{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه پدربزرگ را دوست داشتم

خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهرکه می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد وطعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد..
دیدگاه ها (۷)

ماهی قرمز کوچکی بر روی رود موهایم می رقصددر حوض سرخ چشمانم ...

سلام صبح بخیر امروز .....آنقدر سرگرم و درگیر دوست داشتن زندگ...

خانه های قدیمی دوست داشتنی تر بودچایی همیشه دم بودروی سماورت...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁹ ات : از اون تعریف ن...

دلنوشته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط