چندپارتی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
چندپارتی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
p²
فردای آن روز، کلینیک هنوز در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود که زنگ در با صدای متفاوتی به صدا درآمد؛ نه شبیه مشتریهای معمولی، بلکه با مکثی مردد و محترمانه.
وقتی در باز شد، مردی وارد شد که حتی با عینک و کلاه ساده هم نمیشد معمولی حسابش کرد. همراهش یک سگ کوچک پامرانیان با پوزه ی بامزه و چشمهای کنجکاو بود.
ات نگاهش را از روی پرونده بالا آورد.
مرد آرام گفت:«سلام… من وقت ویزیت داشتم برای یونتان.»
ات سری تکان داد، بدون اینکه هنوز دقیقاً بداند با چه کسی داره حرف میزنه. فقط اسم سگ را یادداشت کرد و گفت:«بفرمایید داخل.»
سگ کوچولو، کمی مردد، روی زمین راه رفت و بلافاصله شروع کرد به بو کشیدن فضای کلینیک. دمش آرام تکان میخورد، انگار هم کنجکاو بود هم کمی نگران.
ات زانو زد تا همقدش شود. «سلام کوچولو… یونتان؟»
سگ سرش را کمی کج کرد، بعد جلو آمد و دست ات را بو کشید. همان لحظه، انگار تصمیمش را گرفته باشد، آرام نشست کنار پاش.
تهیونگ لبخند خیلی کوتاهی زد، اما سریع آن را جمع کرد.
ات با دقت شروع به معاینه کرد؛ گوشها، چشمها، تنفس، ضربان قلب. همه چیز را آرام و بدون استرس انجام میداد. یونتان هم غیرمنتظره خیلی همکاری میکرد، فقط گاهی سرش را روی میز میگذاشت و نگاهش میکرد.
ات زیر لب گفت:«خیلی آرومه… انگار عادت داره به آدمها.»
تهیونگ کمی مکث کرد، بعد گفت:«آره… معمولاً با آدمهای خاص زیادی برخورد داشته.»
ات بدون اینکه به جمله دوم زیاد توجه کند، فقط لبخند کوچکی زد و ادامه داد.
در همین لحظه یونتان یک حرکت بامزه کرد؛ سرش را کج کرد و مستقیم به صورت ات نگاه کرد، انگار چیزی میخواست بگوید. ات ناخودآگاه گفت:«چی شده؟ نگران چیزی هستی؟»
تهیونگ پشت سرش خیلی آرام خندید، اما سریع سرفهای کرد و خودش را جدی نشان داد. فقط شانههایش کمی تکان خورده بود.
ات متوجه نشد و ادامه داد:«فکر کنم فقط کمی حساسه به تغییر محیط. ولی وضعیتش خوبه.»
یونتان در جواب، آرام روی پای ات نشست، انگار کاملاً او را قبول کرده باشد.
ات دستش را روی سرش گذاشت و گفت:«فعلاً حالش خوبه. فقط چندتا دارو سبک باید مصرف کنه و استراحت بیشتر داشته باشه.»
تهیونگ سر تکان داد:«متوجه شدم.»
لحظهای سکوت شد. یونتان هنوز روی زمین نشسته بود و حاضر نبود از کنار ات تکان بخورد.
تهیونگ پایین نگاه کرد، بعد خیلی آرام گفت:«به نظر میاد از شما خوشش اومده.»
ات خیلی ساده جواب داد:«معمولاً حیوانها وقتی آروم باهاشون رفتار بشه همین واکنش رو نشون میدن.»
تهیونگ دوباره لبخندش را کنترل کرد، این بار سختتر. دستش را به سمت یونتان دراز کرد:«بیا بریم.»
یونتان چند ثانیه نگاهش کرد… بعد خیلی آهسته بلند شد، اما قبل از رفتن یک بار دیگر برگشت و به ات نگاه کرد.
ات هم فقط گفت:«خداحافظ یونتان. مراقب خودت باش.»
وقتی در بسته شد، سکوت دوباره روی کلینیک افتاد.
تهیونگ بیرون ایستاده بود، دستش روی سر یونتان بود و برای اولین بار واقعاً خندید–نه خندهای کوتاه یا مخفی، بلکه واقعی و آزاد–در حالی که هنوز سعی میکرد خودش را جدی نگه دارد.
و یونتان، انگار هیچ چیز براش مهمتر از این نبود که امروز یک آدم آرام پیدا کرده.
ادامه دارد..─────୨ৎ────
p²
فردای آن روز، کلینیک هنوز در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود که زنگ در با صدای متفاوتی به صدا درآمد؛ نه شبیه مشتریهای معمولی، بلکه با مکثی مردد و محترمانه.
وقتی در باز شد، مردی وارد شد که حتی با عینک و کلاه ساده هم نمیشد معمولی حسابش کرد. همراهش یک سگ کوچک پامرانیان با پوزه ی بامزه و چشمهای کنجکاو بود.
ات نگاهش را از روی پرونده بالا آورد.
مرد آرام گفت:«سلام… من وقت ویزیت داشتم برای یونتان.»
ات سری تکان داد، بدون اینکه هنوز دقیقاً بداند با چه کسی داره حرف میزنه. فقط اسم سگ را یادداشت کرد و گفت:«بفرمایید داخل.»
سگ کوچولو، کمی مردد، روی زمین راه رفت و بلافاصله شروع کرد به بو کشیدن فضای کلینیک. دمش آرام تکان میخورد، انگار هم کنجکاو بود هم کمی نگران.
ات زانو زد تا همقدش شود. «سلام کوچولو… یونتان؟»
سگ سرش را کمی کج کرد، بعد جلو آمد و دست ات را بو کشید. همان لحظه، انگار تصمیمش را گرفته باشد، آرام نشست کنار پاش.
تهیونگ لبخند خیلی کوتاهی زد، اما سریع آن را جمع کرد.
ات با دقت شروع به معاینه کرد؛ گوشها، چشمها، تنفس، ضربان قلب. همه چیز را آرام و بدون استرس انجام میداد. یونتان هم غیرمنتظره خیلی همکاری میکرد، فقط گاهی سرش را روی میز میگذاشت و نگاهش میکرد.
ات زیر لب گفت:«خیلی آرومه… انگار عادت داره به آدمها.»
تهیونگ کمی مکث کرد، بعد گفت:«آره… معمولاً با آدمهای خاص زیادی برخورد داشته.»
ات بدون اینکه به جمله دوم زیاد توجه کند، فقط لبخند کوچکی زد و ادامه داد.
در همین لحظه یونتان یک حرکت بامزه کرد؛ سرش را کج کرد و مستقیم به صورت ات نگاه کرد، انگار چیزی میخواست بگوید. ات ناخودآگاه گفت:«چی شده؟ نگران چیزی هستی؟»
تهیونگ پشت سرش خیلی آرام خندید، اما سریع سرفهای کرد و خودش را جدی نشان داد. فقط شانههایش کمی تکان خورده بود.
ات متوجه نشد و ادامه داد:«فکر کنم فقط کمی حساسه به تغییر محیط. ولی وضعیتش خوبه.»
یونتان در جواب، آرام روی پای ات نشست، انگار کاملاً او را قبول کرده باشد.
ات دستش را روی سرش گذاشت و گفت:«فعلاً حالش خوبه. فقط چندتا دارو سبک باید مصرف کنه و استراحت بیشتر داشته باشه.»
تهیونگ سر تکان داد:«متوجه شدم.»
لحظهای سکوت شد. یونتان هنوز روی زمین نشسته بود و حاضر نبود از کنار ات تکان بخورد.
تهیونگ پایین نگاه کرد، بعد خیلی آرام گفت:«به نظر میاد از شما خوشش اومده.»
ات خیلی ساده جواب داد:«معمولاً حیوانها وقتی آروم باهاشون رفتار بشه همین واکنش رو نشون میدن.»
تهیونگ دوباره لبخندش را کنترل کرد، این بار سختتر. دستش را به سمت یونتان دراز کرد:«بیا بریم.»
یونتان چند ثانیه نگاهش کرد… بعد خیلی آهسته بلند شد، اما قبل از رفتن یک بار دیگر برگشت و به ات نگاه کرد.
ات هم فقط گفت:«خداحافظ یونتان. مراقب خودت باش.»
وقتی در بسته شد، سکوت دوباره روی کلینیک افتاد.
تهیونگ بیرون ایستاده بود، دستش روی سر یونتان بود و برای اولین بار واقعاً خندید–نه خندهای کوتاه یا مخفی، بلکه واقعی و آزاد–در حالی که هنوز سعی میکرد خودش را جدی نگه دارد.
و یونتان، انگار هیچ چیز براش مهمتر از این نبود که امروز یک آدم آرام پیدا کرده.
ادامه دارد..─────୨ৎ────
- ۵۲
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط