سیگنال

سیگنال
فصل اول
پارت سوم

وقتی به خانه رسیدند. رابرت زک را نشاند و با جولیا او را درحال روشن کردن لپ‌تاپ تماشا کرد. آن دو همیشه با این میزان دقت به سوژه موردنظر زل می‌زدند، اما زک تحت نظر دو آدم بالغ غریبه که می‌توانستند هر لحظه بدن نسبتا کوچکش را بگیرند و هرکاری بکنند، احساس بدی داشت. اول با پاسخ به سوالات پیچیده رابرت درمورد کدنویسی شروع کرد، که موفقیت چندانی هم نصیبش نشد. بعد شروع کرد به هک کردن تعدادی دستگاه ATM (فارسی‌ش یادم رفته) اما وقتی طرز نگاه جولیا را می‌دید، فورا از آن خارج می‌شد. به هر حال او با یک جفت ارتشی سروکار داشت. کارش برای سنش بد نبود، اما هنوز آن احتمالات وحشتناک در ذهنش مرور می‌شد.

جولیا، با لحنی جدی: تموم شد؟
زک سرش را تکان داد.
جولیا: همین؟
زک: ن.. نه! آه... آره.
رابرت: هیچ‌وقت به ما دروغ نگو.
زک دوباره به آرامی سر تکان داد.
جولیا: راب میتونه بهت یاد بده. اون واسه این کار تحصیل کرده.
رابرت: آره. میتونم بهت دسترسی به درو دوربینا رو یاد بدم. این کاریه که یه هکر میکنه. به اندازه کافی فیلم دیدی که اینو بدونی، مگه نه؟
زک لبخندی زورکی زد و گفت: آ.. آره!
دیدگاه ها (۱)

سیگنالفصل اولپارت دومروز بعد، جولیا به فروشگاه رفته بود تا ب...

هزارمین قول انگشتی را به یاد اور پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط