{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کرد

گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دستِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما , اگر نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

می خواستم که سجده کنم در برابرش
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
.........
دیدگاه ها (۲)

, شبی بردفترقلبم کشیدم ردپایت را، کشیدم طرح زیبای غروب چشمها...

یه شبایی تو زندگی هست که وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزنی ...

سکوت گاهی،، حقیقت بیرحمانه ی دردیستکه نه فریاد آرامش میکندنه...

انسان های هم فرکانس، همدیگر را پیدا می کنند..حتی از فاصله ها...

حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار

نمیبخشمت p.20

کامل کننده ی من/پارت10*آخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط