مافیا عاشق
مافیا عاشق
پارت 12
تو سروس دخترونه اون رو(بچه ها گیج نشید ها بابای کوک خانواده وی رو از بین برد انهم بابای کوک رو کشت و میخواد ات رو هم بکشه) گذاشتم و رفتم خونه بعد چند دقیقه دوتا بادیکار دوتا بادیگار کوک رو گرفتند و تو اتاق شکنجه و ات رو گفتم ببرن تو اتاق خودم میخوام کاری کنم کوک از ات متنفر باشه رفتم اتاق دیدم ات بیدار شده
ویو ات:
ههی اون پسر نزدیک میشد و من عقب میرفتم که به دیوار خودم اومد گفت
تهیونگ: من تهیونگم دشمن کوک
ات:.......
تهیونگ: از این به بعد با من زتدگی میکنی و مال منی
ات: چ.. ر... ا.. (با لکنت)
تهیونگ: تو جونکوک رو دوست داری
ات: ا.... ر.... ه..
ویو ات:
وی روم خیمه زد و لبشو رو لبم قرار داد و مک زد و من تقلا کردم ولم کنه
تهیونگ: من این مزه دهانتو حس کردم ات تو دوست پسر داری
ات: ا... ر... ه تو عمله
تهیونگ: باورم نمیشه خودتی من تو عمل بودم و خدمتکارا گفتن تو با کوک ازدواج کردی دلم شکست من یه ساله میخوام باهات ازدواج کنم ولی وقتی از عمل در اومدم و فراموشی گرفتم و الان همه چیز یادمه
ات: تویی تهینگ نق نق(😭)
تهیونگ اومد ات رو بغل کرد
تهیونگ:وقتی میخواستم بیا خواستگاریت تصادف کردم ولی جون سالم بدرخوردم(یعنی دوباره سلامتیم رو به دست اوردم )
ویو ات:
وقتی از بغلش در اومدم جلوم زانو زد و ازم خواستگاری کرد منم قبول کردم ولی گفتم
ات: تهیونگ جنکوکــــــــــــــک (باترس)
تهیونگ: جی شده ات ها چی شد
ات: کوک مگه بهترین دوستت نبود
وی: اره بود تا وقتی که باباش خانواده منو نابود نمیکردند الان هم اومدم انتقام بگیرم
پارت 12
تو سروس دخترونه اون رو(بچه ها گیج نشید ها بابای کوک خانواده وی رو از بین برد انهم بابای کوک رو کشت و میخواد ات رو هم بکشه) گذاشتم و رفتم خونه بعد چند دقیقه دوتا بادیکار دوتا بادیگار کوک رو گرفتند و تو اتاق شکنجه و ات رو گفتم ببرن تو اتاق خودم میخوام کاری کنم کوک از ات متنفر باشه رفتم اتاق دیدم ات بیدار شده
ویو ات:
ههی اون پسر نزدیک میشد و من عقب میرفتم که به دیوار خودم اومد گفت
تهیونگ: من تهیونگم دشمن کوک
ات:.......
تهیونگ: از این به بعد با من زتدگی میکنی و مال منی
ات: چ.. ر... ا.. (با لکنت)
تهیونگ: تو جونکوک رو دوست داری
ات: ا.... ر.... ه..
ویو ات:
وی روم خیمه زد و لبشو رو لبم قرار داد و مک زد و من تقلا کردم ولم کنه
تهیونگ: من این مزه دهانتو حس کردم ات تو دوست پسر داری
ات: ا... ر... ه تو عمله
تهیونگ: باورم نمیشه خودتی من تو عمل بودم و خدمتکارا گفتن تو با کوک ازدواج کردی دلم شکست من یه ساله میخوام باهات ازدواج کنم ولی وقتی از عمل در اومدم و فراموشی گرفتم و الان همه چیز یادمه
ات: تویی تهینگ نق نق(😭)
تهیونگ اومد ات رو بغل کرد
تهیونگ:وقتی میخواستم بیا خواستگاریت تصادف کردم ولی جون سالم بدرخوردم(یعنی دوباره سلامتیم رو به دست اوردم )
ویو ات:
وقتی از بغلش در اومدم جلوم زانو زد و ازم خواستگاری کرد منم قبول کردم ولی گفتم
ات: تهیونگ جنکوکــــــــــــــک (باترس)
تهیونگ: جی شده ات ها چی شد
ات: کوک مگه بهترین دوستت نبود
وی: اره بود تا وقتی که باباش خانواده منو نابود نمیکردند الان هم اومدم انتقام بگیرم
- ۴.۱k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط