اکنون چو برگ آخر پاییزی

اکنون چو برگ آخر پاییزی
تب کرده ام,
در دستهای سرد تو
می لرزم..
انصاف نیست..
گر می بری,ببر خاکستری را که بر روی سینه ی من خفته است..
اما بدان,
که آفاق را خونین خواهی کرد
وقتی از باغهای چلچله
خواهی گذشت,
و برگ های سبز جهان را
خواهی لرزاند..

داغ است
هنوز داغ است..
خاکستری که از تو
بر روی سینه من خفته است
دیدگاه ها (۱۱)

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

اردبیل عسل سرشیرش معروف.هرفصل اردبیل زیباست

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأل...

اکنون چو برگ آخر پاییزی تب کرده‌ام،در دست‌های سرد تو می‌لرزم...

گر تو را نان هست و جامه، سقف و خوابشکر کن، کز خلق عالم برتری...

شب بر روی شیشه های تارمی نشست آرام چون خاکستری تب دارباد نقش...

من آن بانوی"پاییزم"...من از احساس لبریزم...دمی با باد میرقصم...

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نورقل هو الله احد چشم بد ا...

همه شب با دلم کسی می گفت. سخت آشفته ای زدیدارش. صبحدم با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط