{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدانم در فکرش

نمیدانم در فکرش
چه می گذشت ...

که در عصر یک روز
دلگیر ...

رنگ عاشقانه را پوشید

ٰٖ زرد کهربایی

به درستی که رنگ عاشقی و تنهاییست

شاید برای دلتنگی هایش
سنگ صبوری می خواست...

دست بر روی کلاهش گذاشت
نه برای باد... نه
میخواست روزگار کلاه دیگری سرش نگذارد

بنفشه ها را مینگریست که تا جایی که آسمان زمین را میبوسد پراکنده بودند

به گمانم از قبیله ی عیسی بود
که میگفت جوینده یابنده است
دیدگاه ها (۱)

همان چوبِ کوچکِ دارچینی،که لحظه ی آخردرونِ چای می اندازیهمان...

قایقی خواهم ساخت... با کدام عمر دراز؟!نوح اگر کشتی ساخت، عمر...

گاه می اندیشمکه وحشتناک دلم برایت تنگ استاما چاره ای نیست دل...

دلم یک زمستان سخت میخواهد،یک برف،یک کولاک،به وسعت تاریخ،که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط