Novel panleo
Novel panleo
♡ #part⁶⁰ ♡
『 paniz 』
بعد از اینکه وسیله هام رو جابجا کردم و دستی به خونه کشیدم روی مبل دراز کشیدم و نفسی تازه کردم
به شدا خوابم میومد فقط دوست داشتم استراحت کنم
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد، با خستگی از میز برش داشتم
و چشمای خمارم رو به صفحه گوشی دوختم دیانا بود ، ظاهرا مامان بهش گفته بود
آیکون سبز رو کشیدم و جواب دادم
_جانم دیا
دیانا : هعی کجا پاشدی رفتی دختر..چیشد یه دفعه خبری هست
_یواش بابا چیزی نشده
دیانا: پس کجا با این عجله
_گفتم یکم زودتر بیام یه چند کارا رو پیگیر بشم از نزدیک
دیانا : چیز مهمی نیست که نگران ام کنه
_نه اصلا تو استراحت ات رو کن زیادم به ارسلان یه هر کوفت دیگه فکر نکن باشه
نفسی تازه کرد و گفت
دیانا: باشه..اما من قانع نشدما اومدم تعریف میکنیا
لبخندی از پشت گوشی زدم و گفتم
_باشه
دیانا: پس فعلا
خدافظی زیر لب گفتم و گوشی رو قطع کردم و بعد گذاشتم سر جاش
از جا بلند شدم به سمت تختم رفتم تا بخوابم فردا کلی کار داشتم باید یه سر میرفتم به سازمان قبل از اینکه این کار رو شروع کنم
باید یه تحقیقی درمورد روشا میکردم
به سه نکشیده خوابم برد.....
『 leoreza 』
سر میز سهراب نشسته بودم ، از اون موقع ای که اومده بودم کلافگی اش موج میزد به هر حال یکی از کسایی که به اسارت گرفته بود آزاد شده بود
چیز کمی نبود
با مهارت گوشت رو از وسط برش دادم برای لقمه ی بعدی
_انگار ناراحتی اومدم
با این حرف ، سرش یک ضرب آورد بالا و لبخند کوتاهی زد
دستی به بازوم کشید
سهراب:معلومه که نه عزیزم مگه همچین چیزی میشه فقط یکم این روزا به استراحت بیشتری نیاز دارم همین مگه نه روشا
نگاهی به روشا کرد که منم چشام رو دوختم بهش و غذا رو توی دهنم گذاشتم
روشا که معلوم به بعد از آزادی پسرش کیفش کوکه
روشا : آره رضا جان ، این چند انقدر به خودش سخت گرفته بود که حد نداشت
سهراب: آره تو فکرت رو درگیر نکن ...غذات که تموم شده بیا سمتِ آلاچیق کنار آتیش
از جا بلند شد و رفت وقتی مطمئن شدم که رفت نگاهی به روشا کردم و دست از غذا خوردن کشیدم بیرون
_حال پسرت خوبه تو خونه ی من میمونه اگه تونستی یه روز بیا ببینتش باشه
روشا : خیلی ممنونم رضا
_کاری نکردم فقط تونستی مدرک جمع کنی بر اثبات کار هاش
سری به نشونه آره تکون داد
روشا : یه مدرک مثل فلش انگار هست دست یکی از آدم هاش داخل زندانِ که بزودی آزاد میشه
_خب داخل فلش چی هست
روشا: نمیدونم اما هرچی که هست میخواد از بین ببرتش
_اسم آدمه یا زندان رو فهمیدی
روشا : نه خیلی رمزی حرف میزنه اما یه زندانی هست سمتِ ........ هستش
_همین هم خوبه
از جا بلند شدم بعد از برداشتن کت چرم ام به سمتش رفتم کنار آتیش وایستاده بود و بهش خیره شده بود
سهراب: اومدی
سری تکون دادم که
سهراب: چرا وقتی متوجه شدی پدرت ام ، راجب مادرت ازم سوال نپرسیدی
از سوال اش جا خوردم فکر میکردم میخواد غیرمستقیم از آرتا بپرسِ اما از مادرم پرسید
چرا
الان یادش افتاد
_چون مطمئن بودم یه روز خودت روبروم قرار میگیری توضیح میدی اما خب هیچ وقت جفت مون وقت نداشتیم
ابرویی بالا انداخت
سهراب : از چی من مطمئن بودی
پوزخندی زدم
_من از خودم مطمئن بودم شاید به زبون نمیاوردم اما رفتار و نگرش ام کاری کرده خودت بیای توضیح بدی، الان چی تعریف میکنی چی به سر مامانم اومده
سهراب: نمیخوام اون گذشته تلخ رو یادآور کنم
سکوت میکرد بازم هم همین رفتار
_مادرم تلخ بود
نگاه عذاب آور بهم کرد
سهراب: نه مادرت شیرین ترین گذشته ام بود اما شرایطی که برامون پیش اومد تلخ کرد زندگی رو
سری تکون دادم
_پس هر وقت خواستی تعریف کنی من رو میبینی
نذاشتم حرفی بزنه و از اونجا دور شدم
قدم برداشتم سمت ماشین ام سوارش شدم ، نفسی تازه کردم و از آینه بغل بهش چشم دوختم هنوز نگاهش به ماشینم بود
فکر نمی کرد این حرف رو بزنم اما زده بودم و اصلا پشیمون نبودم
#panleo
#mehrashad
#ardiya
♡ #part⁶⁰ ♡
『 paniz 』
بعد از اینکه وسیله هام رو جابجا کردم و دستی به خونه کشیدم روی مبل دراز کشیدم و نفسی تازه کردم
به شدا خوابم میومد فقط دوست داشتم استراحت کنم
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد، با خستگی از میز برش داشتم
و چشمای خمارم رو به صفحه گوشی دوختم دیانا بود ، ظاهرا مامان بهش گفته بود
آیکون سبز رو کشیدم و جواب دادم
_جانم دیا
دیانا : هعی کجا پاشدی رفتی دختر..چیشد یه دفعه خبری هست
_یواش بابا چیزی نشده
دیانا: پس کجا با این عجله
_گفتم یکم زودتر بیام یه چند کارا رو پیگیر بشم از نزدیک
دیانا : چیز مهمی نیست که نگران ام کنه
_نه اصلا تو استراحت ات رو کن زیادم به ارسلان یه هر کوفت دیگه فکر نکن باشه
نفسی تازه کرد و گفت
دیانا: باشه..اما من قانع نشدما اومدم تعریف میکنیا
لبخندی از پشت گوشی زدم و گفتم
_باشه
دیانا: پس فعلا
خدافظی زیر لب گفتم و گوشی رو قطع کردم و بعد گذاشتم سر جاش
از جا بلند شدم به سمت تختم رفتم تا بخوابم فردا کلی کار داشتم باید یه سر میرفتم به سازمان قبل از اینکه این کار رو شروع کنم
باید یه تحقیقی درمورد روشا میکردم
به سه نکشیده خوابم برد.....
『 leoreza 』
سر میز سهراب نشسته بودم ، از اون موقع ای که اومده بودم کلافگی اش موج میزد به هر حال یکی از کسایی که به اسارت گرفته بود آزاد شده بود
چیز کمی نبود
با مهارت گوشت رو از وسط برش دادم برای لقمه ی بعدی
_انگار ناراحتی اومدم
با این حرف ، سرش یک ضرب آورد بالا و لبخند کوتاهی زد
دستی به بازوم کشید
سهراب:معلومه که نه عزیزم مگه همچین چیزی میشه فقط یکم این روزا به استراحت بیشتری نیاز دارم همین مگه نه روشا
نگاهی به روشا کرد که منم چشام رو دوختم بهش و غذا رو توی دهنم گذاشتم
روشا که معلوم به بعد از آزادی پسرش کیفش کوکه
روشا : آره رضا جان ، این چند انقدر به خودش سخت گرفته بود که حد نداشت
سهراب: آره تو فکرت رو درگیر نکن ...غذات که تموم شده بیا سمتِ آلاچیق کنار آتیش
از جا بلند شد و رفت وقتی مطمئن شدم که رفت نگاهی به روشا کردم و دست از غذا خوردن کشیدم بیرون
_حال پسرت خوبه تو خونه ی من میمونه اگه تونستی یه روز بیا ببینتش باشه
روشا : خیلی ممنونم رضا
_کاری نکردم فقط تونستی مدرک جمع کنی بر اثبات کار هاش
سری به نشونه آره تکون داد
روشا : یه مدرک مثل فلش انگار هست دست یکی از آدم هاش داخل زندانِ که بزودی آزاد میشه
_خب داخل فلش چی هست
روشا: نمیدونم اما هرچی که هست میخواد از بین ببرتش
_اسم آدمه یا زندان رو فهمیدی
روشا : نه خیلی رمزی حرف میزنه اما یه زندانی هست سمتِ ........ هستش
_همین هم خوبه
از جا بلند شدم بعد از برداشتن کت چرم ام به سمتش رفتم کنار آتیش وایستاده بود و بهش خیره شده بود
سهراب: اومدی
سری تکون دادم که
سهراب: چرا وقتی متوجه شدی پدرت ام ، راجب مادرت ازم سوال نپرسیدی
از سوال اش جا خوردم فکر میکردم میخواد غیرمستقیم از آرتا بپرسِ اما از مادرم پرسید
چرا
الان یادش افتاد
_چون مطمئن بودم یه روز خودت روبروم قرار میگیری توضیح میدی اما خب هیچ وقت جفت مون وقت نداشتیم
ابرویی بالا انداخت
سهراب : از چی من مطمئن بودی
پوزخندی زدم
_من از خودم مطمئن بودم شاید به زبون نمیاوردم اما رفتار و نگرش ام کاری کرده خودت بیای توضیح بدی، الان چی تعریف میکنی چی به سر مامانم اومده
سهراب: نمیخوام اون گذشته تلخ رو یادآور کنم
سکوت میکرد بازم هم همین رفتار
_مادرم تلخ بود
نگاه عذاب آور بهم کرد
سهراب: نه مادرت شیرین ترین گذشته ام بود اما شرایطی که برامون پیش اومد تلخ کرد زندگی رو
سری تکون دادم
_پس هر وقت خواستی تعریف کنی من رو میبینی
نذاشتم حرفی بزنه و از اونجا دور شدم
قدم برداشتم سمت ماشین ام سوارش شدم ، نفسی تازه کردم و از آینه بغل بهش چشم دوختم هنوز نگاهش به ماشینم بود
فکر نمی کرد این حرف رو بزنم اما زده بودم و اصلا پشیمون نبودم
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۳۳
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط