داستان کوتاه
داستان کوتاه
عشق از نوع دردسر
نویسنده : فرنوش گل محمدی
نویسنده رمان های ترانه ات میشوم .شعله شب
بر خاک احساس قدم میگذارم
#پارت_3
حسینی- دلم میخواد دانشجوی سر به هوایی مثل تورو انقدر بندازم
تا درس کاملا براش تفهیم بشه.
با بیچارگی بهش زل زده بودم
چشماش قهقهه میزد ولی صورتش خنثی!:
حسینی- ولی میدونی...
خودکارش رو از تو جیبش دراورد و شروع کرد به خط زدن قسمتای سفید برگه ام:
حسینی- حیفه وقتی منو انقدر استاد قابلی میدونی من اینقدر دل سنگ باشم
نبضی برای تپیدن نداشتم..دستام میلرزید..بدبخت شدی تارا!
حسینی-من چطور میتونم در برابر تعریفات محبت امیز و خانوم منشانه شما انقدر بی تفاوت باشم خانم رضایی؟
-.....
حسینی- تعریف شیطنتت زبان زد استادا بود..ولی میدونی..
.تا به دیشب جز کل کل های درسی و ایراد گرفتن از تدریس من!! سعادت دیدنشو نداشتم!
مثل بچه موشهای بی پناه سرمو تا گردنم خم کرده بودم و زل زده بودم
به نخی که از دکمه مانتو اویزون بود.
حسینی- دیشب شما خیلی به من لطف داشتین..
انقدری زیاد که تصمیمم برای جبران اون همه محبت تا امروز صبح قطعی شد.
از جاش بلند شد و به سمتم قدم برداشت..ناچارا سرمو بالا گرفتم:
حسینی- میخوام جبرانش کنم
به سختی و لرزون لب زدم: چیو استاد؟
با لبخندی که تنها یه معنی برای بدبخت کردن من میداد!!،
به سمت کشوی میز رفت بازش کرد و من تو دلم صلوات میفرستادم تا فکری که تو ذهنم رژه میرفت رو به چشمام نبینم!
سایه اش روی سرم افتاد..نفسام به شماره!..
با ترس..وحشت..ابرو ریزی و بدبختی و بیچارگی تمام..
خیره شدم به تکه مقوای منحوسی که جلوی چشمام توسط انگشتاش ثابت ایستاده بود.
مقوای دو تکه رو باز کرد... خیره شدم
به جوهر خودکاری که کلمه های مسعود حسینی یک طرفش حک شده بود..قلبم داشت از حلقم بیرون میزد.مگه میشد یادم بره؟؟ ابرو ریزی شب گذشته ای که با دست خط خودم تنها بابت یه شرط بندی دست به دست چرخیده بود و به خودش رسیده بود؟؟!!!
ادامه دارد
عشق از نوع دردسر
نویسنده : فرنوش گل محمدی
نویسنده رمان های ترانه ات میشوم .شعله شب
بر خاک احساس قدم میگذارم
#پارت_3
حسینی- دلم میخواد دانشجوی سر به هوایی مثل تورو انقدر بندازم
تا درس کاملا براش تفهیم بشه.
با بیچارگی بهش زل زده بودم
چشماش قهقهه میزد ولی صورتش خنثی!:
حسینی- ولی میدونی...
خودکارش رو از تو جیبش دراورد و شروع کرد به خط زدن قسمتای سفید برگه ام:
حسینی- حیفه وقتی منو انقدر استاد قابلی میدونی من اینقدر دل سنگ باشم
نبضی برای تپیدن نداشتم..دستام میلرزید..بدبخت شدی تارا!
حسینی-من چطور میتونم در برابر تعریفات محبت امیز و خانوم منشانه شما انقدر بی تفاوت باشم خانم رضایی؟
-.....
حسینی- تعریف شیطنتت زبان زد استادا بود..ولی میدونی..
.تا به دیشب جز کل کل های درسی و ایراد گرفتن از تدریس من!! سعادت دیدنشو نداشتم!
مثل بچه موشهای بی پناه سرمو تا گردنم خم کرده بودم و زل زده بودم
به نخی که از دکمه مانتو اویزون بود.
حسینی- دیشب شما خیلی به من لطف داشتین..
انقدری زیاد که تصمیمم برای جبران اون همه محبت تا امروز صبح قطعی شد.
از جاش بلند شد و به سمتم قدم برداشت..ناچارا سرمو بالا گرفتم:
حسینی- میخوام جبرانش کنم
به سختی و لرزون لب زدم: چیو استاد؟
با لبخندی که تنها یه معنی برای بدبخت کردن من میداد!!،
به سمت کشوی میز رفت بازش کرد و من تو دلم صلوات میفرستادم تا فکری که تو ذهنم رژه میرفت رو به چشمام نبینم!
سایه اش روی سرم افتاد..نفسام به شماره!..
با ترس..وحشت..ابرو ریزی و بدبختی و بیچارگی تمام..
خیره شدم به تکه مقوای منحوسی که جلوی چشمام توسط انگشتاش ثابت ایستاده بود.
مقوای دو تکه رو باز کرد... خیره شدم
به جوهر خودکاری که کلمه های مسعود حسینی یک طرفش حک شده بود..قلبم داشت از حلقم بیرون میزد.مگه میشد یادم بره؟؟ ابرو ریزی شب گذشته ای که با دست خط خودم تنها بابت یه شرط بندی دست به دست چرخیده بود و به خودش رسیده بود؟؟!!!
ادامه دارد
- ۱.۷k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط