{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Novel panleo

Novel panleo

#part⁵⁹


『 paniz 』

توی ای چند ساعت هیچ نگاهی بهش نکردم و اون خودش خیلی خوب متوجه شد که خیلی از دستش دلخور شدم
خیلی مستقیم به من گفته بود حق مادر شدن رو ندارم

با اکو شدن صدای خلبان فهمیدیم که هواپیما نشسته ، رضا از جا بلند شد و به سمت در رفت

رضا : پاشو خانم کمیسر الان وقت ناز کردن نیست

چشم غره‌ای بهش رفتم و بلند شدم دست جلو برد که جلوتر رفتم نگاه دوختم به چشمای شب رنگ اش
_این موضوع بسته نشد رضا، خیلی حرفا هنوز زده نشد

با حرف ام اخم ریزی کرد که عینک ام رو گذاشتم و از پله ها اومدم پایین
و هوای برلین موهام رو به رقص دراورد نفسی گرفتم که فربد رو دیدم که با لبخند ازم استقبال کرد

فربد: واقعا این مدت که نبودی خلاف کردم از دستورات شما خیلی راحت بدون دردسر بود

عین رئیس اش به شغل ام تیکه مینداخت ، جلو رفتم که در شاگرد رو برام باز کرد عینک آفتابی رو درآوردم و رو تخت سینه اش کوبیدم

_اگه انقدر بهم تیکه بندازی میرم به رئیس جونت از رابطه ایی که با رستا داری میگم

چشمام از ترس لرزید که
فربد: زنداداش خیلی همو دوست داریم ما

چشمکی زدم
_منم شغلم رو دوست دارم

قبل از اینکه رضا بیاد نزدیک صورت ام شد و لب زد
فربد: حتی از رضا هم بیشتر ، ببین خیلی عاشقته اگه بدون اون شبی که بهت چاقو زد چطوری مشت می‌کوبید به کیسه بوکس

رضا نزدیک شد
رضا: باز چی ور ور میکنی فربد ، برو بشین توام

پشت پلک نازکی کردم و نشستم داخل ماشین الان مثلا بر غیرتی بازی دراورد این
اما با حرف فربد جا خوردم فکر نمیکردم انقدر به خودش سخت بگیره

اما اینجاش خوب بود که صورت فربد بعد از فهمیدن من از رابطه اش با رستا
میدونستم رضا به شدت سر رستا تعصب داره البته این رفتار اش رو میزارم رو حساب اینکه خودش رستا رو بزرگ کرده بود

کمی بعد داخل ماشین نشست و حرکت کرد
رضا: چی میگفت فربد

نگاهی بهش کردم
_چیز خاصی مگه باید میگفت

شیشه رو پایین داد که دستم رو بردم بیرون
رضا: من که متوجه شدم یه چیزی بهش گفتی ترسید بچه

خنده‌ی ریزی کردم
_اون از تو ترسید نه من

اخمی بین دو تا ابرو هاش قرار گرفت
رضا: یعنی چی

سمتش چرخیدم الان وقت تلافی بود
چشمکی بهش زوم
_اینش به خودم مربوطه شرایط اینطوری و توام باید قبولش کنی

رضا : الان داری تلافی میکنی تو نگی خودم میرم ازش میپرسم

نچی کردم
_تو الان اسلحه بذاری رو سرش ، تهدید به کشتن هم کنی اون بهت نمیگه

نفس عمیقی کشید که لبخندی به لبم اومد که سرشار از خوشحالی بود الان بی حساب شدیم

_خب الان برنامه چیه ..تو میری سر وقت سهراب یا من

نگاه سنگینی بهم کرد
_تو چه بهم مدارک بدی ندی من خودم میرم دنبالش رضا

ماشین رو جلوی خونه ام نگه داشت و لب زد
رضا: پس یه چند وقت وایسا بعد هر کاری دوست داشتی انجام بده برای دستگیری اش

_من همین الان میرم ازش تحقیق کنم چیا داشته تو که به من چیزی نمیگی چون میدونی خوب میرم سروقت اش اما خب خودم همه چی رو میفهمم

از ماشین پیاده شدم و چمدونم رو برداشتم و داخل آپارتمان شدم ....


#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo ♡ #part⁵⁸ ♡『 paniz 』با رفتن اش لباسام رو پوشیدم...

Novel panleo ♡ #part⁵⁷ ♡『 paniz 』دستاش بیش از حد پیشروی میکر...

Novel panleo ♡ #part⁵² ♡『 leoreza 』فربد رفت ، من هم کیف مشک...

Novel panleo ♡ #part⁵⁵ ♡『 leoreza 』با کرختی چشمام رو باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط