{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت پیست

سکوت پیست

Part:¹⁰¹

(ویو جونگ کوک)

مری با همه دخترایی که تا الان بهشون برخوردم خیلی فرق داره
با اینکه اینقد اذیتش کردم بازم منو مقصر نمیدونه

اون لحظه نتونستم جلوی خودمو بگیرم
بغض داشت گلومو چنگ میزد

برای اینکه یکم اروم تر شم سرمو روی قفسه سینش گرفتم و محکم توی بغلش گرفتمش

بغلش واقعا آرامش بخش بود و اجازه دادم اشکام بریزه
اخرین باری که گریه کردم مال وقتی بود که هیوا کوچولو رو ازم دزدیدن

اما این چند وقت این دختر باعث شده دوباره اشکم در بیاد

اشکام داشت شدت میگرفت که دیگه نتونستم توی اون اتاق و کنارش بمونم

بلافاصله بدون گفتن حرفی پاشدم و اتاقو ترک کردم

توی حیاط رفتم و زیر یکی از درختا نشستم و چشامو به آسمون پر ستاره دوختم

اجازه دادم اشکام بخاطر دختر توی اتاقم بریزه

توی حال خودم بودم که با صدای اهم اهمی پشت سرم جا خوردم و سریع اشکامو پاک کردم

_کیه؟(جدی،سرد)

تهیونگ:اینقد مشتم محکم بود که بخاطرش داری گریه میکنی؟

_اهوم

تهیونگ اومدو کنارم نشست

تهیونگ:ایندفعه دلیل اشکات چیه؟

_دارم بهش اسیب میزنم
دست خودم نیست نمیتونم فراموش کنم اون بچه‌ی راکسونه

تهیونگ:حواست باشه انتقام جلوی چشاتو نگیره و باعث نشه ی عمر پشیمون باشی

نفس عمیقی کشیدم و دیگه ترجیح دادم چیزی نگم
واقعا دودل بودم و نمیدونستم باید چکار کنم

تهیونگ پاشد و رفت داخل منم پاشدم تا برم داخل که صدای قدمایی از پشت عمارت توجهمو جلب کرد

_کی اونجاست؟(جدی)

جوابی نگرفتم و فقط صدای قدما نزدیک تر میشد

یهو ی مرد کاملا سیاه پوش با نقابی مشکی که چهرش رو کامل پوشوندن بود ظاهر شد(از این ماسکا دزدی رو صورت طرفه)

با دیدن اون آدم ترسی بجونم افتاد
یاد اون روزی افتادم که هیوا رو ازم دزدیدن
اون مرد دقیقا همچین لباسایی پوشیده بود

_واقعا اومدی از این عمارت با اینهمه نگهبان و بادیگارد دزدی کنی؟(جدی)

‌...:معلومه که نه جئون

این عوضی ماسک صوتی زده بودو صداش رو تغییر داده بود تا نتونم بفهمم کیه

_فقط بگو چی میخوای(عصبی)

...:اوم نظرت چیه مری رو بدزدم ازت؟
همونجوری که هیوا رو ازت دزدیدن(خنده)

صدای خندش توی مغزم اکو شد‌
خوب میدونستم میخواد عصبی و حرصیم کنه

_عوضی فقط دلیل اینجا اومدنت چیه
معلومه کار بلدی ک تونستی از بین اینهمه نگهبان وارد عمارتم بشی!

...:اومدم اینجا تا حقیقت رو بهت بگم جئون!

_حقیقت چی؟

...:هیوا کوچولوت الان پیشته!
اون الان توی اتاقته و احتمالا خوابیده!(خنده)

با شنیدن این حرف انگار زمین از زیر پام کشیده شد
نفسم توی سینه حبس شد و قلبم ی ضربه محکم خورد
میخواستم چیزی بگم اما دهنم یاری نمیکرد فقط زل زده بودم بهش و نمیدونستم چکار کنم.


᯾..پایان فصل اول..᯾
دیدگاه ها (۸۰)

بانو حمایت شه💆🏻‍♀️💕@m.j_i.n

خانوم فیک نویسمون حمایت شه💅🏻@hana.s.m.b

سکوت پیستPart:¹⁰⁰با اینکه خیلی جلو رفته بودم بازم زدن پوماد ...

سکوت پیستPart:⁹⁹با این حرفم برق خاصی توی چشمای جونگ کوک نمای...

سکوت پیستPart:⁸¹_نه تو هیوا نیستی مطمئنم که هیوا نیستی+از کج...

سکوت پیستPart:⁹⁰وقتی این حرفو زدم نتونستم توی چشای تهیونگ نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط