{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لطیف ی خنده داری نیست ،

لطیف ی خنده داری نیست ،

قصه ی من و نفس ....

وقتی در میدان زندگی ،

در نبرد با او

من نه دوم ، بلکه آخر میشوم ...

گاه این قصه به شوخی دردناکی می ماند ...

آری یک جای کار می لنگد ...

وقتی بجای اینکه او در خدمت من باشد،

من برده و بنده اش گشته ام ...

جای مالک و مملوک عوض شده ...
دیدگاه ها (۹)

😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢

کاش بجای اینهمه باشگاه زیبایی اندام درهر شهر، یه باشگاه زیبا...

در این شهر صدای پای مردمی است،که همچنان که تو را می بوسندطنا...

قصه دوم: مالک اشترشیری که در میدان ماند، اما از میز کنارش گذ...

قصه اول: حکمیتآنجا که قرآن‌ها بر نیزه رفت و شمشیرها در غلاف ...

قصه دهم: قیس بن سعدفرمانده‌ای که از مالک کمتر نبود، اما تاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط