Mr Snow Mrs Snow part
Mr. Snow, Mrs. Snow .. part 1
#Felix #stray_kids #takparty
با لبخند ملیحت از پشت شیشه به دونه های برفی که داشتند پایین فرود میآمدند نگاه میکردی .
صبح شده بود،صبح سردی بود هوا خیلی سرد بود و بخاطر سردی هوا ، بخاری روشن بود
لباسی از جنس کاموا که بافته شده بود ، در تن داشتی
شاید خیلی سرد بوده باشد ، اما زیبایی برفی که داشت میبارید،و کوچه ها ، ماشین ها و درخت ها که رنگ سفید داشتند باعث میشود به کل سرد بودن هوا فراموش شود
همچنان داشتی به بیرون از پنجره نگاه میکردی دانه های ریز برف داشتند آهسته زمین فرود می آمدند.
چندین کودک ، با قدی کوچک و لباس هایی گرم با رنگ های مختلف که بازی میکردند ، نامزد هایی که دست در دست بودند ، چتری در دست داشتند و آهسته قدم میزدند،آدم برفی هایی با اندازه های مختلف که از طرف بچه ها ساخته شده بودند ، سفید بودن منظره ، همشون به محله زیبایی داده بودند
نگاهت روی بچه ها قفل شده بود ، ناگهان با حس حلقه شدن دست هایی از پشت ، دور کمرت از فکر بیرون آمدی سرت رو برگرداندی و با صورت خوشحال فلیکس مواجه شدی .
فلیکس سرش رو روی شونه ات گذاشت و به مردمی که در آن پایین بودند نگاه دوخت .
چیزی نگفتی ، دست هات رو روی دست هایش گذاشتی و دوباره به منظره زیبای روبه روتون نگاه کردی
با صدای آرام ، نگاهش به بیرون گفت
× همه بخاطر بارندگی برف خیلی خوشحالند
÷هوم
سرش رو بالا گرفت و بهت نگاه کرد،نگاهت رو گرفتی و به چشم های پر از عشق او دادی ، لبخندی که داشت کشیده تر شد و گفت
× نظرت چیه ماهم بریم اون پایین و جزئی از اونها باشیم ؟
با شنیدن حرفش لبخندت پررنگ شد
÷ اره بریم
خوشحال،ازت فاصله گرفت و به سمت کمد رفت درش رو باز کرد و کاپشن مشکی رنگش رو ازش درآورد
توهم رفتی جلوی آینه و یکمی برای اینکه صورتت بی روح نباشه ، کِرم و چند تا چیز دیگه ای زدی
بعد از آماده شدن خودت و فلیکس ، از خونه بیرون آمدید
هوا واقعا خوب بود ، نفسی بلند و صداداری کشیدی و با لبخند دندون نمایی به آسمان خیره شدی ، دانه های برف که بالا سرت بودند ، آبی بودن هوا همه چیز از نظرت زیبا بودند
فلیکس پیشت آمد و دستت رو محکم توی دستش گرفت ، محکم دست همدیگه رو گرفته بودید و داشتید قدم برمیداشتید .
به آدم برفی هایی که درست شده بود نگاه میکردی،با دیدنشون یاد دوران کودکی ات افتادی ، زمانی که ففط دغدغه ات نداشتن یک عروسک ، نداشتن خوراکی ای که دوستش داشتی ، سوار نشدن به وسیله مورد علاقه ات در پارک ... کودکی ات مانند یک رودخانه خیلی زود گذشت ، و حالا زمان باز هم مانند رودخانه میگذرد.
اما الان خوشحال بودی ، به کمک فلیکس ، همسر عزیزت خوشحال ترین فرد در زندگی ای هستی !
#Felix #stray_kids #takparty
با لبخند ملیحت از پشت شیشه به دونه های برفی که داشتند پایین فرود میآمدند نگاه میکردی .
صبح شده بود،صبح سردی بود هوا خیلی سرد بود و بخاطر سردی هوا ، بخاری روشن بود
لباسی از جنس کاموا که بافته شده بود ، در تن داشتی
شاید خیلی سرد بوده باشد ، اما زیبایی برفی که داشت میبارید،و کوچه ها ، ماشین ها و درخت ها که رنگ سفید داشتند باعث میشود به کل سرد بودن هوا فراموش شود
همچنان داشتی به بیرون از پنجره نگاه میکردی دانه های ریز برف داشتند آهسته زمین فرود می آمدند.
چندین کودک ، با قدی کوچک و لباس هایی گرم با رنگ های مختلف که بازی میکردند ، نامزد هایی که دست در دست بودند ، چتری در دست داشتند و آهسته قدم میزدند،آدم برفی هایی با اندازه های مختلف که از طرف بچه ها ساخته شده بودند ، سفید بودن منظره ، همشون به محله زیبایی داده بودند
نگاهت روی بچه ها قفل شده بود ، ناگهان با حس حلقه شدن دست هایی از پشت ، دور کمرت از فکر بیرون آمدی سرت رو برگرداندی و با صورت خوشحال فلیکس مواجه شدی .
فلیکس سرش رو روی شونه ات گذاشت و به مردمی که در آن پایین بودند نگاه دوخت .
چیزی نگفتی ، دست هات رو روی دست هایش گذاشتی و دوباره به منظره زیبای روبه روتون نگاه کردی
با صدای آرام ، نگاهش به بیرون گفت
× همه بخاطر بارندگی برف خیلی خوشحالند
÷هوم
سرش رو بالا گرفت و بهت نگاه کرد،نگاهت رو گرفتی و به چشم های پر از عشق او دادی ، لبخندی که داشت کشیده تر شد و گفت
× نظرت چیه ماهم بریم اون پایین و جزئی از اونها باشیم ؟
با شنیدن حرفش لبخندت پررنگ شد
÷ اره بریم
خوشحال،ازت فاصله گرفت و به سمت کمد رفت درش رو باز کرد و کاپشن مشکی رنگش رو ازش درآورد
توهم رفتی جلوی آینه و یکمی برای اینکه صورتت بی روح نباشه ، کِرم و چند تا چیز دیگه ای زدی
بعد از آماده شدن خودت و فلیکس ، از خونه بیرون آمدید
هوا واقعا خوب بود ، نفسی بلند و صداداری کشیدی و با لبخند دندون نمایی به آسمان خیره شدی ، دانه های برف که بالا سرت بودند ، آبی بودن هوا همه چیز از نظرت زیبا بودند
فلیکس پیشت آمد و دستت رو محکم توی دستش گرفت ، محکم دست همدیگه رو گرفته بودید و داشتید قدم برمیداشتید .
به آدم برفی هایی که درست شده بود نگاه میکردی،با دیدنشون یاد دوران کودکی ات افتادی ، زمانی که ففط دغدغه ات نداشتن یک عروسک ، نداشتن خوراکی ای که دوستش داشتی ، سوار نشدن به وسیله مورد علاقه ات در پارک ... کودکی ات مانند یک رودخانه خیلی زود گذشت ، و حالا زمان باز هم مانند رودخانه میگذرد.
اما الان خوشحال بودی ، به کمک فلیکس ، همسر عزیزت خوشحال ترین فرد در زندگی ای هستی !
- ۲۰.۵k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط