خون آشام من/پارت13
وقتی که از بیمارستان بیرون می آیم جیمین برایم بوق می زند
هر چند مطمئنم می داند بوق زدن جلوی بیمارستان ممنوع است
ولی خب
به هر حال از ماشین پیاده می شود
دستش مانند دیوانه ها تکان می دهد
جوری که فکر می کنم ...
شاید ...
خب عجیب است
او این موقع شب دنبال من آمده بدون اینکه هیچ چشم داشتی داشته باشد
شاید دارم فکر بیهوده می کنم
او واقعا با قصد و غرض بدی سراغ من نیامده است
به سمتش می روم به او سلام می کنم و با سرش جواب می دهد
در ماشین را برایم باز می کند
چه جنتلمن ...
وارد ماشین می شوم و او در را برایم می بندد
خودش سوار می شود و می گوید
« خب چی شد که اینجوری شد؟»
گفتم
«چه جوری؟»
گفت
« خب برام تعریف کن»
گفتم
«قضیه اش طولانی و پیچیده است»
به هیچ عنوان نمی خواستم هیچ چیز را به او بگویم
گفت
«خب پس من تا راه خونم یه نیم ساعتی دارم پس تو میتونی با خیال راحت برام توضیح بدی»
گفتم
« پس چجوری یه ربع رسیدی»
(ادمین:من به این راحتی ها سوتی نمیدم هار هار هار😅)
گفت
« برای دوست عزیزم خیلی زودتر از اینها باید می رسیدم!»
واقعا دارد کمی مشکوک می شود
حتی عاشق و معشوقها هم اینگونه با یکدیگر صحبت نمی کند
به خانه اش رسیدیم خانه اش مثل خانه های معمولی بود
اما کمی پر برق و برق تر
ماشین را در پارکینگ پارک کرد دوباره از ماشین پیاده شد
و در را برایم باز کرد می خواستم کمی بیشتر بجنبم تا این کار را نکند ولی او فرز تر و سریعتر از من بود
سوار آسانسور شدیم به خانه اش رسیدیم و او کلید را به در انداخت و در را باز کرد
کفشهایم را درآوردم از روی پادری برداشتم و توی جاکفشی گذاشتم
وارد خانه که شدیم خب خانه ش با توجه به اینکه او یک پسر است...
خانه اش بسیار مرتب بود و با دیفرانسیل خاصی چیده شده بود
تا جایی که من می دانستم پسرها معمولا به نظافت اهمیتی نمیدهند
گفتم
«خب من روی کاناپه بخوابم؟»
گفت
«من رو کاناپه می خوابم و شما داخل اتاق می خوابید بانوی من »
چقد عجیب مرا اینگونه صدا می زد
گفتم
«خب نه من روی کاناپه راحت ترم»
گفت
«هر جور شما مایلین »
و سپس به سمت اتاق رفت تا برای من پتو بیاورد آن را روی کاناپه گذاشت
گفتم
«اگه یه لطف دیگه هم میتونی بکنی »
گفت
«البته»
گفتم
«من لباس ...»
گفت
« الساعه»
سپس به سمت اتاقش دوید و لباسی بر من آورد
گفت
«من لباس دخترونه ندارم چون معمولا یعنی تقریبا اصلا مهمونی برام نمیاد ولی این لباسا یه بار بیشتر پوشیده نشدن و شسته شدن تمیز تمیز و نو هستن میتونی اینا رو بپوشی»
گفتم
«خیلی ممنون از لطفت»
گفت
«خواهش می کنم»
و سپس او به اتاق رفت و صدای بسته شدن در را که شنیدم لباسهایم را عوض کردم و سپس روی کاناپه دراز کشیدم و خوابیدم
خوابیدم...
آخ حواسم نبود چقدر تشنم هست
آرام آرام به سمت آشپزخانه رفتم دنبال پارچ آبی چیزی بودم
که ناگهان...
دستهایی از پشت درم حلقه شد
دستهای لخت
با ترس جیغ زدم برگشتم و نگاه کردم
او جیمین بود
آه خدای من اصلا نباید این وضعیت می دیدم
او لباسی به تن نداشت فقط یک شلوار تو خانگی چارخانه
دستهایش را دو طرفهم خیمه کرد و گفت
« تو خونه من نصفه شبی داری چیکار می کنی یوری ؟»
گفتم
آخ ،خیلی معذرت میخوام! ببخشید فقط یکم تشنه م شده بود»
گفت
«آها »
و صورتش را کمی نزدیکتر آورد دستم را روی صورتش گذاشتم روی لبهایش
لبهایش نرم بودند
کمی آنها را به عقب کشیدم
گفتم
جیمین داری چیکار می کنی؟
گفت
« از من خوشت میاد؟»
ادامه دارد
...
دستم سر نوشتنش شکست حمایت نمیکنی؟🔪🔪😶🌫️🪽🪽🪽🪽🪽
هر چند مطمئنم می داند بوق زدن جلوی بیمارستان ممنوع است
ولی خب
به هر حال از ماشین پیاده می شود
دستش مانند دیوانه ها تکان می دهد
جوری که فکر می کنم ...
شاید ...
خب عجیب است
او این موقع شب دنبال من آمده بدون اینکه هیچ چشم داشتی داشته باشد
شاید دارم فکر بیهوده می کنم
او واقعا با قصد و غرض بدی سراغ من نیامده است
به سمتش می روم به او سلام می کنم و با سرش جواب می دهد
در ماشین را برایم باز می کند
چه جنتلمن ...
وارد ماشین می شوم و او در را برایم می بندد
خودش سوار می شود و می گوید
« خب چی شد که اینجوری شد؟»
گفتم
«چه جوری؟»
گفت
« خب برام تعریف کن»
گفتم
«قضیه اش طولانی و پیچیده است»
به هیچ عنوان نمی خواستم هیچ چیز را به او بگویم
گفت
«خب پس من تا راه خونم یه نیم ساعتی دارم پس تو میتونی با خیال راحت برام توضیح بدی»
گفتم
« پس چجوری یه ربع رسیدی»
(ادمین:من به این راحتی ها سوتی نمیدم هار هار هار😅)
گفت
« برای دوست عزیزم خیلی زودتر از اینها باید می رسیدم!»
واقعا دارد کمی مشکوک می شود
حتی عاشق و معشوقها هم اینگونه با یکدیگر صحبت نمی کند
به خانه اش رسیدیم خانه اش مثل خانه های معمولی بود
اما کمی پر برق و برق تر
ماشین را در پارکینگ پارک کرد دوباره از ماشین پیاده شد
و در را برایم باز کرد می خواستم کمی بیشتر بجنبم تا این کار را نکند ولی او فرز تر و سریعتر از من بود
سوار آسانسور شدیم به خانه اش رسیدیم و او کلید را به در انداخت و در را باز کرد
کفشهایم را درآوردم از روی پادری برداشتم و توی جاکفشی گذاشتم
وارد خانه که شدیم خب خانه ش با توجه به اینکه او یک پسر است...
خانه اش بسیار مرتب بود و با دیفرانسیل خاصی چیده شده بود
تا جایی که من می دانستم پسرها معمولا به نظافت اهمیتی نمیدهند
گفتم
«خب من روی کاناپه بخوابم؟»
گفت
«من رو کاناپه می خوابم و شما داخل اتاق می خوابید بانوی من »
چقد عجیب مرا اینگونه صدا می زد
گفتم
«خب نه من روی کاناپه راحت ترم»
گفت
«هر جور شما مایلین »
و سپس به سمت اتاق رفت تا برای من پتو بیاورد آن را روی کاناپه گذاشت
گفتم
«اگه یه لطف دیگه هم میتونی بکنی »
گفت
«البته»
گفتم
«من لباس ...»
گفت
« الساعه»
سپس به سمت اتاقش دوید و لباسی بر من آورد
گفت
«من لباس دخترونه ندارم چون معمولا یعنی تقریبا اصلا مهمونی برام نمیاد ولی این لباسا یه بار بیشتر پوشیده نشدن و شسته شدن تمیز تمیز و نو هستن میتونی اینا رو بپوشی»
گفتم
«خیلی ممنون از لطفت»
گفت
«خواهش می کنم»
و سپس او به اتاق رفت و صدای بسته شدن در را که شنیدم لباسهایم را عوض کردم و سپس روی کاناپه دراز کشیدم و خوابیدم
خوابیدم...
آخ حواسم نبود چقدر تشنم هست
آرام آرام به سمت آشپزخانه رفتم دنبال پارچ آبی چیزی بودم
که ناگهان...
دستهایی از پشت درم حلقه شد
دستهای لخت
با ترس جیغ زدم برگشتم و نگاه کردم
او جیمین بود
آه خدای من اصلا نباید این وضعیت می دیدم
او لباسی به تن نداشت فقط یک شلوار تو خانگی چارخانه
دستهایش را دو طرفهم خیمه کرد و گفت
« تو خونه من نصفه شبی داری چیکار می کنی یوری ؟»
گفتم
آخ ،خیلی معذرت میخوام! ببخشید فقط یکم تشنه م شده بود»
گفت
«آها »
و صورتش را کمی نزدیکتر آورد دستم را روی صورتش گذاشتم روی لبهایش
لبهایش نرم بودند
کمی آنها را به عقب کشیدم
گفتم
جیمین داری چیکار می کنی؟
گفت
« از من خوشت میاد؟»
ادامه دارد
...
دستم سر نوشتنش شکست حمایت نمیکنی؟🔪🔪😶🌫️🪽🪽🪽🪽🪽
- ۴.۴k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط