{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LOOKING FOR YOU

LOOKING FOR YOU
PART : ¹¹

۹ جولای ۲۰۲۶
نور صبح مثل همیشه از پنجره‌های بزرگ کافه داخل می‌تابید. بوی قهوه‌ی تازه آسیاب‌شده تمام فضا را پر کرده بود و صدای برخورد فنجان‌ها با هم با موسیقی آرام کافه قاطی شده بود. جونگکوک پیش‌بندش را بست و پشت دستگاه اسپرسو ایستاد. کافه مثل همیشه شلوغ شده بود ، جونگکوک سفارش‌ها را یکی‌یکی آماده می‌کرد.

.....

ساعت حدود سه بعدازظهر بود. صدای زنگ تلفن دوباره داخل کافه پیچید، همه تقریباً همزمان به گوشی نگاه کردند. صاحب کافه تماس را جواب داد ، مدتی کوتاه مشغول صحبت شد و بلاخره تماس رو قطع کرد . همه با هیجان دورش جمع شدند .
صاحب کافه برگه‌ای را که تازه روی ایمیلش دریافت کرده بود چاپ کرد و در دست گرفت.
صاحب کافه: ۵ نفر از بینمون برای مراسم انتخاب شدن.
همه ساکت شدن ، حتی صدای دستگاه قهوه هم انگار دورتر به نظر می‌رسید. صاحب کافه نگاهش را روی برگه انداخت.
صاحب کافه: نفر اول...ناتالی
ناتالی با ذوق دستش را جلوی دهانش گرفت.
ناتالی: جدی؟!
صاحب کافه خندید و نگاهی به بقیه انداخت
صاحب کافه: نفر دوم...مینسو
دختری که اسمش مینسو بود با خوشحالی سر تکان داد صاحب کافه مکث کوتاهی کرد بعد اسم بعدی رو خواند.
صاحب کافه: نفر سوم....جونگیون
پسری که اسمش جونگیون بود با خوشحالی لبخند زد
صاحب کافه : نفر چهارم....جونگکوک و نفر پنجم هم....سوهو
جونگکوک سرش رو به نشانه تایید تکان داد و سوهو هم لبخندی زد

......

کارکنان آخرین تزئینات سالن را انجام می‌دادند ، نورپردازی‌ها یکی‌یکی امتحان می‌شدند ، مدل‌ها در حال تمرین بودند. منشی به طرف تهیونگ اومد
منشی: آقای کیم، قرارداد با کافه نهایی شد
تهیونگ که درحال امضا کردن برگه ای بود ، بدون اینکه سرش را بلند کند کند زمزمه کرد
تهیونگ: خوبه
منشی: لباس فرم هاشونو براشون فرستادیم و فردا برای
دست تهیونگ برای لحظه‌ای روی خودکار ثابت ماند و بعد دوباره امضایش را کامل کرد
تهیونگ: باشه
منشی تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد

.......

تقریبا هوا تاریک شده بود و بلاخره شیفت جونگکوک تموم شد ، پیش بندش رو درآورد و بعد از خداحافظی از همه خواست از اتاق خارج بشه که صاحب کافه صداش زد
صاحب کافه : جونگکوک صبر کن . بیا این لباس فرم رو بگیر، باید با این بری مهمونی
یک دست کت و شلوار مشکی با پیش‌بندهای مخصوص مراسم
صاحب کافه: فردا همه‌چیز باید بی‌نقص باشه
جونگکوک لباس را گرفت و پارچه‌ی مشکی را بین انگشت‌هایش لمس کرد.
جونگکوک : باشه ، خدافظ
و از کافه خارج شد .حس عجیبی داشت ، نه ترس ، نه هیجان ، فقط...احساس می‌کرد فردا...قراره چیزی تغییر کنه . بی‌خبر از اینکه...سرنوشت آروم‌آروم داشت آن دو نفر را دوباره به هم نزدیک می‌کرد.

...ادامه دارد

صبح زیباتون بخیررررر😃✨
دیدگاه ها (۳)

LOOKING FOR YOUPART : ¹²با خستگی روی کاناپه ولو شد و برای لح...

LOOKING FOR YOUPART : ¹³اما...قبل از اینکه روی زمین بیفتند، ...

LOOKING FOR YOUPART : ¹⁰تق تقتهیونگ بدون اینکه سرش را از روی...

LOOKING FOR YOUPART : ⁹۸ جولای ۲۰۲۶نور خورشید از پنجره‌ی قدی...

LOOKING FOR YOUPART : ⁶برای لحظه ای هیچ‌کدام چیزی نگفتند ، ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط