سناریو

Hello
دو پارتیه احتمالا
حالا که فکر میکنم همیشه هیجانو دوست داشتم
بچه که بودم به خودم میگفتم بزرگ میشم و آدم باحالی میشم
هرگز نمیدونستم قراره چه اتفاقایی بیوفته ....
اسم من آمه است ۲۵ سالمه پدر و مادرم رو تو بچگی از دست دادم از اونا فقط یه خونه برام موند و بدهی قابل توجه بابام . مجبورم دوشیفت کار کنم که بتونم راحت زندگی کنم بدهی بابام رو بدم و خونم رو نگه دارم ( اگه بدهی رو ندم بانک خونم رو مصادره میکنه) و الان ؟ ساعت ۱۲ عه و به دلایلی دیره و دارم میترسم
من پیاده میرم و دارم صدای پای یه نفرو میشنونم ، داره دنبالم میاد •_• تند تند راه می رفتم ، خدایا نجاتم بده وایی گوه خوردم
مرد نزدیکم شد و از پشت دهنم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید
_ آروم باش اگه اروم باشی زیاد دردت نمیگیره
قلبم تند تند میزد دست مرتیکه رو گاز گرفتم که عقب رفت
_ داری چه گوهی میخوری دختره جنده
کیفم رو به سمتش گرفتم ..
آمه : جلو بیای با کیفم خوردت میکنم
مرد عصبانی بود . به سمتم آمد که جیغ بلند بالایی کشیدم و چشمام را بستم که صدای پرت شدن مرد باعث شد چشمام رو باز کنم ..
_ داری چه گوهی میخوری صدات تا ته کوچه میاد آزار دهندس
به فرشته نجاتم نگاهی انداختم قدش خیلی بلند تر از من بود خیلی ازش ممنون بودم ولی برای خودم قانونی داشتم تشکر نکن
آمه: دلم میخواد جیغ بکشم به توچه اصن تو چرا اون مرتیکه رو زدی خودم میتونستم به حسابش برسم 😡
نیشخندی مسخره زد :
_ معلوم بود لیتل گرل 😏
آمه: هننن به کی میگی لیتل گرل
جلو رفتم خیلی کوتاه بودم ولی محکم توی زانوش زدم که افتاد و زانو ش رو گرفت
_ داری چه غلطی میکنی ، عوض تشکرته
آمه: برو بابا
داشتم می رفتم که دستم را گرفت ، دستش را روی دهانم گذاشت و به کوچه ساکتی برد.......
دیدگاه ها (۱)

کاملا مشخص

آمه....

.

سه تا سناریو نوشتم حوصله پست کردن ندارم هعیی (+.+)(-.-)(_ _)...

ویو یونا :یهو رفتم پایین که پسر عمم دیدم وای خدا این اینجا چ...

همیشگی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط