#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 19🦤
جونگکوک چیزی نگفت
{چی رو تغییر بده؟}
صدایم لرزید
مرد به من نگاه کرد
{اون شب}
{کدوم شب؟}
{شبی که مادرت شاهد قتل بود}
قلبم فشرده شد
{من اون شب کجا بودم؟}
مرد لبخند زد
{خودت بهتر از هر کسی میدونی}
{من یادم نمیاد}
{میدونم}
یک قدم جلو اومد
{برای همین پنج سال صبر کردم}
یونگی با اخم گفت:
{چی میخوای؟}
مرد به او نگاه کرد
{همون چیزی که همیشه میخواستم}
{چی؟}
این بار مرد مستقیم به من نگاه کرد
{حقیقت}
باد سردی از بینمان عبور کرد
{چه حقیقتی؟}
مرد آرام گفت:
{اینکه اون شب واقعا چه اتفاقی افتاد}
سونگ هو ناگهان گفت:
{تو حق نداری ازش چیزی بخوای}
مرد سرش را به سمت او چرخاند
{من؟}
خنده ی کوتاهی کرد
{من حق ندارم؟}
چهره اش سرد شد
{بعد از کاری که شما با من کردید؟}
جونگکوک اخم کرد
{ما هیچ کاری با تو نکردیم}
مرد برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد
بعد گفت:
{پس چرا من مردم؟}
سکوت
یونگی آرام گفت:
{تو گفتی اون جسد، جسد تو نبوده}
{نبوده}
{پس چه اتفاقی افتاده؟}
مرد لبخند زد.
{میخواید بدونید؟}
هیچ کس جواب نداد
مرد به آرامی به سمت ساختمان مدرسه برگشت
{پس بیاید داخل}
جونگکوک فوراگفت:
{نه}
مرد ایستاد
{نه؟}
{ما دنبالت نمیایم}
مرد به آرامی برگشت
{پس اتیلدا هیچ وقت حقیقت رو نمیفهمه}
همه ساکت شدیم
من به جونگکوک نگاه کردم نگران بود ولی
من باید حقیقت را میفهمیدم
{من میرم}
{اتیلدا، نه}
{من باید بدونم}
{اون میتونه دروغ بگه}
{تو هم پنج ساله داری از من حقیقت رو پنهان میکنی}
جونگکوک ساکت شد
حرفم به او برخورد
اما این بار عقب نکشیدم
{من میرم}
سونگ هو آرام گفت:
{اتیلدا، این کار خطرناکه}
به او نگاه کردم
{همه چیز از وقتی وارد این مدرسه شدم خطرناک شده}
چند ثانیه سکوت کرد
بعد در حالی که نگاهش هنوز به مرد بود، گفت:
{پس تنها نمیری}
جونگکوک با عصبانیت به برادرش نگاه کرد
{تو دیوونهای؟}
سونگ هو جواب داد:
{احتمالا}
مرد دوباره لبخند زد
{پس تصمیم گرفتید}
در مدرسه را بیشتر باز کرد
تاریکی داخل ساختمان دهان باز کرده بود
و من...
برای اولین بار حس کردم شاید تمام جواب هایی که دنبالش بودم، همینجا منتظر من هستند
اما درست قبل از اینکه وارد شوم...
مرد آرام کنار گوشم گفت:
{فقط یک چیز رو یادت باشه}
ایستادم
{چی؟}
مرد لبخند زد.
{هر چیزی که یادت میاد... لزوما حقیقت نیست}
و بعد وارد تاریکی شد
...🦖⚧
چلاا حمایتت هاتون کم شدهه سومی ناراحت میشه نکنیددد بچم گوناه دارههه
اها راستی ببخشید اگه خودم پارت نذاشتم مریضم نمیتونم بنویسم نمیتونم تکون بخورم چه برسه بنویسم
𝗽𝗮𝗿𝘁 19🦤
جونگکوک چیزی نگفت
{چی رو تغییر بده؟}
صدایم لرزید
مرد به من نگاه کرد
{اون شب}
{کدوم شب؟}
{شبی که مادرت شاهد قتل بود}
قلبم فشرده شد
{من اون شب کجا بودم؟}
مرد لبخند زد
{خودت بهتر از هر کسی میدونی}
{من یادم نمیاد}
{میدونم}
یک قدم جلو اومد
{برای همین پنج سال صبر کردم}
یونگی با اخم گفت:
{چی میخوای؟}
مرد به او نگاه کرد
{همون چیزی که همیشه میخواستم}
{چی؟}
این بار مرد مستقیم به من نگاه کرد
{حقیقت}
باد سردی از بینمان عبور کرد
{چه حقیقتی؟}
مرد آرام گفت:
{اینکه اون شب واقعا چه اتفاقی افتاد}
سونگ هو ناگهان گفت:
{تو حق نداری ازش چیزی بخوای}
مرد سرش را به سمت او چرخاند
{من؟}
خنده ی کوتاهی کرد
{من حق ندارم؟}
چهره اش سرد شد
{بعد از کاری که شما با من کردید؟}
جونگکوک اخم کرد
{ما هیچ کاری با تو نکردیم}
مرد برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد
بعد گفت:
{پس چرا من مردم؟}
سکوت
یونگی آرام گفت:
{تو گفتی اون جسد، جسد تو نبوده}
{نبوده}
{پس چه اتفاقی افتاده؟}
مرد لبخند زد.
{میخواید بدونید؟}
هیچ کس جواب نداد
مرد به آرامی به سمت ساختمان مدرسه برگشت
{پس بیاید داخل}
جونگکوک فوراگفت:
{نه}
مرد ایستاد
{نه؟}
{ما دنبالت نمیایم}
مرد به آرامی برگشت
{پس اتیلدا هیچ وقت حقیقت رو نمیفهمه}
همه ساکت شدیم
من به جونگکوک نگاه کردم نگران بود ولی
من باید حقیقت را میفهمیدم
{من میرم}
{اتیلدا، نه}
{من باید بدونم}
{اون میتونه دروغ بگه}
{تو هم پنج ساله داری از من حقیقت رو پنهان میکنی}
جونگکوک ساکت شد
حرفم به او برخورد
اما این بار عقب نکشیدم
{من میرم}
سونگ هو آرام گفت:
{اتیلدا، این کار خطرناکه}
به او نگاه کردم
{همه چیز از وقتی وارد این مدرسه شدم خطرناک شده}
چند ثانیه سکوت کرد
بعد در حالی که نگاهش هنوز به مرد بود، گفت:
{پس تنها نمیری}
جونگکوک با عصبانیت به برادرش نگاه کرد
{تو دیوونهای؟}
سونگ هو جواب داد:
{احتمالا}
مرد دوباره لبخند زد
{پس تصمیم گرفتید}
در مدرسه را بیشتر باز کرد
تاریکی داخل ساختمان دهان باز کرده بود
و من...
برای اولین بار حس کردم شاید تمام جواب هایی که دنبالش بودم، همینجا منتظر من هستند
اما درست قبل از اینکه وارد شوم...
مرد آرام کنار گوشم گفت:
{فقط یک چیز رو یادت باشه}
ایستادم
{چی؟}
مرد لبخند زد.
{هر چیزی که یادت میاد... لزوما حقیقت نیست}
و بعد وارد تاریکی شد
...🦖⚧
چلاا حمایتت هاتون کم شدهه سومی ناراحت میشه نکنیددد بچم گوناه دارههه
اها راستی ببخشید اگه خودم پارت نذاشتم مریضم نمیتونم بنویسم نمیتونم تکون بخورم چه برسه بنویسم
- ۴.۵k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط