{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در حکایتی عربی آمده است:

در حکایتی عربی آمده است:

خروسی هر روز هنگام اذان صبح، بانگ بر می‌آورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار می‌داد. صاحب از خدا بی‌خبر که آدم بی‌نمازی بود به خروس هشدار داد که از این پس نمی‌خواهم صبح‌ها صدای اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد سرت را خواهم برید. خروس هم چون دید پای مرگ و زندگی وسط است، از ترس جانش بانگ اذان‌گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد.

مدتی بعد صاحب خروس به او گفت: از فردا می‌خواهم به جای «قوقولی‌قوقو»، از تو صدای «قُدقُد» بشنوم که اگر جز این شود بی‌شک سرت را خواهم برید! «قدقد» کردن برای خروس کار راحتی نبود ولی به هر حال پای جان شیرین در میان بود ولذا به هر زحمت و ذلتی بود قدقد می‌کرد.

بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت می‌خواهم از فردا هر صبح برایم تخم بگذاری که اگر جز این باشد، بی‌شک سرت را می‌برم. خروس که حالا به بن‌بست رسیده بود با خودش گفت: کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به «عزت اذان گفتن» کشته می‌شدم نه به «خفت تخم نکردن»!
🔺 همین...
دیدگاه ها (۰)

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودنددو روز بعد....

# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید» — بخش دومیه هفته ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 49صبح روز خاکسپاری آدرین، خانه از هم...

رز آبی پارت ۱

KIM V

┄┉♡┉┄𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 برای تو، پگ جیمین؛ قشنگ‌ترین اتفاقِ یک روز پا...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط