سرها در گریبان است
سرها در گریبان است
نه از سرما، نه از بوران
که از ناپاکی دوران
مرا دستان خود در جیب...
گامهایم بسی خسته
صدایم مبهم ولرزان
نفسهایم پراز درد وکلامم سرد
قدمهایم به سیمانهای بی احساس در پیوند....
ومن اینم، در آغوش خودم تنها
سلامم را کسی پاسخ نمی گوید....
ملالی نیست....
مرا جز کوچه بن بست راهی نیست...
نه در بگشوده کس برمن،
نه حتی واژه گرمی
نه پندارم کسی باشد که در راهم نهد گامی...
امیدم نیست
امیدی نیست....
نه از سرما، نه از بوران
که از ناپاکی دوران
مرا دستان خود در جیب...
گامهایم بسی خسته
صدایم مبهم ولرزان
نفسهایم پراز درد وکلامم سرد
قدمهایم به سیمانهای بی احساس در پیوند....
ومن اینم، در آغوش خودم تنها
سلامم را کسی پاسخ نمی گوید....
ملالی نیست....
مرا جز کوچه بن بست راهی نیست...
نه در بگشوده کس برمن،
نه حتی واژه گرمی
نه پندارم کسی باشد که در راهم نهد گامی...
امیدم نیست
امیدی نیست....
- ۳۳۲
- ۲۳ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط