{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیست صاحب نفس، درک کند حال مرا

نیست صاحب نفس، درک کند حال مرا
کاش این شعر بگوید به تو احوال مرا
طوطی چشم تو پرواز کنان رفت وندید
که به قیچی زده دنیا، پر آمال مرا
منطق فلسفه ات پخته شده اما حیف
عشق باید بکند پخته، دل کال مرا
تو خودت خواسته ای بی من مسکین بپری
وهمین خواسته ات، بسته پر و بال مرا
الف قامت من، مشق الفبای تو بود
رفتی وهیچ ندیدی کمر دال مرا
نفسی نیست که بی یاد تو از سینه رود
بنگر ثانیه های شده چون سال مرا
چون چسان شرح دهم مرگ دلم را به غزل
برسانید به من حضرت غسال مرا
«دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟!»
چشمای تو فقط شاد کند فال مرا
«یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد»
دیدگاه ها (۴)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊³اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خو...

نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو احو...

نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو احو...

نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو احو...

نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو احو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط