فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
p⁶
صبح روز بعد، سالن تمرین مثل همیشه پر از انرژی بود. موسیقی با صدای بلند پخش میشد و پسرا مشغول تمرین رقص بودند.
تهیونگ از همان اول احساس عجیبی داشت.
شب قبل درست نخوابیده بود. ذهنش مدام درگیر یونا بود و صبح هم فقط یک فنجان قهوه خورده و با عجله به شرکت آمده بود.
نامجون گفت:«از اول، پنج... شش... هفت... هشت!»
همه شروع به دنس کردند.
چند دقیقه اول همهچیز خوب پیش میرفت، اما کمکم نفسهای تهیونگ سنگین شد. تصویر مقابل چشمانش تار میشد و صدای موسیقی انگار از فاصلهی خیلی دور به گوشش میرسید.
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
«یه لحظه...»
جیمین با نگرانی نگاهش کرد.
«تهیونگ؟ خوبی؟»
تهیونگ:«فقط... یه کم سرم گیج میره...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که تعادلش را از دست داد. زانوهایش خم شد و اگر اعضای گروه او را نگرفته بودند، روی زمین میافتاد.
همه دورش جمع شدند.
«آب بیارین!»
«به اورژانس زنگ بزنین!»
مدیر برنامه با عجله وارد سالن شد.
«چی شده؟»
جین:«احتمالاً فشارش افتاده.»
چند دقیقه بعد، تهیونگ را به بیمارستان رساندند.
دکتر بعد از معاینه و گرفتن آزمایشهای اولیه، لبخند زد.
«چیز نگرانکنندهای نیست. فقط خستگی شدید، کمآبی و افت فشار. این روزها استراحت کافی داشتین؟»
تهیونگ با خندهی تلخی گفت:
«فکر نکنم معنی استراحت رو یادم باشه.»
دکتر سرش را تکان داد.
«همین میشه. چند ساعت سرم میزنیم و بعد میتونین مرخص بشین، ولی تا چند روز نباید خودتون رو تحت فشار بذارین.»
تهیونگ روی تخت دراز کشید و به قطرههای سرم که آرام پایین میآمدند خیره شد.
ناگهان یادش افتاد اگر ات او را در این وضعیت میدید، احتمالاً با همان لحن خشک همیشگی میگفت:
«تشخیص اولیه: بیمار بیش از حد از خودش کار کشیده.»
بیاختیار خندید.
پرستار با تعجب پرسید:
«اتفاق خندهداری افتاده؟»
«نه... فقط یه نفر یادم اومد.»
---
عصر همان روز، وقتی به خانه برگشت، هنوز کمی رنگش پریده بود. کفشهایش را درآورد و خودش را روی مبل انداخت.
یونتان با خوشحالی به طرفش دوید، روی مبل پرید و سرش را روی پای او گذاشت.
تهیونگ دستش را روی سر یونتان کشید.
«امروز من مریض بودم، نه تو.»
یونتان دمش را تکان داد و صورتش را به دست او مالید.
تهیونگ آهی کشید.
«میدونی... امروز دلم میخواست اون دکتر بداخلاق منو معاینه میکرد.»
چند لحظه به سقف خیره ماند.
بعد ناگهان نشست.
«یه دقیقه...»
نگاهش به نسخهی یونتان افتاد که شمارهی تماس کلینیک روی آن نوشته شده بود.
لبخند شیطنتآمیزی روی لبش نشست.
«اگه من نتونم برم پیش ات... شاید بتونم ات رو بیارم اینجا.»
همان لحظه گوشیاش را برداشت و شمارهی کلینیک را گرفت.
چند بوق خورد.
«کلینیک دامپزشکی، بفرمایید.»
ـ «سلام... میشه با دکتر مین صحبت کنم؟»
چند ثانیه بعد، صدای آرام و آشنای ات از پشت خط آمد.
«بله، خودم هستم.»
تهیونگ سعی کرد صدایش نگران به نظر برسد.
«سلام دکتر... من تهیونگم.»
«بله، آقای کیم. اتفاقی افتاده؟»
«راستش... یونتان از وقتی عصر خوابیده، اصلاً بلند نشده. غذا هم نخورده. خیلی بیحال به نظر میرسه.»
ات بلافاصله لحنش جدی شد.
«استفراغ یا اسهال داشته؟»
تهیونگ نگاهی به یونتان انداخت؛ سگ کوچولو همان لحظه با انرژی دنبال اسباببازیاش میدوید.
«اِ... نه... ولی خیلی بیحاله.»
یونتان درست همان موقع توپش را جلوی پای تهیونگ انداخت و با هیجان پارس کوتاهی کرد.
تهیونگ سریع توپ را با پا کنار زد تا صدایش به گوشی نرسد.
ات گفت:
«تب داره؟»
«فکر... فکر کنم.»
«فکر میکنین یا مطمئنید؟»
تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد.
«راستش... نمیدونم.»
ات آه کوتاهی کشید.
«باشه. من تا نیم ساعت دیگه بعد از تموم شدن شیفتم میتونم برای معاینه بیام. آدرس رو برام پیامک کنین.»
تهیونگ لبخندش را پنهان کرد.
«حتماً دکتر... ممنون.»
تماس که قطع شد، سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
«موفق شدم...»
یونتان همان لحظه با توپش روی پای او پرید و با چشمهای درشتش نگاهش کرد؛ انگار میخواست بگوید: «من که کاملاً سالمم!»
تهیونگ خندهاش گرفت و بینی یونتان را آرام فشار داد.
«فقط یه بار باهام همکاری کن، رفیق. قول میدم بعدش کلی تشویقی بگیری.»
ادامه دارد..─────୨ৎ────
p⁶
صبح روز بعد، سالن تمرین مثل همیشه پر از انرژی بود. موسیقی با صدای بلند پخش میشد و پسرا مشغول تمرین رقص بودند.
تهیونگ از همان اول احساس عجیبی داشت.
شب قبل درست نخوابیده بود. ذهنش مدام درگیر یونا بود و صبح هم فقط یک فنجان قهوه خورده و با عجله به شرکت آمده بود.
نامجون گفت:«از اول، پنج... شش... هفت... هشت!»
همه شروع به دنس کردند.
چند دقیقه اول همهچیز خوب پیش میرفت، اما کمکم نفسهای تهیونگ سنگین شد. تصویر مقابل چشمانش تار میشد و صدای موسیقی انگار از فاصلهی خیلی دور به گوشش میرسید.
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
«یه لحظه...»
جیمین با نگرانی نگاهش کرد.
«تهیونگ؟ خوبی؟»
تهیونگ:«فقط... یه کم سرم گیج میره...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که تعادلش را از دست داد. زانوهایش خم شد و اگر اعضای گروه او را نگرفته بودند، روی زمین میافتاد.
همه دورش جمع شدند.
«آب بیارین!»
«به اورژانس زنگ بزنین!»
مدیر برنامه با عجله وارد سالن شد.
«چی شده؟»
جین:«احتمالاً فشارش افتاده.»
چند دقیقه بعد، تهیونگ را به بیمارستان رساندند.
دکتر بعد از معاینه و گرفتن آزمایشهای اولیه، لبخند زد.
«چیز نگرانکنندهای نیست. فقط خستگی شدید، کمآبی و افت فشار. این روزها استراحت کافی داشتین؟»
تهیونگ با خندهی تلخی گفت:
«فکر نکنم معنی استراحت رو یادم باشه.»
دکتر سرش را تکان داد.
«همین میشه. چند ساعت سرم میزنیم و بعد میتونین مرخص بشین، ولی تا چند روز نباید خودتون رو تحت فشار بذارین.»
تهیونگ روی تخت دراز کشید و به قطرههای سرم که آرام پایین میآمدند خیره شد.
ناگهان یادش افتاد اگر ات او را در این وضعیت میدید، احتمالاً با همان لحن خشک همیشگی میگفت:
«تشخیص اولیه: بیمار بیش از حد از خودش کار کشیده.»
بیاختیار خندید.
پرستار با تعجب پرسید:
«اتفاق خندهداری افتاده؟»
«نه... فقط یه نفر یادم اومد.»
---
عصر همان روز، وقتی به خانه برگشت، هنوز کمی رنگش پریده بود. کفشهایش را درآورد و خودش را روی مبل انداخت.
یونتان با خوشحالی به طرفش دوید، روی مبل پرید و سرش را روی پای او گذاشت.
تهیونگ دستش را روی سر یونتان کشید.
«امروز من مریض بودم، نه تو.»
یونتان دمش را تکان داد و صورتش را به دست او مالید.
تهیونگ آهی کشید.
«میدونی... امروز دلم میخواست اون دکتر بداخلاق منو معاینه میکرد.»
چند لحظه به سقف خیره ماند.
بعد ناگهان نشست.
«یه دقیقه...»
نگاهش به نسخهی یونتان افتاد که شمارهی تماس کلینیک روی آن نوشته شده بود.
لبخند شیطنتآمیزی روی لبش نشست.
«اگه من نتونم برم پیش ات... شاید بتونم ات رو بیارم اینجا.»
همان لحظه گوشیاش را برداشت و شمارهی کلینیک را گرفت.
چند بوق خورد.
«کلینیک دامپزشکی، بفرمایید.»
ـ «سلام... میشه با دکتر مین صحبت کنم؟»
چند ثانیه بعد، صدای آرام و آشنای ات از پشت خط آمد.
«بله، خودم هستم.»
تهیونگ سعی کرد صدایش نگران به نظر برسد.
«سلام دکتر... من تهیونگم.»
«بله، آقای کیم. اتفاقی افتاده؟»
«راستش... یونتان از وقتی عصر خوابیده، اصلاً بلند نشده. غذا هم نخورده. خیلی بیحال به نظر میرسه.»
ات بلافاصله لحنش جدی شد.
«استفراغ یا اسهال داشته؟»
تهیونگ نگاهی به یونتان انداخت؛ سگ کوچولو همان لحظه با انرژی دنبال اسباببازیاش میدوید.
«اِ... نه... ولی خیلی بیحاله.»
یونتان درست همان موقع توپش را جلوی پای تهیونگ انداخت و با هیجان پارس کوتاهی کرد.
تهیونگ سریع توپ را با پا کنار زد تا صدایش به گوشی نرسد.
ات گفت:
«تب داره؟»
«فکر... فکر کنم.»
«فکر میکنین یا مطمئنید؟»
تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد.
«راستش... نمیدونم.»
ات آه کوتاهی کشید.
«باشه. من تا نیم ساعت دیگه بعد از تموم شدن شیفتم میتونم برای معاینه بیام. آدرس رو برام پیامک کنین.»
تهیونگ لبخندش را پنهان کرد.
«حتماً دکتر... ممنون.»
تماس که قطع شد، سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
«موفق شدم...»
یونتان همان لحظه با توپش روی پای او پرید و با چشمهای درشتش نگاهش کرد؛ انگار میخواست بگوید: «من که کاملاً سالمم!»
تهیونگ خندهاش گرفت و بینی یونتان را آرام فشار داد.
«فقط یه بار باهام همکاری کن، رفیق. قول میدم بعدش کلی تشویقی بگیری.»
ادامه دارد..─────୨ৎ────
- ۱۶۶
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط