The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹ ✨️🪐
"صدای موسیقی کلاسیک و ملایمی از پشت درهای عظیم و چوبی عمارت به گوش میرسید، اما این موسیقی برخلاف مهمانیهای معمولی، حسی از سنگینی و ابهت را منتقل میکرد. بادیگاردهای غولپیکری که با کتوشلوارهای یکدست سیاه جلوی ورودی ایستاده بودند، با نگاهی تیز و شکاک به هر کسی که وارد میشد خیره میشدند. سویون، ظاهرش را برای آخرین بار در صفحه گوشی چک کرد پایش را از تاکسی بیرون گذاشت. او دختری ریزجثه، با چشمانی درشت به رنگ قهوهای تیره، موهایی مشکی و پرپشت که تا بازویش میرسیدند بود. لباسی به رنگ سفید و کوتاه اما پوشیده به تن داشت. بالاخره نگاهش را از صفحه گوشی گرفت و به فضای رو به رویش دوخت. مراسمی که یکی از دوستانش ترتیب داده بود و سویون خیلی برای آن هیجان داشت. اما صحنهای که با آن مواجه شد برخلاف انتظار و تصوراتش بود. ابروهایش درهم رفت و لب هایش کمی جمع شد. دختر، با آن پیراهن سفیدِ کوتاهش که مثل یک شکوفه گیلاس وسط برف میدرخشید، جلوی در ایستاده بود. تضاد لباس معصومانه و جثه ظریف او با فضای سرد و تاریک عمارت، نگاه خیلیها را به سمتش جلب میکرد. او به خیال اینکه به مهمانی دوستانهاش رسیده، قدم به داخل گذاشت.
فضای داخلی عمارت با سنگهای مرمر سیاه و لوسترهای کریستالی عظیم تزئین شده بود. مردانی با چهرههای سنگی در گوشه و کنار مشغول پچپچ کردن بودند و اسلحه کلتی که از زیر کت برخی از آن ها دیده میشد، گویای همه چیز بود. اینجا نه خبری از بادکنکهای رنگی بود و نه دوستهای صمیمی سویون.
در طبقه دوم، پشت نردههای طلایی، مردی با چشمانی نافذ و سرد مثل یخ، ایستاده بود و لیوان نوشیدنیاش را در دست میفشرد. جئون جونگکوک، قدرتمندترین مرد آسیا، با همان جذبه همیشگیاش به جمعیت پایین نگاه میکرد. او معمولاً به هیچکس توجه نمیکرد، اما ورود ناگهانی دختری با لباس سفید که آشکارا به این دنیای سیاه تعلق نداشت، باعث شد ابروهایش را کمی درهم کشد."
"جونگکوک با صدایی بم و دستوری به دستیارش که کنارش ایستاده بود گفت":
«اون کیه؟ کی اجازه داده یه "فرشته" وارد این جهنم بشه؟»
"سویون حالا تازه متوجه نگاههای سنگین و فضای عجیب دور و برش شده بود، وسط سالن ایستاده بود و به دنبال چهرهای آشنا میگشت، غافل از اینکه خطرناکترین مرد شهر، از بالا روی او قفل شده است. او با تردید قدم بر میداشت و این فضا برایش عجیب و ناامن بود. با دیدن اسلحه کلت زیر کت برخی از مردان چشمانش از ترس و تعجب گشاد شدند. نفسش را در سینه حبس کرد گویی اینکار باعث نامرئی شدنش در این فضا میشد. دختر با دستهایی که کمی میلرزید، گوشیاش را محکم چنگ زد. نور صفحه گوشی روی چهره ظریف و نگرانش میافتاد. وقتی چشمانش دوباره روی آدرس چرخید، قلبش فرو ریخت؛ او دقیقا یک خیابان را اشتباه پیچیده بود. اینجا نه خانه دوستش بود و نه یک مهمانی ساده. اینجا شبیه به لانه شیر بود. سویون با دستپاچگی، لبههای پیراهن سفیدش را صاف کرد و سعی کرد بدون اینکه جلب توجه کند، پاشنههای کفشش را روی سنگهای مرمر به چرخش درآورد. او فقط میخواست از آن فضای سنگین که بوی سیگار برگ و چرم میداد، فرار کند. اما درست وقتی که چرخید تا به سمت در خروجی برود، دو مرد غولپیکر با سیمهایی که پشت گوششان بود، راه را سد کردند. آنها مثل دو دیوار زنده جلوی راه او سبز شدند....."
"در همین لحظه، صدای قدمهای منظم و سنگینی از روی پلههای مرمرین شنیده شد. صدای برخورد پاشنه کفشهای چرمی روی زمین، مثل شمارش معکوس یک بمب بود. جمعیت ناخودآگاه راه را باز کردند و سکوت مطلق سالن را فرا گرفت.
جئون جونگکوک، در حالی که دستهایش را در جیب شلوار پارچهای گرانقیمتش فرو برده بود، پایین آمد. نگاه سردش را از فاصله دور روی جثه ریز دختر دوخت. او با آن جذبه ترسناکش، چند قدمی سویون ایستاد. تفاوت قد آنها و تضاد رنگ سیاه لباس جئون با سفیدی لباس سویون، صحنه خیرهکنندهای ساخته بود. جئون با همان لحن سرد و خالی از احساس، اما با نفوذی که ستون فقرات هر کسی را میلرزاند، رو به سویون کرد."
—«اینجا موزه نیست که هر وقت راهتو گم کردی واردش بشی، دختر کوچولو... و اینجا دری نداره که به این راحتی بشه ازش خارج شد. وقتی وارد قلمروی من شدی، یعنی دعوتنامه داشتی... یا شاید هم فرستاده شدی که چیزی رو بدزدی؟»
"او کمی خم شد تا همسطح چشمهای دختر شود. بوی عطر تلخ و سردش در فضای بین آنها پیچید و ریههای دختر را پر کرد."
«کجا با این عجله؟»
Part¹ ✨️🪐
"صدای موسیقی کلاسیک و ملایمی از پشت درهای عظیم و چوبی عمارت به گوش میرسید، اما این موسیقی برخلاف مهمانیهای معمولی، حسی از سنگینی و ابهت را منتقل میکرد. بادیگاردهای غولپیکری که با کتوشلوارهای یکدست سیاه جلوی ورودی ایستاده بودند، با نگاهی تیز و شکاک به هر کسی که وارد میشد خیره میشدند. سویون، ظاهرش را برای آخرین بار در صفحه گوشی چک کرد پایش را از تاکسی بیرون گذاشت. او دختری ریزجثه، با چشمانی درشت به رنگ قهوهای تیره، موهایی مشکی و پرپشت که تا بازویش میرسیدند بود. لباسی به رنگ سفید و کوتاه اما پوشیده به تن داشت. بالاخره نگاهش را از صفحه گوشی گرفت و به فضای رو به رویش دوخت. مراسمی که یکی از دوستانش ترتیب داده بود و سویون خیلی برای آن هیجان داشت. اما صحنهای که با آن مواجه شد برخلاف انتظار و تصوراتش بود. ابروهایش درهم رفت و لب هایش کمی جمع شد. دختر، با آن پیراهن سفیدِ کوتاهش که مثل یک شکوفه گیلاس وسط برف میدرخشید، جلوی در ایستاده بود. تضاد لباس معصومانه و جثه ظریف او با فضای سرد و تاریک عمارت، نگاه خیلیها را به سمتش جلب میکرد. او به خیال اینکه به مهمانی دوستانهاش رسیده، قدم به داخل گذاشت.
فضای داخلی عمارت با سنگهای مرمر سیاه و لوسترهای کریستالی عظیم تزئین شده بود. مردانی با چهرههای سنگی در گوشه و کنار مشغول پچپچ کردن بودند و اسلحه کلتی که از زیر کت برخی از آن ها دیده میشد، گویای همه چیز بود. اینجا نه خبری از بادکنکهای رنگی بود و نه دوستهای صمیمی سویون.
در طبقه دوم، پشت نردههای طلایی، مردی با چشمانی نافذ و سرد مثل یخ، ایستاده بود و لیوان نوشیدنیاش را در دست میفشرد. جئون جونگکوک، قدرتمندترین مرد آسیا، با همان جذبه همیشگیاش به جمعیت پایین نگاه میکرد. او معمولاً به هیچکس توجه نمیکرد، اما ورود ناگهانی دختری با لباس سفید که آشکارا به این دنیای سیاه تعلق نداشت، باعث شد ابروهایش را کمی درهم کشد."
"جونگکوک با صدایی بم و دستوری به دستیارش که کنارش ایستاده بود گفت":
«اون کیه؟ کی اجازه داده یه "فرشته" وارد این جهنم بشه؟»
"سویون حالا تازه متوجه نگاههای سنگین و فضای عجیب دور و برش شده بود، وسط سالن ایستاده بود و به دنبال چهرهای آشنا میگشت، غافل از اینکه خطرناکترین مرد شهر، از بالا روی او قفل شده است. او با تردید قدم بر میداشت و این فضا برایش عجیب و ناامن بود. با دیدن اسلحه کلت زیر کت برخی از مردان چشمانش از ترس و تعجب گشاد شدند. نفسش را در سینه حبس کرد گویی اینکار باعث نامرئی شدنش در این فضا میشد. دختر با دستهایی که کمی میلرزید، گوشیاش را محکم چنگ زد. نور صفحه گوشی روی چهره ظریف و نگرانش میافتاد. وقتی چشمانش دوباره روی آدرس چرخید، قلبش فرو ریخت؛ او دقیقا یک خیابان را اشتباه پیچیده بود. اینجا نه خانه دوستش بود و نه یک مهمانی ساده. اینجا شبیه به لانه شیر بود. سویون با دستپاچگی، لبههای پیراهن سفیدش را صاف کرد و سعی کرد بدون اینکه جلب توجه کند، پاشنههای کفشش را روی سنگهای مرمر به چرخش درآورد. او فقط میخواست از آن فضای سنگین که بوی سیگار برگ و چرم میداد، فرار کند. اما درست وقتی که چرخید تا به سمت در خروجی برود، دو مرد غولپیکر با سیمهایی که پشت گوششان بود، راه را سد کردند. آنها مثل دو دیوار زنده جلوی راه او سبز شدند....."
"در همین لحظه، صدای قدمهای منظم و سنگینی از روی پلههای مرمرین شنیده شد. صدای برخورد پاشنه کفشهای چرمی روی زمین، مثل شمارش معکوس یک بمب بود. جمعیت ناخودآگاه راه را باز کردند و سکوت مطلق سالن را فرا گرفت.
جئون جونگکوک، در حالی که دستهایش را در جیب شلوار پارچهای گرانقیمتش فرو برده بود، پایین آمد. نگاه سردش را از فاصله دور روی جثه ریز دختر دوخت. او با آن جذبه ترسناکش، چند قدمی سویون ایستاد. تفاوت قد آنها و تضاد رنگ سیاه لباس جئون با سفیدی لباس سویون، صحنه خیرهکنندهای ساخته بود. جئون با همان لحن سرد و خالی از احساس، اما با نفوذی که ستون فقرات هر کسی را میلرزاند، رو به سویون کرد."
—«اینجا موزه نیست که هر وقت راهتو گم کردی واردش بشی، دختر کوچولو... و اینجا دری نداره که به این راحتی بشه ازش خارج شد. وقتی وارد قلمروی من شدی، یعنی دعوتنامه داشتی... یا شاید هم فرستاده شدی که چیزی رو بدزدی؟»
"او کمی خم شد تا همسطح چشمهای دختر شود. بوی عطر تلخ و سردش در فضای بین آنها پیچید و ریههای دختر را پر کرد."
«کجا با این عجله؟»
- ۸.۳k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط