یک حکایت گویمت بشنو تو گر روشندلی
یک حکایت گویمت بشنو تو گر روشندلی
جز عقوبت را نباشد این حکایت حاصلی
گربه چشم بسته بینی این سخنهارا خطاست
عبرت و ایثار، از شمعی بیاموزی رواست
سوز شمعی دیده ای پروانه را حیران کند؟
سوی خود هردم کشاند، دورخود گردان کند
سوزد و سازد، خودش را می کند فانی برش
سیل اشکی جاری از غمدیده چشمان ترش
غصه هایش را نشاند بر دل مسکین خود
او مقید بر سرشت و قسمت و آیین خود
جان فشانی کردنش در سیرتش پنهان شده
تا که نوری باشدش، پروانه اش خواهان شده
همکلام این حکایت مشق درس عاشقیست
عزت و فخر و نجابت، واقعا در سادگیست
عاشقی آموز از این عاشقی که بی ریاست
قطره قطره می چکد سوزو گدازش بی صداست
باب تقریری ندارد، تا که بگشاید زبان
از خدا خواهان شود فانی نباشد در جهان
ای دل از این سرنوشت عاشقی درسی بگیر
تا توانی در دو روز زندگی، دستی بگیر
جز عقوبت را نباشد این حکایت حاصلی
گربه چشم بسته بینی این سخنهارا خطاست
عبرت و ایثار، از شمعی بیاموزی رواست
سوز شمعی دیده ای پروانه را حیران کند؟
سوی خود هردم کشاند، دورخود گردان کند
سوزد و سازد، خودش را می کند فانی برش
سیل اشکی جاری از غمدیده چشمان ترش
غصه هایش را نشاند بر دل مسکین خود
او مقید بر سرشت و قسمت و آیین خود
جان فشانی کردنش در سیرتش پنهان شده
تا که نوری باشدش، پروانه اش خواهان شده
همکلام این حکایت مشق درس عاشقیست
عزت و فخر و نجابت، واقعا در سادگیست
عاشقی آموز از این عاشقی که بی ریاست
قطره قطره می چکد سوزو گدازش بی صداست
باب تقریری ندارد، تا که بگشاید زبان
از خدا خواهان شود فانی نباشد در جهان
ای دل از این سرنوشت عاشقی درسی بگیر
تا توانی در دو روز زندگی، دستی بگیر
- ۳۴۰
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط