{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۳۴ (⁠♡)



خيلي خسته بودم..
لباس عوض کردم و بیحال بالشت و پتویی برداشتم و رفتم تو سالن و روي مبل دراز کشیدم و تلویزیون
رو روشن کردم.
اروم چشمام سنگین شد و همونجور که تلویزیون
روشن بود خوابم برد.
با صداي چرخش محو کليد خيلي خواب الود اخم کردم و بیشتر سرمو تو بالشت فرو کردم. هنوز صداي تلويزيون ميومد..
از خنکی هوا و بالشت اخمم اروم باز شد و لبخندي
رو لبم نقش بست.يهو صداي تلويزيون قطع شد.غرق احساس نیاز به خواب چشمامو بسته داشتم.صداي نفس خيلي عميقي تو گوشم پیچید و بعد انگشتي اروم و خيلي نرم روي لبم گذاشته شد.واه..يعني جیمینه؟
داره چیکار میکنه؟ انگشتش رو برداشت و انگار بلند شد و رفت.
گنگ و اروم چشمامو باز کردم. کسي نبود. انگشتش رو ساده و بدون تکون گذاشت رو لبم و برداشت؟ چه کاریه؟ |||چه کاریه؟ لبامو جمع کردم و باز چشمامو بستم و خيلي زود خوابم برد. اروم چشمامو باز کردم.
اخيش..خستگیم یه کم رفع شده بود با خمیازه بلندينشستم و دستامو از هم باز کردم که یهو جیمز با موهاي ژولیده و تیشرت و شلوار خونگي
سمت سالن اومد.تند صاف شدم و دهنمو جمع کردم و سریع گفتم:سلام..کي اومدي؟ سر تکون داد و گفت:يکي دوساعتي هست..
کسل بود..حوصله کار نداشتی؟ سر تكون داد و روي مبل نشست و تلویزیون رو روشن کرد. بالشت و پتومو برداشتم و رفتم سمت اتاق و انداختمشون داخل رو تخت و ابي به دست و روم زدم و رفتم بیرون.
بي حوصله شبکه هاي تلویزیون رو بالا و پایین میکرد. رفتم سمت اشپزخونه و گفتم: چيزي جدي گفت: نه...
یه جوري بود.
چشماش خستگی رو داد میزد اروم گفتم نگران ..نورام جوزف شیر خوردنش رو چیکار میکنه؟
جیمین : -حرف زدم باهاش گفتم شیر نخورد بیارتش
اینجا..
خونه جدید گرفته؟
سر تکون داد و گفت اره انگار
فك كردم امروز که جیمین خونه است بهترین فرصته که حرف نقاشی رو پیش بکشم و از این حال و هوا هم خارجش کنم. جعبه مدادرنگي هاي خوشگلم
داره خاک میخوره اما..
دلو زدم به دریا و اروم رفتم کنارش رو کاناپه
نشستم.
نگاه کوتاه و ریز زیرچشمي بهم انداخت و باز بي
تفاوت به روبروش خیره شد.. اروم گفتم میدونم حوصله نداري ولي. كمي
کلافه گفت: نه..خوبم.. چیه؟ يه چيزي بگم؟ جدي گفت: بگو...
خيره و بي حرف نگاش کردم. کج نگام کرد و کلافه گفت چیه؟چـ محتاط گفتم:فقط.. نه نگو.. شده؟
سرشو چرخوند و خیره شد تو چشمام.
ام
دیدگاه ها (۹)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۳۵ (⁠♡) تلخ گفت: خیلی وقته نم...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۳۶ (⁠♡) مظلوم گفتم گفتی قبل دی...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۳۳ (⁠♡)بعد.. صبحانه نخوردیم. ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۳۲ (⁠♡)جیمین دست روی سینه اش گ...

in your eyes

my love part 22

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۱۵صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط