{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۱


Iz:"اینجا خیلی غیر آشناسا، مطمعنی درست اومدیم؟"
ایزونا گفت و سرش را از شیشه بیرون کرد. تا جایی که چشم کار میکرد فقط خار بود و خاک. توبیراما زد روی فرمان:"عالیه، تو جهنم دره گیر افتادیم گوشیم نداریم. قراره بمیریم ایزونا."
ایزونا با اخم به توبیراما نگاه کرد تا شاید دهانش را ببندد، ولی خودش هم میدانست حق با اوست.
سعی کرد از روی نقشه بفهمد کجا هستند:"شاید یه راهی بود حالا. بیا همون راهی که اومدیمو برگردیم."
توبیراما یک نگاه به پشت سرش انداخت ولی باز هم چیزی جز خاک نبود:"بیا همین خاکا رو بریزیم تو سرمون."
Iz:"اَه چقد ضد حال میزنی توبیراما."
T:"ببخشید که نمیتونم تو یه مشت خاک گل و بلبل ببینم."
Iz:"نگفتم گل و بلبل ببین دارم میگم بجا غر زدن دنبال راه چاره باش."
T:"راه چه چاره ای وقتی جنابالی نه گوشیا رو از خونه اوردی نه اون بیسیم لامصبتو."
Iz:"الان داری سر من میندازی؟ چه غلطا، یه کار نکن پاشم با پا بیام تو حلقت توبیراما."
T:"توی کوچولو موچولو چه کاری ازت بر میاد اخه؟ ته تهش چک بتونی بزنی بهم."
ایزونا شوت شد روی توبیراما به بند کتک بگیردش:"خفه شو بابا کله قند..."

مادارا داشت فکر میکرد. چجوری هم باید از کاگویا رد میشد هم ایندرا را میزد که هاشیراما را ول کند؟ اوضاع خیلی جالب نبود و اینکه ایندرا هاشیراما را گرفته حسابی داشت میرفت روی مخ مادارا. اه کشید.
M:"باشه پیرزن، بیا معامله کنیم."
او گفت، ولی یواشکی طرف یک پریز برق ایستاد و یجوری که کاگویا نفهمد لایه ی رویی پریز را کند‌.
Ka:"بالاخره تصمیم عاقلانه گرفتی. میشنوم."
مادارا یواشکی یکی از سیم ها را کشید بیرون و توی دستش جمع کرد.
M:"تو میذاری هاشیراما بره و من برات کار میکنم."
هاشیراما تند تند سرش را تکان داد:"نه نکن اینکارو مادارا، نباید بری زیر دست اون."
ایندرا تفنگ را بیشتر روی سر او فشار داد:"تو یکی خفه."
کاگویا لبخند راضی و مرموزانه ای زد:"حالا درست شد. حالا بگو ببینم اون چیه پشتت؟"
لعنتی، کاگویا فهمیده بود. ولی مادارا وا نداد، قضیه را پیچاند:"میخوای بدونی چیه؟"
Ka:"چرا نخوام."
مادارا پوزخند زد، بعد پرید روی کاگویا و قسمتی از سیم را که روکش نداشت زد به پوست او تا برق بگیردش. بعد دوید سمت ایندرا.
M:"بکش کنار بابا."
و محکم زد به گردن او تا بیهوش شود. بازوی هاشیراما را گرفت و کشیدش سمت در:"فقط بدو. بدو"
کاگویا سریع از روی زمین بلند شد، خشم توی چشم های یاسی رنگش برق میزد:" ریدی بدم ریدی مادارا."
و تفنگش را از گوشه ی اتاق برداشت‌، یکی شلیک کرد. ولی به مادارا نخورد، صاف. خورد توی پهلوی هاشیراما.
هاشیراما فریاد کشید و افتاد روی زانوهایش، نگرانی مثل موج ریخت روی مادارا:"سگ تو زندگی، خوبی؟"
ولی فعلا وقتش نبود، پس فقط هاشیراما را بلند کرد تا فرار کنند.

T:"خیلی بد زدی. اصن راه نمیتونم برم دیگه."
Iz:"ببخشید ببخشید، نمیخواستم بزنم اونجا."
ایزونا و توبیراما بیرون از ماشین نشسته بودند. دقیقا وسط دعوا ایزونا حرصی شده بود و محکم لگد زده بود بین پاهای توبیراما. بیچاره توبیراما از عمو به خاله تبدیل شده بود و حالا یک بطری آب یخ فشار میداد به فاق شلوارش تا بلکه کمی از درد کم کند. ایزونا با انگشت هایش ور رفت:"اخه رفتی رو مخم. بازم ببخشید."
توبیراما یک نگاه مسخره به ایزونا انداخت:"با معذرت خواهی که دم و دستگاهم برنمیگرده."
و ایزونا کلا ناامید شد، اه کشید و تکیه داد به ماشین:"خب، غلط کردم."
توبیراما ایزونا را بررسی کرد. صورت گوگولی اش که حالا کمی هم از خجالت سرخ شده بود و مشخص بود خیلی ناامید است. شبیه خرگوش های کتک خورده شده بود و...دل توبیراما سوخت. کمی نیشخند زد و با ارنجش زد به ایزونا:"حالا قیافه نگیر. عیب نداره."
ایزونا سریع برگشت طرف توبیراما، چشم هایش برق زدند:"جدی؟"
توبیراما لبخند کوچکی زد:"اره، با اینکه زدی ناکارم کردی."
ایزونا خندید:"تا تو باشی دست کمم نگیری."
دیدگاه ها (۴)

پارت ۱۸اوضاع خوب نبود. دانزو میدانست که از شیسویی کتک خورده ...

پارت ۱۷سوناده حدود سیصد تا از ان کوتوله ها را شوت کرد توی عم...

پارت ۲۰ایندرا پوزخند زد وقتی کاگویا را دید. مادربزرگش، که ال...

پارت ۱۰M:"ای لعنتی، چرا شانس ندارم من؟"هاشیراما که جا خورده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط