{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وعده فراموش شده پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد ...

.
وعده فراموش شده پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد از او پرسید :آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد.
دیدگاه ها (۱)

.چون آتش عشق تو به جان دارد دلصد شعله شرر خود به زبان دارد د...

.در عصرِ ماهمه همیشه دیر می رسند !یکی به اتوبوس ،یکی به قطار...

.به زمستان خوش آمدید...فصل عاشقان واقعی ،دور افتاده ها ،دلشک...

پارت 12

### فصل دوم | پارت آخر: برای همیشه هشت نفر می مانند نویسنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط