.
بعد در را باز کرد:"به به چه خبر بفرمایین."
توبیراما و ایزونا رسیدند داخل. توبیراما به هاشیرامایی نگاه کرد که باسنش را میمالید و هاشیراما به توبیرامایی نگاه کرد که دستش روی خشتک شلوارش بود. و هر دو از هم پرسیدند:"اوچیهاعه زد ناکارت کرد مگه نه؟"
و هر دو سر تکان دادند وقتی که مادارا و ایزونا به هم پوزخند زدند:"کارت خوب بود."
- ۷۲۱
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط