*****انکه ناز مرا میکشید مادر بود*******
*****انکه ناز مرا میکشید مادر بود*******
زن همسایه از پنجره براحتی میتونست خونه روبرو رو ببینه,خونه روبرو متعلق به مادز و دو فرزندش بود
مادر اونروز از بیمارستلن محل کارش به خونه برگشته و به اصرار بچه ها با اونا مشغول بازی دزد و پلیس شده بود .بچه ها با شادی دستاشون رو شبیه تفنگ کرده و به مادرشون شلیک میکردند .زن همسایه هم همه چی رو میدید .در یک لحظه مادر دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت :وای خدای من ,منو با تیر زدید و وسط اشمزخونه خودش رو دوی زمین انداخت .بچه ها با خوشحالی دورش میچرخیدند و شادی میکردند چند دقیقه ای گذشت ولی مادر از روی زمین بلند نشد زن همسایه که شاهد این ماجرا بود دلواپس شد .اخه زمان طولانی تر از یک بازی کودکانه شده بود با خودش گفت :حتما اتفاقی افتاده .به سرعت به طرف خونه همسایه رفت و در رو محکم کوبید چند لحظه بعد در باز شد مادر در حالیکه بچه ها دورش بودند با چشمهای خواب الود در رو باز کرد.زن همسایه با تعجب ماحرا رو تعریف کرد و سوال کرد?مادر بچه ها خندید وگفت*****راستش روزها که از بیمارستان به خونه برمیگردم خیلی خیلی خستم اما نمیتونم درخواست بچه ها رو برای بازی رد کنم و تنها وقتی که میتونم چرت کوتاهی بزنم همون وقته که ا تیر خوردم و روی زمین افتادم******
مادرم دوستت دارم
مادر سایه خدا روی زمین
دوستان اگر خوشبختی دنیا و اخرت رو میخواید از دعای خیر این سایه خدا غافل نشید.
ارادتمند همتون عمو سعید
زن همسایه از پنجره براحتی میتونست خونه روبرو رو ببینه,خونه روبرو متعلق به مادز و دو فرزندش بود
مادر اونروز از بیمارستلن محل کارش به خونه برگشته و به اصرار بچه ها با اونا مشغول بازی دزد و پلیس شده بود .بچه ها با شادی دستاشون رو شبیه تفنگ کرده و به مادرشون شلیک میکردند .زن همسایه هم همه چی رو میدید .در یک لحظه مادر دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت :وای خدای من ,منو با تیر زدید و وسط اشمزخونه خودش رو دوی زمین انداخت .بچه ها با خوشحالی دورش میچرخیدند و شادی میکردند چند دقیقه ای گذشت ولی مادر از روی زمین بلند نشد زن همسایه که شاهد این ماجرا بود دلواپس شد .اخه زمان طولانی تر از یک بازی کودکانه شده بود با خودش گفت :حتما اتفاقی افتاده .به سرعت به طرف خونه همسایه رفت و در رو محکم کوبید چند لحظه بعد در باز شد مادر در حالیکه بچه ها دورش بودند با چشمهای خواب الود در رو باز کرد.زن همسایه با تعجب ماحرا رو تعریف کرد و سوال کرد?مادر بچه ها خندید وگفت*****راستش روزها که از بیمارستان به خونه برمیگردم خیلی خیلی خستم اما نمیتونم درخواست بچه ها رو برای بازی رد کنم و تنها وقتی که میتونم چرت کوتاهی بزنم همون وقته که ا تیر خوردم و روی زمین افتادم******
مادرم دوستت دارم
مادر سایه خدا روی زمین
دوستان اگر خوشبختی دنیا و اخرت رو میخواید از دعای خیر این سایه خدا غافل نشید.
ارادتمند همتون عمو سعید
- ۲.۳k
- ۲۴ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط