{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۷۸)





شال رو دوباره سرم کردم

و اسپری رو از کیفم درآوردم .



حواسم بود زیاد از حد استفاده نکنم که بوش آزاردهنده بشه



نمیدونم چرا

ولی ساعت خیلی آروم جلو میرفت !



احساس میکردم یک ساعت تبدیل به سه چهار ساعت شده !



تو این یک ساعت طولانی ، بارها ظاهرمو چک کردم و عکس سلفی از خودم انداختم .



بالاخره عقربه ی بزرگ ساعت ، خودشو به زور به شماره ی دوازده رسوند !



دل تو دلم نبود ... 💗

ولی خبری ازش نشد !

بعد ده دقیقه تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم

که ماشینش رو دیدم !



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-هشتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۷۹)احساس میکردم به اندازه ی یک کوه سنگین شدم ...

🔹 #او_را ... (۸۰)صبح ، زودتر از ساعتی که دیروز راه افتاده ب...

🔹 #او_را ... (۷۷)صبح با آلارم گوشیاز جا پریدم !اینقدر سریع ...

🔹 #او_را ... (۷۶)گوشی رو از کیفم برداشتم و افتادم رو تختهنو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط