وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...
وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...
part:②
از اون روز به بعد، سعی میکردم زیاد جلوی جونگکوک قرار نگیرم.
نه از روی ترس...
فقط دوست نداشتم کسی به خاطر لال بودنم احساس مسئولیت کنه.
چند روز بعد، موقع جابهجا کردن چند تا پرونده، یکی از پوشهها از دستم افتاد و همهی برگهها روی زمین پخش شد.
قبل از اینکه خم بشم، یک نفر کنارم زانو زد.
جونگکوک بود.
بدون اینکه چیزی بگه، برگهها رو یکییکی جمع کرد.
دفترچهم رو درآوردم و نوشتم:
«لازم نبود کمکم کنی.»
دفترچه رو گرفت، چند لحظه نگاهش کرد و زیر همون جمله نوشت:
«کمک کردن، ربطی به حرف زدن یا نزدن نداره.»
ناخودآگاه لبخند زدم.
اون اولین لبخند واقعی چند ماه اخیرم بود.
وقتی خواستم دفترچه رو ازش بگیرم، مکث کرد و پرسید:
«میتونم زبان اشاره یاد بگیرم؟»
از تعجب فقط بهش خیره شدم.
خیلیها از من میخواستن مثل بقیه باشم...
اما اون، میخواست خودش به دنیای من نزدیک بشه.
برای اولین بار احساس کردم شاید سکوت، همیشه هم تنهایی نباشهوقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...
part:②
از اون روز به بعد، سعی میکردم زیاد جلوی جونگکوک قرار نگیرم.
نه از روی ترس...
فقط دوست نداشتم کسی به خاطر لال بودنم احساس مسئولیت کنه.
چند روز بعد، موقع جابهجا کردن چند تا پرونده، یکی از پوشهها از دستم افتاد و همهی برگهها روی زمین پخش شد.
قبل از اینکه خم بشم، یک نفر کنارم زانو زد.
جونگکوک بود.
بدون اینکه چیزی بگه، برگهها رو یکییکی جمع کرد.
دفترچهم رو درآوردم و نوشتم:
«لازم نبود کمکم کنی.»
دفترچه رو گرفت، چند لحظه نگاهش کرد و زیر همون جمله نوشت:
«کمک کردن، ربطی به حرف زدن یا نزدن نداره.»
ناخودآگاه لبخند زدم.
اون اولین لبخند واقعی چند ماه اخیرم بود.
وقتی خواستم دفترچه رو ازش بگیرم، مکث کرد و پرسید:
«میتونم زبان اشاره یاد بگیرم؟»
از تعجب فقط بهش خیره شدم.
خیلیها از من میخواستن مثل بقیه باشم...
اما اون، میخواست خودش به دنیای من نزدیک بشه.
برای اولین بار احساس کردم شاید سکوت، همیشه هم تنهایی نباشهوقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...
- ۱.۵k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط