ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۱
که دوسم داشت. حداقل اندازه یه همخونه اما الان.. حتی نگام نمیکنه...
.. دلم به درد اومد.. با درد شدیدی به زور زمزمه کردم نگام کن اما نگام کرد و خيلي جدي و تلخ خیره به میز گفت: این قرار داد. از همین الان تمومه.. نفسم رو اشفته و ناباور بیرون دادم و اشکم با درد روي صورتم جاري شد. اصلا دیگه کنترلی روی اشکام نداشتم همه شون با سوزش شدید قلبم جاري ميشدن خداي من.. این جیمین
جدید که جلوم نشسته رو نمیشناسم.. واقعا نمیشناسمش.. چقدر وحشتناکه.. چقدر بي رحم و بي احساسه.. باورم نمیشه.. قلبم داشت آتیش میگرفت نمیتونه اینکارو باهام بکنه. خودکاري روي ميز و روي برگه ها گذاشت و گفت امضاش کن به برگه ها زل زدم و تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. حس کردم از شدت فشار و درد دارم بالا میارم لبامو محکم به هم فشردم و اشکام بي صدا و پردرد از اعماق وجودم جاري شدن.. من اینکارو نمیکنم. نمیتونم بکنم چشمامو بستم و با درد و خشم از لاي دندونام گفتم تو یه راز به من بدهكاري. و دلخور نگاش کردم. سرشو به سمت مخالفم کج کرد و سرد گفت: رازي در کار نبود..فقط... محکم :گفت میخواستم ارث پدرمو بالا بکشم. یخ کردم. نه.. با بغض خيلي شديدي سرمو به نشونه نه به طرفین تکون دادم دروغ میگه...مطمینم.. این حقیقت نداره
اونقدر شناختمش که بدونم کي دروغ میگه.. دندونامو به هم فشردم و با خشم گفتم زل بزن تو چشمام و بگو واسه ارث منو اوردي تو خونه ات.. سرشو برنگردوند. با درد و عصبانیت داد زدم یالا تو چشمام نگاه کن و بگو برای بالا کشیدن پولاي بابات منو کشیدی توی این کثافت سریع بدون نگاه کردن بهم بلند شد و به دست کلید و برگه انداخت رو میز و لرزون گفت: برات خونه گرفتم. دستاش میلرزید. ناباور با دهن باز از خشم و درد زل زدم بهش. جیمین :,
( فصل سوم ) پارت ۵۹۱
که دوسم داشت. حداقل اندازه یه همخونه اما الان.. حتی نگام نمیکنه...
.. دلم به درد اومد.. با درد شدیدی به زور زمزمه کردم نگام کن اما نگام کرد و خيلي جدي و تلخ خیره به میز گفت: این قرار داد. از همین الان تمومه.. نفسم رو اشفته و ناباور بیرون دادم و اشکم با درد روي صورتم جاري شد. اصلا دیگه کنترلی روی اشکام نداشتم همه شون با سوزش شدید قلبم جاري ميشدن خداي من.. این جیمین
جدید که جلوم نشسته رو نمیشناسم.. واقعا نمیشناسمش.. چقدر وحشتناکه.. چقدر بي رحم و بي احساسه.. باورم نمیشه.. قلبم داشت آتیش میگرفت نمیتونه اینکارو باهام بکنه. خودکاري روي ميز و روي برگه ها گذاشت و گفت امضاش کن به برگه ها زل زدم و تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. حس کردم از شدت فشار و درد دارم بالا میارم لبامو محکم به هم فشردم و اشکام بي صدا و پردرد از اعماق وجودم جاري شدن.. من اینکارو نمیکنم. نمیتونم بکنم چشمامو بستم و با درد و خشم از لاي دندونام گفتم تو یه راز به من بدهكاري. و دلخور نگاش کردم. سرشو به سمت مخالفم کج کرد و سرد گفت: رازي در کار نبود..فقط... محکم :گفت میخواستم ارث پدرمو بالا بکشم. یخ کردم. نه.. با بغض خيلي شديدي سرمو به نشونه نه به طرفین تکون دادم دروغ میگه...مطمینم.. این حقیقت نداره
اونقدر شناختمش که بدونم کي دروغ میگه.. دندونامو به هم فشردم و با خشم گفتم زل بزن تو چشمام و بگو واسه ارث منو اوردي تو خونه ات.. سرشو برنگردوند. با درد و عصبانیت داد زدم یالا تو چشمام نگاه کن و بگو برای بالا کشیدن پولاي بابات منو کشیدی توی این کثافت سریع بدون نگاه کردن بهم بلند شد و به دست کلید و برگه انداخت رو میز و لرزون گفت: برات خونه گرفتم. دستاش میلرزید. ناباور با دهن باز از خشم و درد زل زدم بهش. جیمین :,
- ۱۷.۷k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط