{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم:

پارت دوم:


اولین قدمی که کمیل داخل شرکت گذاشت، با موجی از شلوغی و هیاهو روبه‌رو شد.

آدم‌ها با عجله از این طرف به آن طرف می‌رفتند؛ بعضی‌ها دسته‌ای از لباس‌ها را در دست داشتند، بعضی دیگر بدون لحظه‌ای مکث با تلفن‌هایشان صحبت می‌کردند و عده‌ای هم با چهره‌هایی مضطرب، مدام چیزی را بررسی می‌کردند.

کمیل چند لحظه همان‌جا ایستاد و با تعجب به اطرافش نگاه کرد.

امروز فشن‌شو قرار بود به نام او برگزار شود…

پس چرا همه این‌قدر هراسان بودند؟

شانه‌ای بالا انداخت و تصمیم گرفت فعلاً خودش را درگیر این شلوغی نکند. مسیر اتاق خودش را در پیش گرفت، اما درست قبل از اینکه وارد آن شود، چشمش به اتاق مدل‌ها افتاد.

بهتر بود اول سری به آنجا بزند.

در را باز کرد و وارد شد.

اتاق پر بود از مدل‌های جوان و خوش‌چهره‌ای که هرکدام مشغول کاری بودند. بعضی جلوی آینه نشسته بودند و میکاپ می‌شدند، بعضی لباس‌هایشان را مرتب می‌کردند و چند نفر هم گوشه‌ای ایستاده بودند و با اضطراب دست‌هایشان را به هم می‌مالیدند.

چند نفرشان برای اولین بار قرار بود روی صحنه بروند و استرس از چهره‌هایشان کاملاً پیدا بود.

کمیل چند قدم جلو رفت و درست مقابلشان ایستاد.

دست‌هایش را به هم زد تا توجه همه را جلب کند.

_ خب، اینجا چه خبره؟!

چند نفر سرشان را بالا آوردند.

کمیل لبخند کوچکی زد و ادامه داد:

_ درسته که امروز برای همه‌مون قراره یه روز پر از استرس باشه، ولی این دلیل نمی‌شه روحیه‌مون رو از دست بدیم. پس نمی‌خوام ببینم کسی حالش بد شده یا از استرس دست و پاش رو گم کرده. همه‌چی رو تمرین کردین، درسته؟

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد یکی از دخترها لبخند زد و سرش را تکان داد.

بقیه هم کم‌کم لبخند زدند و فضای سنگین اتاق کمی تغییر کرد.

کمیل با دیدن چهره‌های آرام‌ترشان خندید و چند بار دست زد.

_ آفرین! همینه که می‌خوام.

با همان لبخند از اتاق بیرون آمد و به سمت دفتر خودش رفت.

وقتی در را باز کرد، با منظره‌ای آشنا روبه‌رو شد.

میزش دوباره پر شده بود از کاغذهایی که روی هرکدام طرحی از یک لباس دیده می‌شد؛ بعضی با خطوط دقیق و ظریف، بعضی نیمه‌کاره و بعضی آن‌قدر خط خورده بودند که دیگر چیزی از طرح اولیه‌شان باقی نمانده بود.

چند برگه‌ی مچاله‌شده هم روی زمین افتاده بود.

کمیل آهی کشید.

_ واقعاً که…

آستین‌هایش را کمی بالا زد و شروع به مرتب کردن میز کرد.

طرح‌هایی که دیگر ارزشی برایش نداشتند، کنار گذاشت و کاغذهای مچاله‌شده را داخل سطل انداخت. چند طراحی نیمه‌کاره را هم جدا کرد؛ طرح‌هایی که هنوز چیزی در آن‌ها می‌دید و نمی‌خواست به همین سادگی
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم:وقتی کمیل بالاخره سرش را از روی کاغذها بلند کرد، او...

CAPTURED IN PARIS

CAPTURED IN PARIS

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط