👑 پارت بیستم👑
👑 پارت بیستم👑
💗 ماتینا💗
داشتم میرفتم که با شنیدن اسمم برگشتم...
سونیا_ما،ما،ماتینا خو،خودتی؟
_من شمارو میشناسم؟
سونیا_پشت مدرسه....پیش دسشویی ها...یادته؟
_وایییی خودتییییی؟؟؟؟
سونیا_اره حالا بیا بریم من برسونمت
_مگه ماشین داری؟
سونیا_نه با تاکسی میریم دیه
_نمیخواد خواهری من ماشین دارم با ماشین من میریم توام میرسونم
سونیا_مزاحم نباشیم
یکی زدم تو سرشو گفتم:
_ببند باو نمیشه بات درست حرف زداااا
سونی_ای وااایییی باوشه بریم دیگه...
_راستی سونی از مژی و پژی(مژگان_مژده_چون قاطی نشن میگیم مژی و پژی)چخبر؟خبر نداری کجان؟
سونی_چرا بابا تو همین دانشگان...راستی تو چشمات انگاری ابی نبودن یا من اشتباه میکنم؟؟
به تته و پته افتادم و با من و من گفتم:
_خب خب لنز نهادم دیگه چشمم میزنن
و خنده زوریی کردم اونم وقتی دید تمایلی به حرف زدن ندارم دلخور روشو کرد اونطرف و به بیرون نگاه کرد که یهو گوشیش زنگ خورد....با ذوق جواب داد:
سونیا_الو سلام عزیزم خوبی
اوووف فک کنم رل جدیدشه تو دبیرستانم همینطور بود😂
_.....
سونیا_مرسی گلم
اووووق😷
_.....
سونی قیافش ناراحت شدو گفت:
_نه سیاوش جون نمیشه فهلا خدافظ.....
_......
و قط کرد قیافه ناراحتی داشت....
_کی تونسته اجی سونیای قوی و دلیر من رو که از درخت و دیوارای بلند مدرسه بالا میرفت رو ناراحت کنه؟برم بکشمش؟؟...
با یاداوری خاطرات گذشته لبخند محوی رو لبش اومد منم که همین رو میخواستم یه لبخند گشااااد زدم که لبم که زخم بود خون اومد😢 با یه دستمال پاکش کردم و سوالی نگاش کردم که پوفی کشید و شروع کرد:
سونیا_میخواستم برم پیش سیا(رلش_دوست پسرش)ولی نمیدونم چجوری برم😪
هیچوقت برای این چیزا ناراحت نمیشد پس چرا الان اینجوری میکنه؟
مشکوک نگاش کردم و گفتم
_دوسش داری؟
سونی با خجالت گفت:
سونیا_راستش...اوم راسش اره(:
بغلش کردم که صدای بوقی شنیدم درجا فرمونو چرخوندم و رفتم جاده خاکی و نفس عمیقی کشیدم....به سمت سونیا برگشتم که دیدم رنگش پریده و دستش به گلوشه و به کیفش اشاره کرد کیفش رو چنگ زدم و اسپری رو بهش دادم هرچی اسپری رو تکون داد چیزی نیومد وقتی دید تموم شدی با چشمای اشکی بهم نگاه کرد و با زور کلمه های ادا کرد:
سونیا_ب..رو...دا...روخ..خانه....
استارت ماشین رو زدم که روشن نشد....فک کنم اسم داشت.....
اولین کاری که به ذهنم رسید رو انجام دادم.....
گوشیش رو برداشتم رمز داشت حدس میزدم اسم سیاوش باشه که خداروشکر درست بود....
زنگ زدم به سیاوش که اسمشو my love سیو کرده بود و بعد یه بوق یه صدای گیرایی بلند شد....
سیاوش_جانم؟!
_الو؟الو اقا سیاوش لطفا کمکمون کنید جون سونیا در خطره لطفا به این ادرسی که میگم بیاید و....
ادرس رو که گفتم به صدای نگرانش توجه نکردم و با چشمای اشک الودم نگاهی به سونیا کردم دو سال بود گریه نکرده بودم و قسم خورده بودم که گریه نکنم ولی خالا قسمم رو شکسته بودم بخاطر عزیز ترین کسم....
با رسیدن ماشین سیاوش که یه bmw بود سریع از ماشین پیاده شدم میخواستم به تیپ و قیافش توجه کنم کنم که یه تشر به خودم زدم و التماسی و اشکایی که رو گونم سرازیر شده بودن نگاهی به سیاوش کردم که.....
💗 ماتینا💗
داشتم میرفتم که با شنیدن اسمم برگشتم...
سونیا_ما،ما،ماتینا خو،خودتی؟
_من شمارو میشناسم؟
سونیا_پشت مدرسه....پیش دسشویی ها...یادته؟
_وایییی خودتییییی؟؟؟؟
سونیا_اره حالا بیا بریم من برسونمت
_مگه ماشین داری؟
سونیا_نه با تاکسی میریم دیه
_نمیخواد خواهری من ماشین دارم با ماشین من میریم توام میرسونم
سونیا_مزاحم نباشیم
یکی زدم تو سرشو گفتم:
_ببند باو نمیشه بات درست حرف زداااا
سونی_ای وااایییی باوشه بریم دیگه...
_راستی سونی از مژی و پژی(مژگان_مژده_چون قاطی نشن میگیم مژی و پژی)چخبر؟خبر نداری کجان؟
سونی_چرا بابا تو همین دانشگان...راستی تو چشمات انگاری ابی نبودن یا من اشتباه میکنم؟؟
به تته و پته افتادم و با من و من گفتم:
_خب خب لنز نهادم دیگه چشمم میزنن
و خنده زوریی کردم اونم وقتی دید تمایلی به حرف زدن ندارم دلخور روشو کرد اونطرف و به بیرون نگاه کرد که یهو گوشیش زنگ خورد....با ذوق جواب داد:
سونیا_الو سلام عزیزم خوبی
اوووف فک کنم رل جدیدشه تو دبیرستانم همینطور بود😂
_.....
سونیا_مرسی گلم
اووووق😷
_.....
سونی قیافش ناراحت شدو گفت:
_نه سیاوش جون نمیشه فهلا خدافظ.....
_......
و قط کرد قیافه ناراحتی داشت....
_کی تونسته اجی سونیای قوی و دلیر من رو که از درخت و دیوارای بلند مدرسه بالا میرفت رو ناراحت کنه؟برم بکشمش؟؟...
با یاداوری خاطرات گذشته لبخند محوی رو لبش اومد منم که همین رو میخواستم یه لبخند گشااااد زدم که لبم که زخم بود خون اومد😢 با یه دستمال پاکش کردم و سوالی نگاش کردم که پوفی کشید و شروع کرد:
سونیا_میخواستم برم پیش سیا(رلش_دوست پسرش)ولی نمیدونم چجوری برم😪
هیچوقت برای این چیزا ناراحت نمیشد پس چرا الان اینجوری میکنه؟
مشکوک نگاش کردم و گفتم
_دوسش داری؟
سونی با خجالت گفت:
سونیا_راستش...اوم راسش اره(:
بغلش کردم که صدای بوقی شنیدم درجا فرمونو چرخوندم و رفتم جاده خاکی و نفس عمیقی کشیدم....به سمت سونیا برگشتم که دیدم رنگش پریده و دستش به گلوشه و به کیفش اشاره کرد کیفش رو چنگ زدم و اسپری رو بهش دادم هرچی اسپری رو تکون داد چیزی نیومد وقتی دید تموم شدی با چشمای اشکی بهم نگاه کرد و با زور کلمه های ادا کرد:
سونیا_ب..رو...دا...روخ..خانه....
استارت ماشین رو زدم که روشن نشد....فک کنم اسم داشت.....
اولین کاری که به ذهنم رسید رو انجام دادم.....
گوشیش رو برداشتم رمز داشت حدس میزدم اسم سیاوش باشه که خداروشکر درست بود....
زنگ زدم به سیاوش که اسمشو my love سیو کرده بود و بعد یه بوق یه صدای گیرایی بلند شد....
سیاوش_جانم؟!
_الو؟الو اقا سیاوش لطفا کمکمون کنید جون سونیا در خطره لطفا به این ادرسی که میگم بیاید و....
ادرس رو که گفتم به صدای نگرانش توجه نکردم و با چشمای اشک الودم نگاهی به سونیا کردم دو سال بود گریه نکرده بودم و قسم خورده بودم که گریه نکنم ولی خالا قسمم رو شکسته بودم بخاطر عزیز ترین کسم....
با رسیدن ماشین سیاوش که یه bmw بود سریع از ماشین پیاده شدم میخواستم به تیپ و قیافش توجه کنم کنم که یه تشر به خودم زدم و التماسی و اشکایی که رو گونم سرازیر شده بودن نگاهی به سیاوش کردم که.....
- ۲.۷k
- ۲۰ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط