#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 21🦤
صدای قدمی ازطبقه ی بالاآمد.هرچهارنفر سرمان رابالا گرفتیم
یک قدم
بعدقدمی دیگر
جونگکوک زیرلب گفت:
{اونجاست}
به سمت پله ها رفت
اما سونگ هو دستش راگرفت
{نه}
جونگکوک اول به دستشان نگاکردبعد به او نگاه کرد
{چیه؟}
سونگ هو بانگرانی به چشم های برادرش که سردنگاهش میکردانداخت وآرام گفت
{ازاون پله ها نرو}
{چرا؟}
سونگ هو به پله ها خیره شد
{چون اون شب...}
صدایش آرام شد
{من ازهمین پله هاپایین اومدم}
سکوت
{و وقتی رسیدم پایین...}
سونگ هو نفس عمیقی کشیدبه اتیلدا نگاه کرد
{مادرت رودیدم}
قلبم ایستاد
{اینجا؟}
سرش راتکان داد
{اره..}
{اون شب مادرم اینجابود؟}
{هوم}
{تنها؟}
سونگ هونگاهش رابه من دوخت
{نه}
صدای قدم ها ازطبقه ی بالاقطع شد
من به تاریکی خیره شدم
{پس کی باهاش بود؟}
سونگ هوجواب نداد
جونگکوک با صدای آرامی گفت:
{سونگ هو}
سونگ هو نگاهش کرد
جونگکوک ادامه داد:
{دیگه وقتشه}
سونگ هو چندلحظه ساکت ماند
بعد به من نگاه کرد
{مادرت با یک دختر بود}
اتیلداگیج به جونگکوک سونگ هو نگاه میکرد
{چه دختری؟}
سونگ هو گفت:
{یک دختر۱۴ ساله}
نفس درسینه ام حبس شد
{اسمش چی بود؟}
سونگ هو جواب نداد
اما این بار...
جونگکوک جواب رامیدانست
نگاهش راپایین انداخت
من به او خیره شدم
{اسمش چی بود؟}
هیچ کس چیزی نگفت
{جونگکوک}
صدایم لرزید
{اسم اون دختر چی بود؟}
جونگکوک آرام گفت:
{اتیلدا*}
تمام صداهای اطرافم محو شدن
راهرو
پله ها
باد
همه چیز
{من؟}
سونگ هو سرش راتکان داد
{اره}
{من اون شب اینجابودم؟}
{بله}
{بامادرم؟}
{اره}
چندقدم عقب رفتم
سرم شروع به دردگرفتن کرد
و ناگهان...
یک تصویر
فقط برای یک لحظه
یک راهروی تاریک
دست مادرم که دستم راگرفته بود
صدای قدم هایی پشت سرمان
و صدایی که آرام میگفت:
{بدو، اتیلدا!}
چشم هایم رابستم
جونگکوک متوجه شدو سریع واکنش نشان داد
{اتیلدا؟}
صدای جونگکوک راشنیدم
اماتصویرهنوزجلوی چشمم بود
مادرم داشت میدوید
من هم بااومیدویدم
و پشت سرمان...
یک نفرداشت نزدیک میشد
صدای مردی
{تو نمیتونی برای همیشه ازمن فرار کنی}
چشم هایم رابازکردم
نفس نفس میزدم
جونگکوک نگران مقابلم ایستاده بود
{چیشد،حالت خوبه؟}
دستم را روی سرم گذاشتم
{من... یه چیزی دیدم کوکی}
اتیلدا برای اولین بار جونگکوک راکوکی صدا میکردبرای هردوحس عجیبی بود
سونگ هو آرام پرسید:
{چی؟}
جونگکوک بعدحرف سونگ هو برگشت به اتیلدانگاه کرد گفت
{اگه برات سخته اروم اروم بگو باشه؟}
به هر سه شان نگاه کردم
{من خوبم، من و مادرم داشتیم فرار میکردیم}
سونگ هو رنگش پرید
{از کی؟}
لب بازکردم
اماقبل ازاینکه جواب بدهم...
صدایی ازپشت سرمان آمد
{ازمن}
همه مان برگشتیم
مرد در انتهای راهرو ایستاده بود
اما این بار تنها نبود...
.... 🦖⚧
بفرماییداینم پارت ببخشیدیکم دیرشدسرم شلوغه
شرایطم گیسوخوشگلم بهتون میگه
ـــــ
۵۵ لایک ۲۰ بازنشر برسونید
𝗽𝗮𝗿𝘁 21🦤
صدای قدمی ازطبقه ی بالاآمد.هرچهارنفر سرمان رابالا گرفتیم
یک قدم
بعدقدمی دیگر
جونگکوک زیرلب گفت:
{اونجاست}
به سمت پله ها رفت
اما سونگ هو دستش راگرفت
{نه}
جونگکوک اول به دستشان نگاکردبعد به او نگاه کرد
{چیه؟}
سونگ هو بانگرانی به چشم های برادرش که سردنگاهش میکردانداخت وآرام گفت
{ازاون پله ها نرو}
{چرا؟}
سونگ هو به پله ها خیره شد
{چون اون شب...}
صدایش آرام شد
{من ازهمین پله هاپایین اومدم}
سکوت
{و وقتی رسیدم پایین...}
سونگ هو نفس عمیقی کشیدبه اتیلدا نگاه کرد
{مادرت رودیدم}
قلبم ایستاد
{اینجا؟}
سرش راتکان داد
{اره..}
{اون شب مادرم اینجابود؟}
{هوم}
{تنها؟}
سونگ هونگاهش رابه من دوخت
{نه}
صدای قدم ها ازطبقه ی بالاقطع شد
من به تاریکی خیره شدم
{پس کی باهاش بود؟}
سونگ هوجواب نداد
جونگکوک با صدای آرامی گفت:
{سونگ هو}
سونگ هو نگاهش کرد
جونگکوک ادامه داد:
{دیگه وقتشه}
سونگ هو چندلحظه ساکت ماند
بعد به من نگاه کرد
{مادرت با یک دختر بود}
اتیلداگیج به جونگکوک سونگ هو نگاه میکرد
{چه دختری؟}
سونگ هو گفت:
{یک دختر۱۴ ساله}
نفس درسینه ام حبس شد
{اسمش چی بود؟}
سونگ هو جواب نداد
اما این بار...
جونگکوک جواب رامیدانست
نگاهش راپایین انداخت
من به او خیره شدم
{اسمش چی بود؟}
هیچ کس چیزی نگفت
{جونگکوک}
صدایم لرزید
{اسم اون دختر چی بود؟}
جونگکوک آرام گفت:
{اتیلدا*}
تمام صداهای اطرافم محو شدن
راهرو
پله ها
باد
همه چیز
{من؟}
سونگ هو سرش راتکان داد
{اره}
{من اون شب اینجابودم؟}
{بله}
{بامادرم؟}
{اره}
چندقدم عقب رفتم
سرم شروع به دردگرفتن کرد
و ناگهان...
یک تصویر
فقط برای یک لحظه
یک راهروی تاریک
دست مادرم که دستم راگرفته بود
صدای قدم هایی پشت سرمان
و صدایی که آرام میگفت:
{بدو، اتیلدا!}
چشم هایم رابستم
جونگکوک متوجه شدو سریع واکنش نشان داد
{اتیلدا؟}
صدای جونگکوک راشنیدم
اماتصویرهنوزجلوی چشمم بود
مادرم داشت میدوید
من هم بااومیدویدم
و پشت سرمان...
یک نفرداشت نزدیک میشد
صدای مردی
{تو نمیتونی برای همیشه ازمن فرار کنی}
چشم هایم رابازکردم
نفس نفس میزدم
جونگکوک نگران مقابلم ایستاده بود
{چیشد،حالت خوبه؟}
دستم را روی سرم گذاشتم
{من... یه چیزی دیدم کوکی}
اتیلدا برای اولین بار جونگکوک راکوکی صدا میکردبرای هردوحس عجیبی بود
سونگ هو آرام پرسید:
{چی؟}
جونگکوک بعدحرف سونگ هو برگشت به اتیلدانگاه کرد گفت
{اگه برات سخته اروم اروم بگو باشه؟}
به هر سه شان نگاه کردم
{من خوبم، من و مادرم داشتیم فرار میکردیم}
سونگ هو رنگش پرید
{از کی؟}
لب بازکردم
اماقبل ازاینکه جواب بدهم...
صدایی ازپشت سرمان آمد
{ازمن}
همه مان برگشتیم
مرد در انتهای راهرو ایستاده بود
اما این بار تنها نبود...
.... 🦖⚧
بفرماییداینم پارت ببخشیدیکم دیرشدسرم شلوغه
شرایطم گیسوخوشگلم بهتون میگه
ـــــ
۵۵ لایک ۲۰ بازنشر برسونید
- ۱.۹k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط