چند پارتی
چند پارتی
درخواستی ...
وقتی زنشی و ناراحتی قلبی داری و به اون نگفتی و اون میفهمه ...
ویو جنگکوک .
بغلش کردم دیدم تکون نمیخوره سریع بغلش کردم و بردمش بیمارستان دکتر بعد از ۱ ساعت اومد و بهم گفت
دکتر . جناب جئون همسرتون بیماری قلبی داره از ناراحت بشه ، استرس بکشه ، بترسه
ممکنه شدید تر بشه و گاهی باعت سکته ی قلبی و یا مرگ میشه ایشون توی دوره ی سختی هستن باید پیششون باشید سعی کنید بیشتر بهشون توجه کنید .
دکتر رفت و جنگکوک توی شک رفت بیماری قلبی استرس ترس ناراحتی
دنیا داشت بالای سرش میچرخید پرستار ها کمکش کردن بعد از ۱۰ مینرفت پیش ات
جنگکوک . ات عزیزم ؟
ات . ....
جنگکوک . نمیخوای حرف بزنی ؟
ات . ...
جنگکوک ببخشید به خدا از قصد نبود
ات . ....
جنگکوک . به خدا نمیدونم حتی اون رژ برای کی بود به خدا راست میگم
ات ؟ من میدونم بیماری قلبی داری چرا بهم نگفته بودی ؟
ات . برو بیرون
جنگکوک . خواهش میکنم اینجوری نکن
ات. اگر واقعا دوسم داری برو بیرون
جنگکوک رفت بیرون کارای ترخیص رو انجام داد و رفتن خونه ات ۲ روز بود با جنگکوک حرف نمیزد ( ناز میکنه بابا چصو )
جنگکوک دیگه کلافه شده بود تصمیم گرفت ات رو خوشحال کنه پس رفت از تمام چیزایی که ات دوست داشت ۳ تا گرفت اومد خونه دید ات خواب رفت و وسایل رو آروم جلوش چید رفت از پشت بغلش کرد و آروم آروم بوسیدش تا از خواب بیدار شه
ویو ات . خواب بودم که با خیسی صورت و گوشم و گردنم از خواب بیدار شدم از پشت یکی بغلم کرده بود برگشتم جنگکوک بود
آت . ولم کن
جنگکوک . نمیخوام تا کی میخوای باهام قهر باشی من که بهت ثابت کردم اون رژ خودت بوده
چرا پس اینجوری میکنی یعنی نمیخوای آشتی کنی ؟ دلم برات تنگ شده خب برای بوی تنت لبات بغل کردنت ۲ روز شب رو روز نمیزاری بهت نزدیک شم
ترو خدا تشتی کن دیگه ( آروم آروم اشک ریخت و با صدای گرفته ادامه داد )
رفتم هرچی دوست داشتی رو برات گرفتم
ترو خدا آشتی کن ( ات خیر ندید پسرمو ناراحت کرد پدر سگ)
ات . گریه نکن ببخشید بیا آشتی
جنگکوک . من قهرم باهات
ات . عه وا خب من الان باید نازتو بکشم ؟
جنگکوک . آره
ات . خب باش وایسا
ات . جنگکوکی عشقم خرگوش کوچولوم ناز نازی مگه دلت بغل نمیخواست مگه بوس نمیخوای؟
جنگکوک . قهرم
ات . کوکی جونم چیکار کنم آشتی کنی ؟
جنگکوک . بوسم کن
ات از گونش بوسید جنگکوک رو
ات . الان آشتی؟
کوک . نه از اینجا ( اشاره به لبش
ات . پرو نشو دیگه
کوک . پس قهرم
) ات آروم لبش رو بوسید که جنگکوک گردنش رو گرفت و مک عمیقی به لباش زد بوسه های عمیق روی گردن و لب های ات میزاشت که به جاهای خوبی نرسید ( دوستان بنده اسمات نمینویسم )
.
.
.
خب دیگه فرداش آشتی کردن و ات بعد از ۲ ماه فهمید حاملست بعد از ۷ ماه نینیشون به دنیا اومد پسر بود ات به بهبود رسید و به خوبی و خوشی با مانع هایی که توی زندگیشون بود زندگی کردن ...
پایان ...
درخواستی ...
وقتی زنشی و ناراحتی قلبی داری و به اون نگفتی و اون میفهمه ...
ویو جنگکوک .
بغلش کردم دیدم تکون نمیخوره سریع بغلش کردم و بردمش بیمارستان دکتر بعد از ۱ ساعت اومد و بهم گفت
دکتر . جناب جئون همسرتون بیماری قلبی داره از ناراحت بشه ، استرس بکشه ، بترسه
ممکنه شدید تر بشه و گاهی باعت سکته ی قلبی و یا مرگ میشه ایشون توی دوره ی سختی هستن باید پیششون باشید سعی کنید بیشتر بهشون توجه کنید .
دکتر رفت و جنگکوک توی شک رفت بیماری قلبی استرس ترس ناراحتی
دنیا داشت بالای سرش میچرخید پرستار ها کمکش کردن بعد از ۱۰ مینرفت پیش ات
جنگکوک . ات عزیزم ؟
ات . ....
جنگکوک . نمیخوای حرف بزنی ؟
ات . ...
جنگکوک ببخشید به خدا از قصد نبود
ات . ....
جنگکوک . به خدا نمیدونم حتی اون رژ برای کی بود به خدا راست میگم
ات ؟ من میدونم بیماری قلبی داری چرا بهم نگفته بودی ؟
ات . برو بیرون
جنگکوک . خواهش میکنم اینجوری نکن
ات. اگر واقعا دوسم داری برو بیرون
جنگکوک رفت بیرون کارای ترخیص رو انجام داد و رفتن خونه ات ۲ روز بود با جنگکوک حرف نمیزد ( ناز میکنه بابا چصو )
جنگکوک دیگه کلافه شده بود تصمیم گرفت ات رو خوشحال کنه پس رفت از تمام چیزایی که ات دوست داشت ۳ تا گرفت اومد خونه دید ات خواب رفت و وسایل رو آروم جلوش چید رفت از پشت بغلش کرد و آروم آروم بوسیدش تا از خواب بیدار شه
ویو ات . خواب بودم که با خیسی صورت و گوشم و گردنم از خواب بیدار شدم از پشت یکی بغلم کرده بود برگشتم جنگکوک بود
آت . ولم کن
جنگکوک . نمیخوام تا کی میخوای باهام قهر باشی من که بهت ثابت کردم اون رژ خودت بوده
چرا پس اینجوری میکنی یعنی نمیخوای آشتی کنی ؟ دلم برات تنگ شده خب برای بوی تنت لبات بغل کردنت ۲ روز شب رو روز نمیزاری بهت نزدیک شم
ترو خدا تشتی کن دیگه ( آروم آروم اشک ریخت و با صدای گرفته ادامه داد )
رفتم هرچی دوست داشتی رو برات گرفتم
ترو خدا آشتی کن ( ات خیر ندید پسرمو ناراحت کرد پدر سگ)
ات . گریه نکن ببخشید بیا آشتی
جنگکوک . من قهرم باهات
ات . عه وا خب من الان باید نازتو بکشم ؟
جنگکوک . آره
ات . خب باش وایسا
ات . جنگکوکی عشقم خرگوش کوچولوم ناز نازی مگه دلت بغل نمیخواست مگه بوس نمیخوای؟
جنگکوک . قهرم
ات . کوکی جونم چیکار کنم آشتی کنی ؟
جنگکوک . بوسم کن
ات از گونش بوسید جنگکوک رو
ات . الان آشتی؟
کوک . نه از اینجا ( اشاره به لبش
ات . پرو نشو دیگه
کوک . پس قهرم
) ات آروم لبش رو بوسید که جنگکوک گردنش رو گرفت و مک عمیقی به لباش زد بوسه های عمیق روی گردن و لب های ات میزاشت که به جاهای خوبی نرسید ( دوستان بنده اسمات نمینویسم )
.
.
.
خب دیگه فرداش آشتی کردن و ات بعد از ۲ ماه فهمید حاملست بعد از ۷ ماه نینیشون به دنیا اومد پسر بود ات به بهبود رسید و به خوبی و خوشی با مانع هایی که توی زندگیشون بود زندگی کردن ...
پایان ...
- ۱۳.۲k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط