{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ⁴|

دیگه نمیتونستم بیشتر از این ببینم
گوشی از دستم افتاد و گریه میکردم
تهیونگ نزدیکم شد و گفت حالا نوبت تو هست
با گریه گفتم منظورت چیه؟
تهیونگ: انقدر عذابت میدم که مجبور بشی خودت بکشی حالاهم از جلوی چشمام گمشو برو بیرون
نمیتونستم بیشتر از این بمونم از شرکت رفتم و فقط گریه میکردم
باورم نمیشد پدرم اقای کیم رو کشته باشه و اون لعنتی هم پدر من رو کشته همه ی این اتفاق ها توی یه شب افتاد
ولی منظورش از عذاب دادن من چیه پدرمو کشته حالا میخواد من هم بکشه
رسیدم به عمارت که دیدم چندتا ماشین مشکی جلوی در هستن
پیاده شدم و گفتم اینجا چخبره؟ شما کی هستین؟
تهیونگ اینجا چیکار میکنه؟!
تهیونگ اومد نزدیکم و یه نیشخند زد و گفت: انگار باید از اینجا بری اینجا دیگه خونه ی من هست
منظورت چیه؟ اینجا خونه ی من هست نه تو میخواستم برم تو که
بادیگاردهاش جلومه گرفتن
تهیونگ: خونت دیگه به اسم‌ من شده شرکت هم همینطور هرچیزی که برای لی ژوئن بود الان دیگه مال من هست پس گمشو بیرون
خودمو خیلی کنترل کردم که گریه نکنم
تهیونگ: چون الان همه چی برای من شده چون دلم برات میسوزه میتونی یکی از ماشین هارو ببری چمدونت از قبل اماده کردم زود بردارش و برو
یکی از بادیگاردها اومد و چمدونم پرت کرد به سمتم
چندقدم رفتم عقب و گفتم
لازم نیست ماشین هم برای خودت و ازاونجا دور شدم و گریه کردم هرچی که داشتم از دست دادم
نمیدونستم کجا برم

ادامه ...
دیدگاه ها (۰)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط