{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ⁶|

ازاونجا دور شدم و گریه کردم هرچی که داشتم از دست دادم
نمیدونستم کجا برم رفتم کنار دریا فکر کنم تنها جایی بود که میتونستم برم
چندساعت بود که فقط به غروب و دریا نگاه میکردم و سوجو میخوردم
صدا‌یی از پشت سرم اومد برگشتم دیدم تهیونگ هست

تهیونگ: پس اومدی اینجا البته حق داری چون دیگه جای دیگه ای نداری (با نیشخند)

با گریه و اعصبانیت گفتم هرچی که داشتم ازم گرفتی دیگه چی میخوای
سوجویی که کنارم بود رو شکوندم و یه تیکه از شیشه رو گرفتم توی دستم
دستم بریده شد بود و کل دستم خونی شده بود
ات: بیا اینو بگیر و بزن منو بکش و راحتم بزار
تهیونگ نگاه سردی کرد و گفت میخوای خودت رو بکشی
شیشه از دستم گرفت و پرت کرد اونور نزدیکم شد و گفت نمیخوام بکشمت فقط‌ میخوام عذابت بدم انقدر که مجبور بشی خودت رو بکشی
کیفم رو برداشتم و گوشیم رو پرت کردم توی دریا که دیگه نتونه منو پیدا کنه
خیلی خسته شده بودم فقط میخواستم برم داشتم میرفتم که تهیونگ دستم رو گرفت و کتش رو دراورد و دادش بهم
تهیونگ: دیگه شب شده هوا سرده اینو تنت کن

ادامه ...
دیدگاه ها (۱)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط