{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک وقت هایی هست دلت میخواهد با صدای بلند قربان صدقه ی چشم

یک وقت هایی هست دلت میخواهد با صدای بلند قربان صدقه ی چشم های سیاهش بروی..
اما مگر میشود!
یک وقتایی هم اما هست آنقدر دلخوری که میخواهی دلخوریت را فریاد بزنی...
اما باز هم مگر میشود..
یک وقتایی هم هست که احوال دلت را می‌پرسد و تو با لبخند همیشگی جواب همیشگی را میدهی
اما میدانی که این لبخند همیشگی و جواب همیشگی نیست!
کاش میشد با صدای بلند قربان صدقه ی چشمان سیاهت بروم کاش
میشد دلخوری هایم را فریاد بزنم..
کاش میشد به جای آن لبخند همیشگی اینبار بگویم حالم خوب نیست.
کمی حواست به من باشد
کاش میشد بفهمی بدجور میخواهمت...
دوست داشتنی که شاید همیشه گفتنی نیست! فهمیدنیست
دیدگاه ها (۴)

رمان سوکوکو پارت ۱چشم ها دروغ نمیگویند پرتوی افتاب که از شیش...

فیک : بین راندها

برده عمارت جئون

چندپارتی جین

وارث تاریکی!

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 24صدای شلیک همه‌ی عمارت را در سکوت فرو برد.چن...

#in_your_eyespart_9۸ویو کایلا "غروب"از وقتی نتیجه‌ی تست...

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط