ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 9 (๑˙❥˙๑)
مثل همیشه خودش رو در طول روز با کار های خونه سرگرم کرد اما حالا حتا همینم براش دیگه خیلی حوصله سر بر بود
اما به لطف سرشناس بودن خانواده جئون یک شب در میون توی جشن یا مهمونی بودن .... بعد از زدن رژ تقریبا پر رنگی عطر مخصوصش رو زد و برای آخرین بار به خودش توی اون دامن و بلیز مشکی براندازه کرد
با گیره کوچیک یک طرف موهاش رو جم کرد کیفش رو برداشت ... وارد سالن شد و روی مبل نشست ... جونگکوک قبل اومده بود و بعد از عوض کردن لباسش برای جلسه آنلاینی توی اتاق کارش بود
چند مین گذشت اما جونگکوک هنوز توی اتاق کارش بود اون دختر اه از بی حوصلگی کشید و به مبل تکیه داد
/ به من گفت دیر نکنم اما خودش یه ساعت دیر کرده/
جونگکوک : برای چی اه میکشی
با صدای جونگکوک از جاش پرید و توی ذهنش تکرار کرد
/ یعنی حرفامو شنیده / بخاطر استرس لبخند مسخره زد
ویوا : نه چیزی نیست
جونگکوک : باش بریم الانم دیر شده
اون دختر با ذوق بلند شد و کیفش رو برداشت و با لبخند همراه با جونگکوک از خونه خارج شدن مدتی زیادی از ازدواجشون میگذشت اما تابحال هیچ وقت دوتایی باهم جایی نرفته بودن
وارد آسانسور شدن که پسره دیگه هم اونجا ایستاده بود کمی جلو تر از اون ایستادن و نگاهش رو به جلو داد اون دختر ساده حتا یک لحظه لبخند از لبش پاک نمیشد و اون لبخند شیرین حتا باعث لبخند جونگکوک شد
اما با دیدن پسری که داشت اندام همسرش رو از نظر میگذرون اخم غلیظی کرد و شونه هاش رو گرفت و به طرف دیگرش برد به خودش چسپوند و بین اون پسر و همسرش ایستاد و چشم غریی به اون پسر رفت
که نگاهش رو از دختر گرفت
اون دختر از حرکت یهویی اش تعجب کرد و سرش رو کمی بلند کرد تا بتون چهره اش رو ببینه که با نگاه اخم آلود جونگکوک مواجه شد اما بازم هم لبخندی بهش زد و نگاهش رو دوباره به جلوش داد
با دیدن چهره اون دختر اخمش محو شد و تنها یک کلمه توی ذهنش تکرار شد / به زیبایی فرشته ای زمینی که فقد متعلق به منه /
(๑˙❥˙๑) پارت 9 (๑˙❥˙๑)
مثل همیشه خودش رو در طول روز با کار های خونه سرگرم کرد اما حالا حتا همینم براش دیگه خیلی حوصله سر بر بود
اما به لطف سرشناس بودن خانواده جئون یک شب در میون توی جشن یا مهمونی بودن .... بعد از زدن رژ تقریبا پر رنگی عطر مخصوصش رو زد و برای آخرین بار به خودش توی اون دامن و بلیز مشکی براندازه کرد
با گیره کوچیک یک طرف موهاش رو جم کرد کیفش رو برداشت ... وارد سالن شد و روی مبل نشست ... جونگکوک قبل اومده بود و بعد از عوض کردن لباسش برای جلسه آنلاینی توی اتاق کارش بود
چند مین گذشت اما جونگکوک هنوز توی اتاق کارش بود اون دختر اه از بی حوصلگی کشید و به مبل تکیه داد
/ به من گفت دیر نکنم اما خودش یه ساعت دیر کرده/
جونگکوک : برای چی اه میکشی
با صدای جونگکوک از جاش پرید و توی ذهنش تکرار کرد
/ یعنی حرفامو شنیده / بخاطر استرس لبخند مسخره زد
ویوا : نه چیزی نیست
جونگکوک : باش بریم الانم دیر شده
اون دختر با ذوق بلند شد و کیفش رو برداشت و با لبخند همراه با جونگکوک از خونه خارج شدن مدتی زیادی از ازدواجشون میگذشت اما تابحال هیچ وقت دوتایی باهم جایی نرفته بودن
وارد آسانسور شدن که پسره دیگه هم اونجا ایستاده بود کمی جلو تر از اون ایستادن و نگاهش رو به جلو داد اون دختر ساده حتا یک لحظه لبخند از لبش پاک نمیشد و اون لبخند شیرین حتا باعث لبخند جونگکوک شد
اما با دیدن پسری که داشت اندام همسرش رو از نظر میگذرون اخم غلیظی کرد و شونه هاش رو گرفت و به طرف دیگرش برد به خودش چسپوند و بین اون پسر و همسرش ایستاد و چشم غریی به اون پسر رفت
که نگاهش رو از دختر گرفت
اون دختر از حرکت یهویی اش تعجب کرد و سرش رو کمی بلند کرد تا بتون چهره اش رو ببینه که با نگاه اخم آلود جونگکوک مواجه شد اما بازم هم لبخندی بهش زد و نگاهش رو دوباره به جلوش داد
با دیدن چهره اون دختر اخمش محو شد و تنها یک کلمه توی ذهنش تکرار شد / به زیبایی فرشته ای زمینی که فقد متعلق به منه /
- ۱۹.۱k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط