{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیالِ داشتنت

خیالِ داشتنت
منِ دیووانه را
خیالاتی کرده است
هرشب همین حوالی
با تو تمام خیابان را قدم میزنم،
در آغوش میگیرمت،
میبوسمت
و روی خالی ترین نیمکتِ شهر
موهای آشفته ات را نوازش میکنم
تا شاید خوابت ببرد
روی پاهای بیجانِ من
دیدگاه ها (۲)

‏هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد؟خسته ی من نیمه جانی داشت ...

وقتی انسانآرامش را در خود نیابدجستجوی آندر جای دیگر کار بیهو...

آدمهای صبوریکباره ترکتان میکنندآن هم وقتی که سخت مشغول اولوی...

#Jewel

رمان:خطوط پنهان

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط