{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌‌

‌‌

تو کیستی که صدایت به آب می‎ماند
تبسّمت به گل آفتاب می‎ماند

تنت به پیرهن صورتی و دامن سرخ
به تُنگ نیمه‎پری از شراب می‎ماند

به پشت چشم تو آن سایه‎های رنگارنگ
به نقش قوسِ قُزح در حباب می‎ماند

تو را شبی سر راهی دو لحظه دیدن و بعد
به خانه یاد تو کردن به خواب می‎ماند

از آن تبسّم نوشت به سینه یادی ماند
چو برگ گل که به لای کتاب می‎ماند

کسی که شعر تو را گفت نشئه‎ی سخنش
به مستی میِ بی‎رنگ ناب می‎ماند...

#یداله_مفتون_امینی
  ‌‌‎‌‌‌‎‌‌

دیدگاه ها (۰)

‌#دیالوگری: دیگه حتی رُفقام هم نمیخوان با من حرف بزنن!اِدی: ...

‌شب به پایان راهش نزدیک می‌شودما را هرگز خوابی نیست.بیدار می...

‌ای شب به من بگو...اکنون ستاره‌ها...نجواگران مرثیه ی عشق کیس...

‌رفتی و دل بردی و جان من از غم سوختیبازگرد آخر، که چندین ظلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط