نمیدانم در فکرش
نمیدانم در فکرش
چه می گذشت ...
که در عصر یک روز
دلگیر ...
رنگ عاشقانه را پوشید
ٰٖ زرد کهربایی
به درستی که رنگ عاشقی و تنهاییست
شاید برای دلتنگی هایش
سنگ صبوری می خواست...
دست بر روی کلاهش گذاشت
نه برای باد... نه
میخواست روزگار کلاه دیگری سرش نگذارد
بنفشه ها را مینگریست که تا جایی که آسمان زمین را میبوسد پراکنده بودند
به گمانم از قبیله ی عیسی بود
که میگفت جوینده یابنده است
چه می گذشت ...
که در عصر یک روز
دلگیر ...
رنگ عاشقانه را پوشید
ٰٖ زرد کهربایی
به درستی که رنگ عاشقی و تنهاییست
شاید برای دلتنگی هایش
سنگ صبوری می خواست...
دست بر روی کلاهش گذاشت
نه برای باد... نه
میخواست روزگار کلاه دیگری سرش نگذارد
بنفشه ها را مینگریست که تا جایی که آسمان زمین را میبوسد پراکنده بودند
به گمانم از قبیله ی عیسی بود
که میگفت جوینده یابنده است
- ۳۷۴
- ۱۲ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط