لعنت به این بزرگسالی!
لعنت به این بزرگسالی!
لعنت به اون روزی که مادرم رفت
لعنت به اون روزی که پدرم زن گرفت
لعنت به اون روزی که من و خواهرم مجبور شدیم توی عروسی بابامون برقصیم
لعنت به همه اونایی که زندگی مونو نابود کردن
لعنت به همه اونایی که از عمد جلوی خواهرم منو مجبور میکردن نامادریمو مادر صدا بزنم
لعنت به اون روزی که خواهرم داشت گریه میکرد
لعنت به اون موقعی که بهش گفتم "کاریه که شده ولش کن و از زندگیت و جوونیت لذت ببر"
لعنت به من که اون حرفا رو بهش زدم
لعنت به شب هایی که گریه های مخفیانشو دیدم
لعنت به من که نتونستم آرومش کنم
لعنت به من که وقتی داد زد و گفت" برو تنهام بزار خودم خوب میشم" رفتم و پشت سرمم نگاه نکردم
لعنت به اون شبی که وقتی کسی خونه نبود بابام یتیم گیرم آورد و به زیر باد کتکم گرفت
لعنت به اون شبی که از غم وقتی چشام پر از اشک شده بود
برای اینکه جلوی زن بابا گریم نگیره وانمود کردم سایه جن دیدم و
سرمو به طرف اتاق ها چرخوندم که زمان داشته باشم
بتونم دوباره بغضم برگردونم توی سینم
لعنت به اون موقعی که فهمیدم
تمام اون "دوست دارم"های خانوادهی مادریم همش پوچ و بی معنی بوده
لعنت به اون روز که فهمیدم مادربزرگم چه بلاها که سر زندگی نوه هاش در نیاورده
لعنت به اون روز که حتی کسی هم که برام حکم خواهر داشت هم ولم کرد و رفت
لعنت به اون روز که برگشتم جواب بی احترامی که عمم بهم کرده بود رو دادم
لعنت به اون روز که پدرم زن و خواهراش رو به دختراش ترجیح داد
لعنت به اون روز که جلوی عمه هام پشت تلفن به بابام گفتم"
انقدر هرجا که دلت کشید نرو که دخترت شبا آوارهی خونهی این و اون نشه"
لعنت به اون صبح که وقتی توی سالن خونهی عمم از خواب پاشدم شنیدم که به بابام میگفت"
بزرگه که دیگه ۲۵ سالشه خودشم داره کار میکنه خرج خودشو میده کوچیکه هم بزار پرورشگاه بعدم قشنگ برین با زنت کل ایران بگردین و خوش بگذرونین"
لعنت به اون روز که وقتی قرص خوردم بردنم بیمارستان
لعنت به اون مردی که اون روز جلوی انداختن خودمو جلوی ماشین گرفت
لعنت به من که با وجود همهی اینا بازم عاشق پسرعمم شدم
لعنت به اون بی وجدان هایی که مدام تحقیرم میکنن
لعنت به اون هایی که یتیم صدام میزنن
لعنت به اون هایی که مدام با طعنه ها و کنایه هاشون بهم میفهمونن من توی خانوادشون جایی ندارم بعدشم با خنده به اسم شوخی حرفاشون رو میپوشونن
لعنت به همهی اونایی که من دختر شاد و سرزنده رو به یه آدم منزوی تبدیل کردن
بعدشم به بابام میگفتن دخترت مریض و دیوونه هست باید ببریش بستریش کنه
لعنت به همهی اونایی که حتی وقتی با وجود تمام این مشکلات
مدرسه نمونه دولتی قبول شدم هم بازم منو دست کمم گرفتن
لعنت به اونی که بهم خندید و گفت حتما سطح نمونه دولتی پایین اومده
یا شایدم دلشون به حالت سوخته چقدر التماسشون کردی ثبت نامت کنن ها؟
لعنت
لعنت
لعنت....
لعنت به اون روزی که مادرم رفت
لعنت به اون روزی که پدرم زن گرفت
لعنت به اون روزی که من و خواهرم مجبور شدیم توی عروسی بابامون برقصیم
لعنت به همه اونایی که زندگی مونو نابود کردن
لعنت به همه اونایی که از عمد جلوی خواهرم منو مجبور میکردن نامادریمو مادر صدا بزنم
لعنت به اون روزی که خواهرم داشت گریه میکرد
لعنت به اون موقعی که بهش گفتم "کاریه که شده ولش کن و از زندگیت و جوونیت لذت ببر"
لعنت به من که اون حرفا رو بهش زدم
لعنت به شب هایی که گریه های مخفیانشو دیدم
لعنت به من که نتونستم آرومش کنم
لعنت به من که وقتی داد زد و گفت" برو تنهام بزار خودم خوب میشم" رفتم و پشت سرمم نگاه نکردم
لعنت به اون شبی که وقتی کسی خونه نبود بابام یتیم گیرم آورد و به زیر باد کتکم گرفت
لعنت به اون شبی که از غم وقتی چشام پر از اشک شده بود
برای اینکه جلوی زن بابا گریم نگیره وانمود کردم سایه جن دیدم و
سرمو به طرف اتاق ها چرخوندم که زمان داشته باشم
بتونم دوباره بغضم برگردونم توی سینم
لعنت به اون موقعی که فهمیدم
تمام اون "دوست دارم"های خانوادهی مادریم همش پوچ و بی معنی بوده
لعنت به اون روز که فهمیدم مادربزرگم چه بلاها که سر زندگی نوه هاش در نیاورده
لعنت به اون روز که حتی کسی هم که برام حکم خواهر داشت هم ولم کرد و رفت
لعنت به اون روز که برگشتم جواب بی احترامی که عمم بهم کرده بود رو دادم
لعنت به اون روز که پدرم زن و خواهراش رو به دختراش ترجیح داد
لعنت به اون روز که جلوی عمه هام پشت تلفن به بابام گفتم"
انقدر هرجا که دلت کشید نرو که دخترت شبا آوارهی خونهی این و اون نشه"
لعنت به اون صبح که وقتی توی سالن خونهی عمم از خواب پاشدم شنیدم که به بابام میگفت"
بزرگه که دیگه ۲۵ سالشه خودشم داره کار میکنه خرج خودشو میده کوچیکه هم بزار پرورشگاه بعدم قشنگ برین با زنت کل ایران بگردین و خوش بگذرونین"
لعنت به اون روز که وقتی قرص خوردم بردنم بیمارستان
لعنت به اون مردی که اون روز جلوی انداختن خودمو جلوی ماشین گرفت
لعنت به من که با وجود همهی اینا بازم عاشق پسرعمم شدم
لعنت به اون بی وجدان هایی که مدام تحقیرم میکنن
لعنت به اون هایی که یتیم صدام میزنن
لعنت به اون هایی که مدام با طعنه ها و کنایه هاشون بهم میفهمونن من توی خانوادشون جایی ندارم بعدشم با خنده به اسم شوخی حرفاشون رو میپوشونن
لعنت به همهی اونایی که من دختر شاد و سرزنده رو به یه آدم منزوی تبدیل کردن
بعدشم به بابام میگفتن دخترت مریض و دیوونه هست باید ببریش بستریش کنه
لعنت به همهی اونایی که حتی وقتی با وجود تمام این مشکلات
مدرسه نمونه دولتی قبول شدم هم بازم منو دست کمم گرفتن
لعنت به اونی که بهم خندید و گفت حتما سطح نمونه دولتی پایین اومده
یا شایدم دلشون به حالت سوخته چقدر التماسشون کردی ثبت نامت کنن ها؟
لعنت
لعنت
لعنت....
- ۱۱۲
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط