{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه پدربزرگ را دوست داشتم

خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهرکه می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد وطعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد..
دیدگاه ها (۷)

ماهی قرمز کوچکی بر روی رود موهایم می رقصددر حوض سرخ چشمانم ...

سلام صبح بخیر امروز .....آنقدر سرگرم و درگیر دوست داشتن زندگ...

یـادش بـخیـر 🌸🌸هر جمعه خونه "مادربزرگ" جمع می‌شدیمریز تا درش...

🍀 چهار برگ برای یک سرنوشتP.05 | خانه‌ای که خانه نبودآن شب، ی...

حمایت کنید.بازنشر دهید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط