{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه پدربزرگ را دوست داشتم

خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهرکه می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد وطعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد..
دیدگاه ها (۷)

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

پارت ۸: سایه‌یِ مرگماه داشت به پایان می‌رسید و هوایِ خانه از...

فیک : بین راندها

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۱۳

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط